تبليغاتX
عمو و مهربونياش
عمو و مهربونياش

×××اللهم عجل لولیک الفرج×××

                                   به نام خدای مهربون

                             سلام عمویی و آجی ها...

 

Tag this photo below - ThumbSnap Free Photo Hosting

                              http://thumbsnap.com/vf/KkhSBXqH.jpg

این اولین عکسیه که درست کردم..فتوشاپ ندارم...بلدم نیستم!با نقاشی درستش کردم ببخشیدکه قشنگ نیست اما من این عکس عمو رو خیلی دوست دارم و این شکلی میبینمش..

دوست دارم عمو...

بهار عزیزم..اینم عکس اصلی:

Tag this photo below - ThumbSnap Free Photo Hosting

التماس دعا..


پی نوشت۱:درسام خیلیییییییییی سنگینه...دعام کنین..خیلی..ممنونم..

پی نوشت۲:چقدر عموبودن سخته..؟!..وقتی میدونم نمیشه وقتی میدونم نباید، اما بازم نق میزنم که منم یه عروسک میخوام...نه..خود منطقیم اینو نمیخواد..نبایدم بخواد..اما من...گاهی دلم نصیحت میخواد..گاهی هم دلم میخواد سوالامو فقط از عموم بپرسم..لج میکنم با خودم انگار!!هنوزم نمیدونم اغماض یعنی چی؟..اغماض یعنی چی عمو؟!توی شیمیم بود..از هیشکی نپرسیدم..!

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 22:58 توسط ژاله موخرگوشی| |
 

                                           به نام خدای بزرگ..

سلام..

یکسال از دوستیمون میگذره...فکر نمیکردم ادامه پیدا کنه اما شد..و حالا با هر ۱۳ نفرشون دوسته دوستم!!اگه نتونم برم پیششون چند روز پشت سر هم خوابشونو میبینم!!

یادمه اولین بار اینجوی شروع شد که فیتیله چند بار اومد گرگان..از بچه ها پرسیدم برنامه کودک دوس دارن؟عموپورنگ ـ فیتیله ...همه ذوق زده شدن .. با عمو نشد هماهنگ کنیم که اگر اومدن گرگان پیش دوستای منم بیان...اما فیتیله قرار بود بیاد گرگان. باهاشون صحبت کردیم و گفتن حتما میان..بچه ها خیلی خوشحال شدن..تا چند هفته توی موسسه حرف از جشن بود..بعد از جشن بچه ها دلتنگی میکردن واسه همین گفتم که اسماشونو میدم تو برنامه زیر نویس کنن...نامه نوشتن و نقاشی کردن و اینا رو با اسم خودشون تو سایت میذاشتم و جوابشونو میگرفتم..اما از بین این بچه ها یک نفر هیچوقت واسه فیتیله نامه ننوشت!گفتم فاطمه نمیخوای بنویسی؟گفت :من عموپورنگو دوس دارم!میخوام واسه عموپورنگ نقاشی بکشمو نامه بنویسم...بغلش کردمو گفتم:آخه..عموپورنگ..آخه لندنه!!!نمیتونم نامه اتو برسونم!فاطمه ناراحت شد..گفت:برنمیگرده؟لندن واسه چی؟!(اون موقع عمو دست نوشت رو خودش اداره نمیکرد..اگه یادتون باشه باید خواسته امونو گروهی میگفتیم و تکرار میکردیم تاحرفامونو انتقال بدن)گفتم:خب..تو نامه اتو بنویس من سعیمو میکنم..از جاپرید و رفت یه نامه نوشت..ازم پرسید دوستت دارم به انگلیسی چی میشه؟خنده ام گرفت واسش رو یه کاغذ نوشتم I love you !نامه اش که تموم شد دیدم با خودکار اکلیلی پائین نامه اش نوشته I love youچشماش پر از امید بود..گفتم فاطمه بهت قول نمیدم..عمو از لندن برگشت..تنها کاری که تونستم بکنم این بود که متن نامه اشو تو دست نوشت نوشتم..اما انگار عمو نخوند..از اینکه فاطمه بین اونای دیگه رو حرفش ایستاده و فقط و فقط دلش میخواست واسه عموپورنگ بنویسه خوشحال بودم..اما از طرف دیگه عذاب وجدان ولم نمیکرد..چی میشد به جای من فاطمه عمو رو از نزدیک میدید؟..اما امکانش وجود نداشت و نداره..اجازه نمیدن با بچه ها تا سر خیابوون بریم چه برسه بخوام با بابا ببرمش تهران!!!چند ماه یه بار بچه ها نامه هاشونو بهم میدادن تا بفرستم اما فاطمه فقط کنارم مینشست و میگفت:عموپورنگ!

یکسال گذشت..چند شب پیش آقای فروتن باهاشون تماس گرفت و با بیشترشون صحبت کرد اما فاطمه..!!تنها دلداری که میتونستم بهش بدم این بود که میگفتم فاطمه منم عموپورنگ رو خیلی دوس دارم.اما عمو سرش خیلی شلوغه خیلی ها نامه میدن..نمیتونه تک تک نامه ها رو جواب بده اما همه بچه ها رو دوس داره..سرشو با ناراحتی تکون میداد یعنی قبول!!

هفته قبل که به بهونه ی شیرینی قبولیم رفتم پیششون واسه عمو یه نقاشی کشید..گفتم باشه حتما میدمش به عموپورنگ(چون ایندفعه مطمئن بودم عمو میبینش!)خندید..گفت:جوابمو میده؟!..موندم چی بگم..

گفتم اگـــــــه دعــــــــــــــا کنی حـــــــتما !!!

با همشون خداحافظی کردمو اومدم کفشامو بپوشم که دیدم فاطمه اومد بیرون توی حیاط..گفتم تو برو تو دیگه..انگار یه لحظه با خودش فکر کرد چی بگه..زود گفت:نه..در رو ممکنه نتونی باز کنی خیلی سفته!!!تا حالا بهونه از این خنده دارتر نشنیده بودم آخه در هیچ مشکلی نداشت!!تا دم در باهام اومد..تو دلم ازش تشکر کردم که همچین بهونه ای رو سر هم کرد تا چند دقیقه بیشتر کنار هم باشیم..یه نگاه به کوچه انداخت و چند لحظه ساکت شد..منم نگاش میکردم!..به یه در بزرگ اشاره کردو گفت:اینجا پیرمردا رو نگه میدارنااا..گفتم:واقعا؟من تا به حال نمیدونستم..با کنجکاوی پرسید:اینا ماماناشون ولشون کرده اینجوری شدن؟؟..باز از اون سوالا بود!!!..گفتم نه اینا خودشون مامان و باباهایی هستن که بچه هاشون ولشون کردن..تعجب کرد..انگار براش قابل درک نبود..بچه ها چطور میتونستن این کار رو بکنن؟..چه تصور وحشتناکی داشت فاطمه..نبود مادر = بدبختی!...اون بچه ها هیچوقت مثل فاطمه درک نکردن مادر یعنی چی..هیچوقت حسرت نداشتنشونو نخوردن..

حــواسشو پرت کــردمـو گفتـم:پس دعـــا یادت نــــره ها..چشمـــاشو بســـت گفت:باشـــــــه..

ازش خداحافظی کردم...با چشمای درشت و پر از صداقتش بهم خیره شد و گفت:بازم بیا!

این نقاشی فاطمه قاسمی ۱۰ ساله برای عموپورنگ ..

یادمه منم وقتی میخواستم ثابت کنم کسی رو خیلی دوست دارم میگفتم دوستت دارم برای همیشه!الانم گاهی میگم..!

و این نامه هم واسه یکی دیگه از بچه ها هست،فاطمه لرستانی ۱۰ ساله..Tag this photo below - ThumbSnap Free Photo Hosting

متن این نامه خیلی جالبه خنده ام گرفته بود..این نامه واسه وقتیه که عمو مسکو بود...گفتم عمو ایران نیست فکر کرده دیگه قرار نیست برگرده!نوشته  ازتون خواهش میکنم به ایران بیاین!اگر کاری توی خانه ندارید به گرگان بیاین تا به بچه ها سر بزنین...وای مردم از خنده وقتی اینو خوندم!گفتم فاطمه اتفاقا عمو تو خونه خیلی کار داره!کمک مامانش کمدا رو تمیز میکنه ظرفا رو میشوره و...!!خندید و گفت:منظورم این نبود که!!از این کارا که نمیکنه!حالا منم شوخیم گرفته بود ول نمیکردم! گفتم:کی گفته عمو کمک مامانش نمیکنه...همه اینا رو  بهت جدی گفتم!راستی این برگه رو از دفتر خاطراتش کند که نامه اش خوشگل باشه!!


امروز ۱۳ مهر ماهه...آرزوی فاطمه ها برآورده شد ..

عمو ممنونم...عموییه عزیزم وقتی اسم ها رو میخوندین با موبایل ضبط کردم..نمیدونستم میخواین اسماشونو بخونین ..فقط حس کردم باید ضبط کنم!..بعد از برنامه از مامانم خواستم که بریم موسسه اما مامان خسته بود گقت سریع برمو برگردم آخه ساعت ۶ بود و هوا داشت تاریک میشد..بدو بدو رفتم..فاطمه لرستانی در رو باز کرد...با تعجب نگام کرد که این موقع من موسسه چکار میکنم!!همه بچه ها اومدن..ازشون پرسیدم برنامه رو نگاه کردین؟فاطمه ها گفتن آره!!خیلی عادی..تعجب کردم!گفتم دیدین عمو اسمتونو خوند؟گفتن:نههههههههههههههههههگفتم فاطمه منو دق دادی چطوری متوجه نشدی؟!اشکال نداره بیا الان ببین...ضبطش کردم..چشماش برق زد..همه دور گوشی جمع شده بودن و گوش میدادن..چند بار که گوش دادن فاطمه مثل یو یو بالا و پائین پرید و گفت:آخ جووون آخ جون..فاطمه لرستانی هم دستاشو باز کرد و مثه پرنده توی حیاط میچرخید و میپرید و گاهی با جیغ گاهی هم آروم میگفت:فاطمه لرستانی از گرگان..فاطمه لرستانی از گرگاااااان.اسممو خوند اسممو خوند!!انگار میخواست همه ی اینا رو با جیغ بگه اما روش نمیشد...دقیقا مثه خودم که یه کم جیغ میزنم یه کم جیغمو قورت میدم...!بعد از بال بال زدن توی حیاط دویید و پرید بغلم..خیلییییی خوشحال بودن...همشون خوشحال شدن ..صد بار فیلمو نگاه کردن...واسه فاطمه یکی از عکسای عمو رو برده بودم که دادم دست مسولشون تا بهش بده....نمیدونم امشب فاطمه ها خوابشون میبره یا نه!!..

عموجون ممنون..از ته دلم خوشحال شدم...اما..

امشب مسول موسسه چیزایی برام تعریف کرد که بدجور ناراحتم کرد..کاش هیچکدوم از این بچه ها مادر و پدر نداشتن..چقدر بده بدونی مادر و پدر داری که به فکرت نیستن..براشون مهم نیستی..

راستی،گناه این بچه ها چیه؟

شکر خدای مهربون مامان و بابای خوب دارم...کاش فاطمه هم داشت..و مریم وسحر و...افسانه و حسن و...کاش همه مامان و بابای خوب داشتن...


پی نوشت۱:نمیدونم فاطمه دعا کرد یا نه اما این دیگه تنها کاری بود که از دستم برمیومد!

                               Tag this photo below - ThumbSnap Free Photo Hosting

پی نوشت۲:باورم نمیشه یکسال از دوستیمون گذشته..خدایا شکرت..این بچه ها تو موسسه خصوصی هستن...تو گرگان موسسه دولتی مربوط به دخترای کوچولو رو پیدا نکردم

پی نوشت۳:چه روزای سختی..چقد دیر میگذره این لحظه ها..عمو،خسته نشو..دوستت دارم عمویی..

پی نوشت ۴:عموجون هر جور که خودتون دوس دارین..اسم...تلفن..مسابقه..هیچی!..بچه ها این ۳ ماه نمیتونم زود به زود آپ کنم...اما بعدش دوباره هر هفته آپ میکنم ان شاالله..

پی نوشت ۵:عمو ممنونم...عمو دیدن مادری که ماهی یکبار میاد به بچه اش سر میزنه خیلی سخته..مادری که فراموش کرده وظیفه  و مسولیت سنگینش رو..سخته ببینی یه بچه مادرشو توی پرورشگاه ببینه اونم ماه به ماه..بین بچه هایی که واقعا مادر ندارن..کاش حالا که لیاقت داشتن این فرشته ها رو ندارن بهشون سر هم نزنن تا بچه ها اینجوری افسرده نشن..بلاخره معلوم نیست مادر دارن یا نه!!!...حالا متوجه شدم آجی فیاضی از چی ناراحت بود..امشب با تموم وجود درک کردم...

نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 13:0 توسط ژاله موخرگوشی| |