تبليغاتX
عمو و مهربونياش
عمو و مهربونياش

×××اللهم عجل لولیک الفرج×××

به نام خدای مهربون

سلام..

دیروز واسه اولین بار برنامه عمویی رو بین دوستای کوچولوم دیدم..

برنامه شروع شد..همه ساکت شدیم..عمو اومد..دست جیغ هورا!!!

فاطمه گفت:عموپورنگ صداش خیلی قشنگه...اون یکی گفت من شعر بارونش رو خیلی دوس دارم..

به تخته سیاه برنامه نگاه میکردم که موضوع روش نوشته نشده بودحتما عمو یادش رفته بنویسه..یهو فاطمه قاسمی ازم پرسید:چرا عموپورنگ رو تخته ننوشت؟خنده ام گرفته بود!گفتم منم داشتم به تخته نگاه میکردم!بیا با هم حواسمونو جمع کنیم ببینیم عمو کی روی تخته مینویسه...بعد از میان برنامه موضوع همسایه داری رو تخته نوشته شده بود..با هم دیگه گفتیم ،نوشت ... نوشت!!!

 وقت مسابقه تلفنی بود...اسم شرکت کننده رو که دیدم خشکم زد...سجاد..از کجا؟از کرمان..خدایاااا..تموم سلول هام داغ شده بودن...دلم میخواست با صدای بلند گریه کنمو صداش کنم سجاد..داداشی...نمیشد نمیتونستم..بغضمو قورت دادم..تازه یاد عمو افتادم!عمو انگار دلش نمیخواست با سجاد خداحافظی کنه!..ارتباط تلفنیشون کش اومده بود.. یه لحظه دلم خواست خودمو گول بزنم..یه لحظه دلم خواست فکر کنم این سجاد خودمونه که از پیش فرشته ها با برنامه تماس گرفته...چه اتفاق شیرینی بود...دلم بدجور گرفت..دلم داداشمو میخواست..با بهار که صحبت کردم حالم بهتر شد..به بهار گفتم عمو دلش سجاد رو میخواد..با تموم وجود میخوادش..کاش اون نرفته بود..کاش...

بهار گفت: با اینکه سجاد رفته اما همیشه پیش عمو هست..

(اگه سجاد نرفته بود عمویی وقتی دلش میگرفت نمیتونست حرفاشو بهش بگه، نمیتونست باهاش ناگفته هاشو بگه...)..آره..خیلی خوبه..سجاد..عزیزه آجی ازت ممنونم که عمو رو تنها نذاشتی......

اما داداش آقا ما هم هستیما!!

                                 دیریست که دلدار پیامی نفرستاد...

از اول تا آخر برنامه حسن بدون هیچ حرفی ایستاده بود کنار تلویزیون و فقط به عمو نگاه میکرد...دلم آتیش گرفت!فهمیدم منتظر خونده شدن اسمشه...حسن ۱۰ سالشه..با هم رو دربایستی داریم!دلم میخواد مثه بقیه دوستام تا میبینمش بغلش کنم بوسش کنم بهش بگم داداشی...اما تا حالا نتونستم..

بدجور دلم هوای سجاد رو کرده بود..بعد از برنامه ندیدم حسن کجا رفت اما دنبالش گشتم تا ازش بپرسم داداشی من میشه یا نه؟...ندیدمش...

               


پی نوشت ۱:شنبه تولد فاطمه قاسمی عزیزمه...تولدش مبارک!

پی نوشت ۲: ۱۵ آبان تولد آجی رامینای عزیزم  رو تبریک میگم....

 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 13:37 توسط ژاله موخرگوشی| |
                         

                                           به نام خدای بزرگ

سلام،

خیلی سخته دیدن سرخی چشمای کسی که خیلی برات عزیز..

سخته که نتونی برای یه لحظه کوتاه هم لبخند رو به لباش هدیه کنی..خدایا..

همه جا همهمه اس..

قطار تند و روشن دیگری غرش کنان آمد،شازده کوچولو پرسید:

این ها مسافران اول را تعقیب میکنند؟! سوزنبان گفت:این ها هیچ چیز را تعقیب نمیکنند.

این ها در قطار یا میخوابند یا خمیازه میکشند،

فقط بچه ها هستند که بینی خود را به شیشیه ها میفشارند!

 

خدایا،به حق دلایی که با خنده هاش با بازی هاش شاد شدن،دل خودش رو هم شاد کن..

خدایا این دنیا واسه بچه ها هم هست؟!

خداجون ما از بازی های بی مفهموم آدم بزرگا خسته شدیم..تنهامون نذار..

 

                           ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش

                        بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش...

                                         التماس دعا...


پی نوشت ۱:کاش این قدرت رو داشتم که در برابر این ۸ سال که دل ما رو شاد کردی یکبار یک لحظه دلت رو شاد کنم...اما...
نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 9:56 توسط ژاله موخرگوشی| |