رو بهش تبریک میگمارزو میکنم امسال به ارزوهای قشنگش برسه و عمو رو ببینه و توی کنکور هم قبول بشه و.......................
تولدت مبارک سحر عزیزم
دوستای گلماومدم همونطور که قول داده بودم دومین خاطره ام رو براتون بنویسم.
مثل همیشه بابام قول داده بود اگه توی امتحانات ترم دوم جزو شاگردای برتر بشم منو ببره پیش عموسال دوم دبیرستان بودم درسامو خوب میخوندم و به خاطر همین جزو شاگردای برتر شدم خیلی خوشحال بودم چون وقتش رسیده بود که بابا به قولش عمل کنهوقتی بابام فهمید گفت باشه میبرمت اما من گفتم میخوام روز تولد عمو تهران باشیم! پس تا اون روز کلی وقت داشتم.نامه نوشتم نقاشی کشیدم کارت پستال درست کردم و یه کادوی ناقابل واسه عمو تهیه کردم
خیلی خوشحال بودم بلاخره وقتش رسید و منو بابام ۳۱ تیر ماه رفتیم تهران
چون عمو یکم برنامه نداشت!مثل دفعه قبلی رفتیم توی حراست و به مسئول اونجا سفارش کردیم که حتما عمو رو ببینیم. اون اقا هم با پخش تماس گرفت و هماهنگ کرد عمو هم گفت ده دیقه دیگه میاد! خیلی خوشحال بودم از اینکه میتونستم عمو رو توی روز تولدش ببینمروبه روی من یه دختر خانوم که دسته گل توی دستش بود نشسته بود تا اونو دیدم از جا پریدم یادم اومد که باید دسته گل میخریدم . بدو بدو بدو بدو رفتم گل فروشی دل تو دلم نبود چون هر لحظه ممکن بود عمو بیاد و من اونجا نباشم نمیدونینن چطوری دسته گل انتخاب کردم فروشنده خنده اش گرفته بود اخه هر چی میگفت چه گلی بذارم من میگفتم هر چی میذارین بذارین فقط قشنگ باشهاونم با ارامش خاصی کار میکرد بلاخره درست شد دسته گلو گرفتم دوباره بدو بدو بدو رفتم توی حراست دیدم خبری نیست یه نفس عمیق کشیدم!متوجه شدم عمو کارش طول کشیده و بعد از برنامه میاد! اون دختر خانوم هنوز اونجا بود حس کنجکاویم گل کرد بعد از یه ساعت که روبه روی هم نشسته بودیم پرسیدم شما اومدین عمو پورنگو ببینین؟گفت بله! یه احسنت به خودم گفتم که اینقدر باهوشمیه ربع دیگه تا شروع برنامه مونده بودکه خانوم پاکروان رو دیدم از دور سلام کردم ولبخند زدم ایشونم در حالی که با تعجب نگام میکرد سلام کرد اخه یادش نمیومد منو کجا دیدهبعد زود از اونجا رفت تا به برنامه برسه! اون دختر خانوم از مسئول اونجا خواست که شبکه یک رو بگیره و ما هر دو عمو رو دیدیم البته صداش کم بود و لی خجالت کشیدیم بگیم صداشو زیاد کنه
ایندفه دوربین عکاسی نبردیم به جاش دوربین فیلم برداری برده بودیم همون جا شارژش کردیم وقتی برنامه تموم شد منو اون دختر خانوم مثله جت از حراست رفتیم بیرون و جلوی نگهبانی منتظر عمو شدیم! خانوم پاکروان مثه همیشه زودتر از همه اومد و من دوباره رفتم جلو یه خورده صحبت کردیم و پرسید شما از شاگردای من بودین؟ خندیدم و گفتم نه من همونم که پارسال با بابام اومدم عمو رو ببینم و تازه یادش اومد . خانوم پاکروان گفت عمو پورنگ با همکارا دارن کیک تولد عمو رو میخورن یه کم دیرتر میاد ! بعد با هم خداحافظی کردیم . خانوم پاکروان خیییییییییییلییییییییی مهربونه خیلی دوسش دارمیه ربع از برنامه گذشته بود که از دور عمو رو دیدم که دسته امیرمحمد رو گرفته و دارن با هم میان خیلی ذوق کردم رفتم جلوتر اون دختر خانومم کنارم واستاده بود وقتی عمو به نگهبانی رسید بهش یه تابلو هدیه دادن عمو هم گفت:دستتون درد نکنه ما خودمون تابلو هستم و همه خندیدیم!دوربین رو دادم دست بابام ! عمو وقتی ما رو دید شناخت و دست تکون داد بابام رفت جلو سلام و احوال پرسی کردن و با هم اومدن پیش ما! منم زودی رفتم جلو سلام کردم اون دختر خانوم تهرانی بود و یه سال از من بزرگتر بود بابام به عمو گفت اول کار این انومو راه بندازیناخه ما میخواستیم فیلم بگیریم اون دختر خانوم تولد عمو رو تبریک گفت و هدیه اش و داد و رفت! بعدشم من دسته گلو نامه هاو کادو رو دادم به عمو گفتم تولدتون مبارک! عمو گفت:دست شما درد نکنه چرا زحمت کشیدین ما لیاقت این همه لطف شما رو نداریم و... یهو دیدم یه پیکان سفید اومد واستاد کنارمون ! عوامل برنامه منتظر عمو بودن! اقای اقاجانزاده پیاده شد و سلام و علیکی کردیم از اونجا به بعد هر چی خواستم بپرسم یادم میرفت چون همه منتظر عمو بودن و صداش میکردن! عمو با همون بلوز راه راه نارنجی که توی برنامه پوشیده بود اومده بود!گفتم عمو پورنگ یعنی چی؟ عمو هم تند تند جواب داد پورنگ یعنی تلفیقی از رنگها!دوباره گفتم عمو ...چیز ..چیز! وای یادم رفت میخواستم چی بگمعمو هم مثه موقعی که توی مسابقه بچه ها من و من میکنن و با حالتی خاص نگاهشون میکنه نگاه کرد! خنده ام گرفته بودخدا رو شکر بابام میدونست چی میخوام بگم و سوالمو از عمو پرسید !بعد دفترمو دراوردم دادم به عمو عمو هم پرسید اسمتون چی بود؟گفتم:ژاله و شروع کرد به نوشتن! بابا م سراغ امیر محمد رو گرفت عمو هم امیر رو صداش کرد که بیاد پیش ما. بابام امیر محمد و بغلش کرد باهاش یه خورده شوخی کرد اما امیر زیاد صحبت نمیکرد برعکس برنامه خجالتی بودمنم برای اینکه ببینم مجلات درست مینویسن یا نه بهش گفتم:امیر محمد یه امضا میدی؟ گفت:نهعمو هم حرفشو کامل کرد و گفت: امیر هنوز بلد نیست امضا کنهبعد دوباره برگشت توی ماشین! بابام به عمو گفت: ژاله شما رو مثه عموی خودش دوست داره و... عمو هم گفت: خدا خیرتون بده! دختر گلیه ان شاالله عاقبت به خیر بشه و مثه همیشه بهم سفارش کرد که پدر و مادرم رو از خودم راضی نگه دارم. عمو عجله داشت چون همکاراش صداش میزدن و منتظرش بودن !بابام با عمو چند دیقه دیگه هم صحبت کرد وبعدش خداحافظی کردیم!!!
تا عمو رفت دوربینو از بابام گرفتم و اوردم از اول فیلم اما چشمتون روز بد نبینهمیدونین چی شده بود؟واییییییییییی بابام فکر کرده بود که وقتی دوربین رو بهش دادم دکمه ضبط رو زدم در حالی که فقط روشنش کرده بودم !خیلی ناراحت شدم بابام اعصابش از دستم خورد شد .البته توی راه برگشت به گرگان دلداریم داد که غصه نخورم گفت انشاالله دفعه بعدی فیلم میگیریوایییییییییییی بابام گفت دفعه بعدی! خیلی خوشحال شدم
طی راه برگشت فقط دفتر خاطراتم توی دستم بود از غصه صد بار نگاهش کردم
وقتی برگشتیم گرگان به همه گفتم فیلم نتونستیم بگیریم چون بابام دکمه ضبط رو نزده بودچرا اینجوری نگاه میکنین؟ خب اون کسی که فیلم میگیره باید حواسش جمع باشه مگه نه؟
دست علی یارتون خدانگهدارتون
نوشته شده در شنبه سوم شهریور 1386ساعت 20:41
توسط
ژاله
درباره من
سلام دوست گلم.خوش امدی من ژاله فرهادروش متولد 14مرداد 1369 وساکن گرگان هستم. این وبلاگ رو تقدیم میکنم به بهترین عموی دنیا عموپورنگ عزیزمون..