×××اللهم عجل لولیک الفرج×××
به نام خدای مهربونی ها... سلام...سلام به همه ی شازده کوچولوها...خوبین ان شاالله؟ قسمتی از کتاب شازده کوچولو که خیلی دوسش دارم رو با نقاشی براتون گذاشتم..این جملات هیچوقت از ذهنم پاک نمیشه... کتاب "بازگشت شازده کوچولو" که نویسنده اش ژان پیر داوید هست رو خوندم،واقعا عصبی شدم..الان چیزی نمیگم فقط پیشنهاد میکنم اول شازده کوچولوی اگزوپری رو بخونین بعد این یکی رو...نمیدونم چرا هر اثری که ازش استقبال خوبی میشه رو سعی دارن ادامه اش بدن و آخرشم خرابش میکنن راستی!به قول عمویی برای دیدن عکس در سایز اصلی روی لینک پائین کلیک کنید!!!
http://thumbsnap.com/vf/mrLuQKt2.jpg
با مامان رفته بودم بیرون..از دکه روزنامه فروشی که میگذشتیم عکس عمو رو دیدم بین یه عالمه عروسک..ذوق زده شدم..زود مجله رو برداشتم..خانواده سبز بود..تیترش رو که خوندم دنیا به چشمم تیره و تار شد..دیگه ذوق زده نبودم..توی تاکسی و تاریکی به سختی مصاحبه اش رو میخوندم..اشک تو چشمام نمیذاشت بخونم...مامانم میگفت:ژاله مگه چی نوشته ؟ عموی خوبم ۹ مهر ماه سالگرد فوت برادر عزیزتون رو به شما و خانواده و آبجی هایی که ایشونو عموبهروز خودشون میدونن تسلیت میگم...تسلیت گفتن سخت ترین کار دنیاست.. برای شادی روح عموبهروزمون صلوات: اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
آجی صباح منو به بازی دعوت کرده: کدوم شعر عمو رو از همه بیشتر دوست دارم؟ شعر دوستی(میخوای با من حرف بزنی سنگ صبور تو بشم..) از کدوم شعر عمو زیاد خوشم نمیاد؟ قوری گلی قوری گلی(به خاطر اینکه آهنگ بین شعرش زیاده اصلا یادم میره عمو داره شعر میخونه!!) یک آرزوی عموپورنگی: اینکه همیشه عموم ازم راضی باشه. خیلی ممنون صباحم..بازی جالبیه... من مائده رو به این بازی دعوت میکنم.. (دست علی یارتون خدانگهدارتون) سلام.. هنوز از شوک دیدن آجی شیوا بیرون نیومده بودم که راهی مشهد شدیم.. سولماز پیام میداد که:وای کی صبح میرسه؟کاش فردا هیچوقت تموم نشه،کاش یه عاااااالمه کش بیاد!۶ صبح رسیدیم مشهد..مثه همیشه چشمامو بسته بودم تا حرم رو از دور نبینم!مامانم گفت:سلام بده ژاله!گفتم اِ مگه دیده میشه؟!زیر چشمی نگاه کردمو باز رومو برگردوندم!نمیدونم چرا از قدیما تا الان دوس ندارم از دور حرم رو ببینم دلم میخواد تا سرمو بالا میگیرم حرم رو به روم باشه...نزدیکه نزدیک! سولماز داشت لباس میپوشید!!مثلا قرارمون ۸ صبح بود اما ۷ آماده شد..تا برسیم حرم ساعت۵/۷ شد..یه بسته گندم خریدم چون نذر کرده بودم واسه قبولیم گندم ببرم..رفتیم تو ..اذن دخول رو که خوندیم رفتیم تو رواق امام خمینی منتظر نشستیم..ساعت ۱۹/۸ سولماز گفت جلوی باب الجواد همدیگرو ببینیم..مامانم منتظر موند تا برم سراغ سولماز..باب الجواد رو دور زدم تا منو نبینه!یه دختر با چادر ملی و عینک آفتابی..عینک زده بود که نشناسمش و غافلگیرم کنه منو سولماز جاهایی که عمو عکس گرفته بود با هم عکس گرفتیم! هنوزم باورم نشده بود این سولمازه که کنارم نشسته..مامانم کلی به ما دو تا میخندید! سولماز شعر دخترما مثله گله رو گذاشت و هر سه تایی با هم خوندیم(توی باغ کسی نبود چپ چپ نگا نکنین ساعت آخری بود که دستامون تو دست هم بود..گفتم بریم با هم چیپس بخوریم!!(واسه تلافی اون روزایی که دوس داشتم کنار هم آبنبات چوبی آدامس دار و چیپس و پفک بخوریم اما نمیشد..و برای اینکه سر دلمون گول بمالیم قرار میذاشتیم راس ساعت ۱۳!فلان روز آبنبات بخوریم..حالا دیگه کنار هم بودیم..) هر چی میگشتیم همش زعفران فروشی بود!بلاخره بعد از نیم ساعت موفق شدیم یه چیپس بخریم!ساعت ۸ بود..نشستیم توی ایستگاه واحد و با جدیت تموم چیپس خوردیم و خندیدیم!آخه هر قدرم چیپسه در اندازه های عجیب و غریب بود و میذاشتم تو دهنش با مشکل مواجه نمیشد تبحر خاصی داشت!خنده ام گرفته بود.. خداجون ممنون..
تقدیم به آجی پریسا(آجی این دست خط عمو محو شد از بس نگاش کردی!)
آجی شیوا فوت مامانبزرگ مهربونتو بهت تسلیت میگم..
پی نوشت ۱:دلم برای مینوشی تنگ شده..مینوشی و کوچول موقع خداحافظی یه بغضی کرده بودن که دل سنگم آب میشد.. پی نوشت ۲:کاش این سفر یه روزه نبود...مینا و مژگان و آجی فیاضی و فائزه رو نشد ببینم..اما بلاخره یه روز همتونو میبینم انشاالله..از الان توی دفترم جای نوشته هاتونو خالی میذارم...آخر مهر ان شاالله واسه مسابقه کونگ فو میام تهران..صباح،مائده،فاطمه،شیرین،بهار...میتونم ببینمتون پی نوشت ۳:اگه عکسامون نبود باورم نمیشد...همتونو دعا کردم...
کاش همیشه یادم بمونه بابت تموم ابراز علاقه کردنام، بابت تموم آجی گفتن هام ،...تموم دوست داشتنام..مسئولم..
...این از بازگشت شازده کوچولو
...اون از اخراجی های ۲
..اون از زیر آسمان شهر ۲و۳ و
...برو تا آخر
!!

با صدایی آروم تر از همیشه جواب دادم:برادر عمو مریض شده.
...هر روز دعا میکردم...یه شب کتاب گنجهای معنوی رو ورق زدمو دنبال دعای شفای مریض گشتم..پیدا کردم اما دعایی بود که باید کنار مریض خونده میشد و من نمیتونستم!!همش تو فکرم بود که واسه عمو این کتاب رو ببرم...چند ماه گذشت..یه روز از مدرسه که برگشتم طبق معمول برنامه فرزاد حسنی رو نگاه میکردم...ایستاده بودم جلوی تلویزیون که آقای حسنی گفت:بردار داریوش فرضیایی عزیز ...سرد شدم..زانوهام سست شد..چند لحظه این خبر رو با خودم تکرار میکردم...نه..نمیتونستم باور کنم..رفتم تو اتاقمو یه دل سیر گریه کردم..سال بعد کتاب گنجهای معنوی رو برای عمو بردم..یکسال دیرتر..نمیدونم چرا این کتاب رو به عمو هدیه دادم..![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
!اما مگه میشه آجیمو نشناسم!تو دو متریش ایستاده بودمو نگاش میکردم
..اما اون به رو به رو نگاه میکرد
!!بهش زنگ زدم تا گوشی رو برداشت سرشو برگردوند و منو دید
!سر جام خشک شده بودم..فقط نگاه میکردم..سولماز دوید و پرید بغلم
!محکم بغلش کردم تلافی تموم این سالایی که کنارش نبودم..گفتم خب..خب..بذار نگات کنم..زل زل به هم نگاه میکردیم
اون میگفت:تو ژاله ای؟!تو واقعا ژاله ای؟!
منم میگفتم:تو سولمازی؟آجیه منی؟..ملت یادشون رفت اومدن زیارت حسابی تابلو شدیم..دستشو گرفتمو رفتیم پیش مامانم..کفشامونو که درآوردیم یه چیز جالب کشف کردم!هر دومون جوراب آبی پوشیده بودیم!!!رفتیم زیارت نامه و نماز خوندیم اولیش واسه عمو بعدم واسه خودم اما سولماز دیگه تو زیارت حرفه ای شده! فکر کنم ۳ـ۴ بار خوند یکیش که واسه عمو بود یکیشم واسه خودش اون دو تای دیگه هم حتما واسه خانواده ی عمویی بود..ساعت ۹ شد من خیلی گرسنه ام بود کلی نق زدم تا رفتیم بیرون!
یه هواپیما هم رد شد گفتیم امیر و عمو برگشتن!!!!!!
زهرا و فاطمه متقی هم تو حرم بودن دوباره ایستادیم دم باب الجواد و منتظرشون شدیم..از دور متوجه شدم و شناختم
...با مامانشون اومده بودن..هر دو چادری بودن.به سولماز میگفتم این دو نفر زهرا و فاطمه هستنااا..یک قدمیمون که رسیدن گفت:ژاله؟گفتم:زهرا؟!!! اینقد خندیدیم..
فاطمه که خیلی کوچولو بود تا یک کلمه هم میگفتیم"امیرمحمد"اشک تو چشماش جمع میشد
منو سولمازم هاج و واج نگاش میکردیم ..خداییش فاطمه خیلی امیر رو دوس داره..دست خط امیر رو میخواست ببینه دفترمو بهش دادمو ازش عکس گرفت!خودشم برام نوشت گفتم:فاطمه دست خط تو از امیر قشنگتره هااا!
با ناراحتی گفت:نهههههه نگوووو!
راستش واسم باورنکردنی بود که یه بچه ی همسن خودش رو اینقدررر دوس داشته باشه..همونجور که ما عمو رو دوس داریم فاطمه امیر رو..
هر دوشون برام نوشتن..بعدشم با هم عکس رفتیم..دیگه وقت خداحافظی بود..با زهرا و فاطمه ی عزیزم خداحافظی کردیمو رفتیم بیرون تا ناهار بخوریم!جاتون خالی ناهار رو با سولماز خوردیم
البته آقاهه میخواست نوشابه بیاره هر دو گفتیم اصلاااااااا
!دوغ هم نداشت!![]()
پریسا پیام داد که من آستینم آبیه کفشام کتونیه سفیده..وسط ابروهامم یه خال دارم..چادری ام..کنار پنجره فولاد صحن انقلاب منتظرتونم
منم گفتم مانتوی صورتی دارم با کفشای آبی و چادر ساده
بدو برگشتیم حرم...حالا هر چی میرفتیم مگه میرسیدیم به صحن انقلاب..پریسای بیچاره تو گرما آبپز شد تا بهش رسیدیم!درست ایستادم رو به روش نزدیکه نزدیک..اما اون قد بلندی کرده بودو به اطراف نگاه میکرد..خنده ام گرفت و گفتم:پریسسسسسسسا
جمعمون جمع شد..با هم رفتیم نماز ظهر رو خوندیم..من کیفمو با خودم آورده بودم تو..کوچول توش بود..پریسا هم مینوشی(خرسش) رو آورده بود..تا دیدمش ذوق کردمو گرفتمش بغلم..خواهر زاده ام اینقدر معصومانه نگام میکرد که داشت دیوونه ام میکرد
کلی قوربون صدقه اش رفتم..پریسا هم کوچول رو محکم گرفت بغلش..بعد دیدیم خیلی داریم تابلو میشم عروسکامونو گذاشتیم تو کیف من تا با هم حرف بزنن
بعد دفترمو درآوردم پریسا واسم بنویسه که صفحه ی اول رو دید و ۶ ساعت دست خط عمویی رو نگاه کرد!
گفتم بنویس دیگه!گفت:من تا حالا دست خط عمو رو از نزدیک ندیده بودم میخوام ببینم!!
خادم اونجا هم هی رد میشد و چپ چپ نگامون میکرد..
وضع وقتی بدتر شد که سولماز آلبومش رو درآورد ..همش عکسای عمویی بود..سه تایی داشتیم آلبوم نگاه میکردیم که خانومه صد باره اومد!و ایندفه پرسید:شما مسافرین؟
سولماز با دست اشاره کرد:مشهد ـ گرگان ـ تهران!!!
باز خانومه رفت..و ما یواش یواش وسایلمونو جمع کردیم رفتیم بیرون نشستیم که راحت شیم!دفترمو دادم سولماز نوشت و یه نقاشی هم کشید..منو خودشو پریسا تو حرم..منو موخرگوشی کشید خودشو کوتاه پسرونه..پریسا هم بلند..
آخرشم یه شکلک گریون کشید و گفت: جای عمو خالی!!![]()
مینوشی و کوچول رو دوباره گرفتیم دستمون و مامانم ازمون عکس گرفت..تا نماز مغرب خیلی وقت داشتیم مامانم موند تو حرم و ما ۳ تایی رفتیم باغ نادری
بابا اینا به من میگن شیطون خود پریسا که از من شیطون تره..چند بار بهمون تذکر دادن به خاطر شیطونی!!خانومه هم خنده اش گرفته بود هم میخواست جدی باشه!
رفتیم به نادر شاه افشار عرض ادب کردیمو موزه رو هم متر کردیم!بابا من حوصله ی نقشه نگاه کردن ندارم خب!پریسا گفت:اگه عمو بود تک تک اینا رو با دقت میخوند!
جو گیر شدیم و از اول دوباره با دقت بیشتر نگاه کردیم!![]()
![]()
!)ساعت ۵ بود باید برمیگشتیم..توی راه به هر دکه روزنامه فروشی که میرسیدم میپرسیدیم مجله مادران اومده؟!گفتن نهههه!!
هر چی به حرم نزدیک میشدیم بیشتر دلتنگ میشدم آخه پریسا دیگه باید میرفت خوابگاه(دانشجوی مشهده)..جلوی ورودی خواهران!ایستادیم..خداحافظی گاهی چقدر سخت میشه..گفت:خداحافظ آجی
..بغض گلومو فشار میداد..گفتم:نگو خداحافظ..بازم همدیگرو میبینیم..بگو به امید دیدار
بعد از چند بار روبوسی ..رفت..تا دور بشه هر قدم برمیگشت و بای بای میکرد...رفت..
منو سولماز موندیم..دیگه اذان شد رفتیم نماز مغرب و عشا رو خوندیم..هنوز ۲ ساعت میتونستیم کنار هم باشیم..
دیگه زمان زود میگذشت..بی رحمانه..کاش واقعا دوم مهر طولانی ترین روز سال میشد..کاش کش میومد..بهم یه انگشتر فانتزی آبی هدیه داد که با ساق دستم که آبی بود ست شد!گفت خودشم یه دونه همین شکلیشو داره..بهم یه سی دی از عمویی داد و یه عکس از خودش که بغضمو دوبرابر کرد..با امام رضا(ع)هم خداحافظی نکردم ..اصلا از خداحافظی خوشم نمیاد![]()
![]()
اما..وقتی چیپس تموم شد یادمون اومد لحظه لحظه ی خداحافظیه!..سولماز زد زیر گریه!اما من هنوز درک نکرده بودم یعنی چی؟!واقعا تموم شده بود؟![]()
![]()
مامانم که صدام زد باورم شد سولماز میخواد بره خونه ی خودشون و بازی هامون تموم شده..گریه ام دراومد..یه دور خداحافظی کردیمو اما دستش محکم تو دستم بود ومیگفت:برم؟
گفتم:از من میپرسی؟معلومه که میگم نرو
!..دوباره بغلش کردم با تموم وجودم سعی کردم این لحظه و گرمای وجودش رو توی ذهنم سیو کنم..گریه امونمو بریده بود
از طرف دیگه مردمم هاج و واج ما دو تا رو نگاه میکردن آخه یهو اینجور شد..تا چند لحظه قبلش که داشتیم چیپس میخوردیم
!ساعت ۵/۸ شد..باید میرفت..انگار بغضی که موقع خداحافظی با شیوا و زهرا و فاطمه و پریسا داشتم به بغض خداحافظی با سولماز اضافه شده بود ..سولماز با مامانم خداحافظی کرد و باز برای بار هزارم با من..دستاش هنوز تو دستم بود دیگه نگاش نکردم..گفت:برم؟...به دستاش نگاه کردمو گفتم:برو دیگه آجی..بروووو...دو متر که دور شد باز برگشت..برام مهم نبود مردم دارن چطوری نگامون میکنن..جلوی اشکامو نمیتونستم بگیرم..مثله پریسا چند بار از دور بای بای کردو بدو بدو رفتتتتتتتتتت...![]()
:
![]()
![]()
![]()
![]()
نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت
1:20 توسط ژاله موخرگوشی| |
به نام خدای بزرگ
نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت
11:21 توسط ژاله موخرگوشی| |


