×××اللهم عجل لولیک الفرج×××
سلام عمویی و آجی ها گوشیمو یه لحظه از خودم جدا نمیکردم..یه لحظه پیام میداد که آره داریم میایم یه لحظه میگفت نه نمیایم!! اما یه چیزی ته دلم مثل همیشه بهم اطمینان میداد که میبینمش..ساعت ۴۵/۴ بود گلچین برنامه های ماه رمضون عمو رو میدیدم که پیام داد:از گرگان رد میشیم اونم ۳ صبح!! ۸ شب با آجی سحرم خداحافظی کردم..رفت کرمان(دانشگاه) خیلی ذوق زده بودم..با کلی اصرار قرار شد تا رسیدن گرگان به ما اطلاع بدن..بدو بدو رفتم سراغم اتاقم که انگار بمب افتاده بود!!آخه آجی سحرم که داشت میرفت و وسایلشو جمع میکرد حسابی خونه بهم ریخته شد.. نامه هایی که برام میفرستاد همیشه یه عطر خوبی داشت..به مامانم به شوخی میگفتم نامه بوی آجی شیوا رو میده..حالا که بغلش کردم متوجه شدم این همون بوئه! با مهسا هم روبوسی کردمو با کنجکاوی منتظر دیدن عموسعید و زن عمو شدم..عموسعید اومدن بالا و با همون لهجه ی قشنگ اصفهونی گفتن:سلام ژاله،خوبی عموجون؟ دفترمو آوردم تا برام بنویسه..اولش که اولین صفحه اشو نگاه کرد..نوشته ی عمویی و امیر محمد..بعدشم نوشته ی رامینا..گفت بذار منم دفترمو بیارم..بدو بدو با هم رفتیم تو کوچه تا دفترشو از تو ماشین برداره..تا دفترشو بیاره من دم درایستاده بودمو با خودم تکرار میکردم یعنی الان آجی شیوا پیشمه؟ دفترامونو به هم دادیمو شروع کردیم به نوشتن..صفحه قبلی رو سولماز براش نوشته بود و نقاشی کرده بود..رو نوشته هاش دست کشیدمو تو دلم گفتم آجی دارم میام پیشت شیوا عطرش رو یادگاری داد به من نمیدونم این دو ساعت چطوری گذشت..مامانم اومد ازمون عکس گرفت..دیگه وقت خداحافظی بود..دلم نمیخواست.. خدایا ممنونم که بهم یه عموداریوش گل دادی..عمویی عزیزم..ممنونم که باعث شدین این آجی های مهربونو داشته باشم.. فردا شب با مامان و استاد کونگ فوم میریم مشهد ان شاالله..یک شب میمونیم..قراره آجی سولماز و آجی پریسا رو ببینم..اگه خدا بخواد به آرزوم میرسم خب آجی ها...آجی بهار و آجی هما خواستن دست خط عمویی رو بذارم تو وبم..بفرمایین (کاش عمو صفحه بعدی مینوشت برام!آخه رد دست خط استادم تو صفحه قبل دیده میشه!!) توجه: بچه هابه این وبلاگ عمو برید..وبلاگ قدیمی فعلا برای هیچکس بازنمیشه.. http://amoopourang.wordpress.com بعضی ها میگن چرا واسه پستای جدید عمو کامنت نذاشتین!؟
پی نوشت ۲:الان من در بحران شدید روحی به سر میبرم چون هم عمو مسافرته هم آجیم رفت دانشگاه هم شیوا رفت... پی نوشت ۳:آجی ها ..عمویی حلالم کنین..ببخشین اگه یه وقت ناراحتتون کردم پی نوشت ۴:این یک هفته ی آخر شهریور رو باید نامگذاری کنیم..به اسم هفته ی دیدار عموپورنگی ها!منو سولماز و شیوا که همدیگرو دیدیم..صباح و رامینا هم همدیگرو دیدن..دیگه کی؟ پی نوشت ۴:حالا تا دلم تنگ میشه عطرش رو بو میکنم و احساس میکنم همین لحظه کنارمه پی نوشت۱:آجی فیاضی حالا ثابت کردم که خیلی دوستت دارم؟! پی نوشت۲:من از خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم ناراحتم...دلم تنگ شده برای روزایی که هیچ چیز از اینترنت نمیدونستم اما عموم ازم راضی بود..حالا ..همین پی نوشت ۳:ژاله یادت باشه عمو امشب چقدر خوشحات کرد سلام.. خدایا،ای خدای مهربون ممنونم که ۳ شب قدر رو بهم اجازه دادی بیام تو خونه ات و باهات حرف بزنم.. سحری یکی از آجی ها پرسید:تا حالا شده خدا رو بغل کنی؟ هیجان زده شدم..گفتم تقریبا..گفت :دقت کردی وقتی میخوای خدا رو بغل کنی آخرش میبینی خودت رو محکم بغل کردی؟..شاید دلیلش این باشه که خدا تو وجودمونه..نزدیکه نزدیک..و ما آخرش خودمونو بغل کردیم.. گفتم آجی اگه یکی برعکس اینو بخواد چی؟!یعنی بخواد که خدا بغلش کنه..با تموم اشتباهاتی که داشته..اگه دلش بگیره اگه از دنیا بترسه اگه حس کنه که تنهاست..اگه اصرار کنه که خدا بغلم کن...اگه گریه کنه تا خدا به حرفش گوش بده...خودخواهه نه؟! گفت:چرا خودخواه؟! گفتم:آخه با اون همه بدی و اشتباه اگه پامونو بزنیم زمینو بگیم بغللللل،..پررویی نیست؟! گفت:ما بهش نیاز داریم... حالا این فکرا و صحبتا رو گذاشتم کنار صحبتای شب قدر حاج آقا علوی گرگانی(مرجع تقلید) با تموم گناه ها و اشتباهامون ما که جز اون خدای دیگه ای رو نداریم!!!
خدا هم که از مامان و بابا مهربونتره.. پس...خدایا بغلم کن که ترسیدم از دنیا... عموجون..آجی ها..ممنون که دعام کردین..باورم نمیشه توی رشته ای که عاشقش بودم قبول شدم..کارشناسی شیمی کاربردی گرگان دانشگاه...من..آجی..درس..فیزیک!..شیمی..اصلا به من چه! آجی سحرم تو این سن بود که منو میبرد کودکستان..حالا همین روزا میخواد منو ببره دانشگاه..ومن تو حس و حال همین سنمم..چطوری برم دانشگاه؟! (
پی نوشت ۱:قربونتون برم،شما به کامنت گذاشتنای من نگا نکنین!حرفای من زیاد مهم نیست..برای خودم خیلی مهمه اما دیگران چه گناهی کردن همش توی دست نوشت نوشته های بی سر و ته منو ببینن! پی نوشت۲:سه شنبه با آجی سحرم میریم ثبت نام دانشگاه..درسای این ترمم رو که دیدم موهام سیخ شد..ماشاالله ۵ واحد فیزیک ۴ واحد ریاضی..شیمی بیچاره همش ۴ واحده!!!التماس دعا! پی نوشت۳:عمو..دلم براتون تنگ شده..خیلی.. پی نوشت۴:کوچول به همه ی خاله های گلش سلام رسوند...دیگه ناراحت نیست..دیگه تنها نیست..![]()
عصبانی شدم..گفتم به من چه!۳صبح چطوری ببینمت؟
..ولم کن اصلا
تا این پیامو براش فرستادم عذاب وجدان گرفتم!آخه دست اون نبود که..
گفت:منم دارم گریه میکنم اما چکار کنم اینا عجله دارن!!
یه خورده منت کشی کردمو دیگه هیچی نگفتم..![]()
![]()
دیگه حسابی تنها شدم..عمو هم که اولین روز سفرش بود..داشتم با خودم فکر میکردم چکار کنیم که همدیگرو ببینیم...بابا اومد پیشم،گفتم دوستم داره میاد گرگان..نذاشت ادامه بدم!گفت:کی؟الان کجان؟خب بگو بیان خونه ی ما..چشمام گرد شد!هیجان زده شدم گفتم آخه ۳ صبح میرسن!بابا گفت خب باشه!ما که بیداریم!
مثه فشنگ از جام پریدم و رفتم سمت تلفن
..اما بابا گوشی رو گرفت و گفت:فامیلیشون چیه؟گفتم:صرامی![]()
مثه فرفره کارا رو ردیف کردم و اتاقم شد عین دسته گل!
وسط کار از مامانم پرسیدم که احیانا این چند روز منو نفرین نکرده بوده؟
آخه کم کمک میکنم
اما اونشب آبروم در خطر بود تند تند کار میکردم مامانمم میخندید!!
به شیوا پیام دادم که هوای باباشو داشته باشه خوابش نگیره و سریع تر برسن گرگان..بعدشم رفتم سارافون صورتیمو پوشیدم با بلوز سفیده که آستیناش چین داره
آخه شیوا این لباسمو دوس داره
منتظر نشستم..بابا و مامانمم خیلی خوشحال بودن..شیوا گفت که باباش خوابشون گرفته دیگه نمیتونن رانندگی کنن باید تو آزاد شهر بخوابن..
باز ته دلم خالی شد و بغض کردم..اما وقتی بابا متوجه شد دوباره کارا ردیف شد!قرار گذاشتیم ۲ ساعت بعد دوباره حرکت کنن
منم با همون لباسا خوابم برد
صبح آجی شیوا گفت نیم ساعت دیگه میرسیم..باورم نمیشد..بابا رفت بیرون تا نون بخره..منم هی خونه رو متر میکردم!!
تازه یادم اومد چادر نپوشیدم!رفتم چادر صورتیمو پوشیدمو منتظر نشستم
ساعت ۵/۷ دیگه رسیدن..با بابام اومدن خونه امون...وای خدا...بعد از ۲ سال و ۳ ماه آجی بودن اولین بار بود که میدیدمش..مامان رفت جلو در اما من همچنان تو حال ایستاده بودم
آجی شیوا اومد بالا سرمو کج کردمو از پشت در نگاش کردم!
باورم نمیشد..واسه چند لحظه سرجام خشکم زده بود و فقط نگاش میکردم..در حالی که هر دومون با جیغغغغغغ میگفتیم آجییییییی ،پریدیم بغل هم!
محکم بغلش کرده بودم اصلا دلم نمیخواست ازش جدا شم
..صحنه فیلم هندی شده بود..آجی کوچیکه اش توی راه پله زل زل ما دو تا رو نگاه میکرد
تا عموسعید و زن عموجون وبابام بیان بالا منو شیوا همینجور با بغضی که گلومونو فشار میداد اما نمیدونم چرا تبدیل به اشک نمیشد همدیگر رو بغل کرده بودیمو آجی آجی میگفتیم
![]()

...زن عمو هم اومدن بالا و من همچنان در شوک به سر میبردم..![]()
![]()
ساعت ۸ بود..دست شیوا رو گرفتمو بدو بدو رفتیم تو اتاقم تا بقیه جیغامونو اونجا بزنیم
!نشستیم رو به روی هم
همدیگرو نگاه میکردیم تا شاید باور کنیم حرفای همیشه امون به واقعیت تبدیل شده و حالا کنار همیم..مامان صدامون کرد که بریم صبحانه بخوریم...وای خدایا صبحانه؟با آجی شیوا؟؟؟؟باور کنم؟
بابام شروع کرد از درس و کنکور و رتبه ی شیوا پرسید
گفتم بابا اول صبحی چرا ضد حال؟؟!
خوشمزه ترین صبحونه ی عمرمو میخوردم..هر چند شیوا اصلا چیزی نخورد چون مات مونده بود..بدتر از من![]()
صحبتا گل انداخته بود..جای شما و عمویی خالی بود
..شیوا پرسید:راستی کوچول کجاست؟
گفتم خسته نباشی!اول که اومدی تو اتاقم متوجه نشدی؟
از جا پرید و رفت تو اتاقم دنبال کوچول بگرده
تا دیدش بغلش کرد و بوس و بوس و بوس..کوچول نزدیک بود ذوق مرگ بشه..تا به حال یه خاله بغلش نکرده بود
منم تند تند شکار لحظه ها میکردمو از خاله و خواهر زاده عکس میگرفتم!![]()
![]()
![]()
عمو رو وسط کشیده بود و شیوا رو موخرگوشی کنار عمو خودشم اون طرف عمویی..جلو عمو هم یه سجاده بود بعد نوشته بود زاله هم هستااا!یه فلش زده بود به پائین دفتر نوشته بود اینجاست!داره از ما این عکسو میگیره!!!
زود ورق زدمو شروع کردم به نوشتن.. هر دو ۲ صفحه نوشتیم که گفتم بسه دیگه پس کی همدیگرو ببینیم؟!![]()
..یه شیشه ی صورتی و ناز..منم گذاشتمش کنار کوچول اما کوچول محکم گرفت بغلش و فعلا عطر شیوا رو مصادره کرده نمیذاره زیاد بهش دست بزنم
میگه واسه خاله ی خودمه!!!![]()
آخه بعد از دو سال و سه ماه دوری ۲ ساعت خیلی کم نبود؟
اصرار کردم که تو رو خدا یه خورده دیگه صبر کنین(فامیلشون منتظر بود)..رفتم فیلم عمو رو گذاشتم با هم ببینیم..جلوی رایانه ایستاده بودیم و محکم همدیگرو بغل کرده بودیم و مثلا فیلم رو نگاه میکردیم اما هر دو تو فکر خداحافظی بودیم..بغضم شکست سرم رو شونه هاش بود ودستای اون رو شونه های من و ریز ریز گریه میکردمو دستشو میبوسیدم..
ساعت ۱۰ شد دیگه باید میرفتن..منو شیوا و بابام و عمو سعید و مهسا رفتیم تو کوچه..اما خدارو شکر مامانا تازه صحبتاشون گل انداخته بود و منو شیوا خوشحال بودیم که چند دقیقه بیشتر میتونیم باهم باشیم(یاد برنامه عمو افتادم که امیر میگفت مهمونای همسایه اشون نصف حرفاشون تو کوچه ادامه داره!
)..توی کوچه هم عکس گرفتیم..مامانا هم اومدن بیرون..حس غریبی نداشتم انگار که سال ها با هم فامیل بودیم!خداحافظی سختی بود..خیلی سخت
بغض کرده بودیم اما هنوزم باورمون نشده بود..الانم که مینویسم هنوز باورم نشده...![]()
![]()

ما کامنت گذاشتیم اما هنوز ثبت نشده
..عمو برگرده تایید میشه ان شاالله![]()
پی نوشت ۱:شیوا بارها خواب این دیدار رو دیده بود و منم مطمئن بودم تعبیر میشه
آجی شیوا یه خواب دیگه هم دیده..خیلی وقته که تکرار میشه.همه آجی ها با عمو بودیم و نماز میخوندیم..من اطمینان دارم یه روز این اتفاق می افته حتی اگه الان عمو به این حرفم بخنده!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دوستت دارم عموی خوبم![]()
حالا یه مسئولیت سنگین رو دوشمه..باید جواب مهربونی خدا رو بدم که منو به عشقم رسوند..سخته اما ممکنه! برای مدرکش نمیرم دانشگاه..التماس دعا
اما اصلا برای رفتن به دانشگاه آماده نیستم..خدایااا..آخه..ژاله موخرگوشی ..سختمه...خیلییییی سختمه..
من ۶ ساله سحر ۱۰ ساله!![]()
تقدیم به آجی سحرم
)
نمیخوام به دست نوشت عادت کنم..
به نام خدای مهربون
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت
11:53 توسط ژاله موخرگوشی| |
به نام خدای بخشنده
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت
11:47 توسط ژاله موخرگوشی|
به نام خدای مهربون
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت
7:24 توسط ژاله موخرگوشی| |


