تبليغاتX
عمو و مهربونياش
عمو و مهربونياش

×××اللهم عجل لولیک الفرج×××

                                       به نام خدای مهربون

                    سلام...ماه رمضون رسید..دعا کنیم برای همه ی مریضا...کوچیکا بزرگا

                   دعا کنیم واسه شادی روح رفتگان...دعا کنیم واسه برآورده شدن آرزو ها

                   عمو جون...بچه ها شیوا صرامی عزیزم یه ختم قرآن میخواد بذاره واسه

                  سلامتی عمو ...بچه ها میخوام  واسه سلامتی یکی از دوستام که مریضه

             و مادر بزرگ آجی شیوا ختم انعام برگزار کنم..بچه ها هستین؟اگه هستین یا علی..

          به نیت ۱۴معصوم میخوام ۱۴نفر که مطمئن هستن فرصت دارن، هر کدوم یک بار سوره

           انعامو بخونن...منتظرتون می مونم..روزشم بعدا میگم..قربونتون برم...دوستتون دارم...


                                                     کتاب امروز!

                                          حکایت هایی از اسرار التوحید

                                           گزینش و شرح: زینب یزدانی


       هان مشو امید چون واقف نئی ز اسرار غیب   باشد اندر پرده بازی های پنهان غم مخور...

                                               اللهم اشف کل مریض  .

     

                                            دست نوشت عمو

      آجی های قشنگم ازتون خواهش میکنم هوای عمویی رو داشته باشین..سعی کنین همه ی  

    حرفاتونو توی یک کامنت بگین که عمو خسته نشه  .. عمو توی دست نوشت  بخشای مختلف

    گذاشته و انتظار داره ما حواسمونو جمع کنیم و هر کامنتی رو تو قسمت مربوط به خودش بذاریم.

   بچه ها ما که نمیخوایم عمومون به خاطر ما عینکی بشه...چشماش درد بگیرهپس بیاین حرفای

   تکراری نزنیم و به عمو هم اصرار نکنیم که زود جواب بده...قربونتون بره آجی

                                                  دست علی یارتون/خدانگهدارتون


پی نوشت:بچه ها لطفا صبر کنید تا عکس این پستم براتون باز شه چون تموم حسم به ماه رمضون تو نقاشیمه و برای همین کمتر نوشتم.

پی نوشت۲:این تصویر گل و بلبل رو از وبلاگ قدیم عمو برداشتم..با اجازه عمو.

پی نوشت ۳:عزیز مهربون، دیشب که نبودی فکر میکردم باز داری دل کدوم بنده ی خدا رو شاد میکنی..

بهت افتخار میکنم.

پی نوشت ۴:امشب اگه نمیومدین بغض خفه ام میکرد...صحبتتون با فرشته ها رو که میخوندم میخندیدم و اشک میریختم...خودمم حال خودمو نمیدونم..۳۱/۵/۸۸

 

 

 

نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 0:49 توسط ژاله موخرگوشی| |
به نام خداوند رنگین کمان

              خداوند بخشنده ی مهربان

                                                  خداوند زیبایی و عطر رنگ

                                                                خداوند پروانه های قشنگ...

 

سلام عموی مهربونم و آجی های قشنگماول از هر چیز برگشتن عمویی رو به همگی تبریک میگم

حالا دیگه دقیقا همه برگشتیم به قدیم!آخه عمو هم داره عین قدیما برامون مینویسه و کامنت میذاره...

عموجون ممنونم

میدونم قرار بود شنبه آپ کنم اما..اما!!چهارشنبه عموابراهیم و زن عموم و پسر عموم اومدن گرگان خونه ی ما.. علی اومد توی اتاقم و گفت آجی میخوام سی دی بذارم ..گفتم حالا بذار از راه برسی بعد!!!اما راضی نشدسی دی رو گذاشت..تازه فهمیدم که بیچاره شدم!آخه همش رپ بود از اینورم خودش بالا و پائین میپرید و جای خواننده میخوند!تا یه لحظه رومو برمیگردوندم میومد سراغم!که آجی منو نگاه کن!حالا  تصور کنین من بیچاره که تموم سی دی هام عموپورنگ و برنامه کودک و محمد اصفهانیه باید این مصیبت عظما رو تحمل میکردم تا یه جوری کوتاه بیاد و دست از سر ساسی مانکن و اینا برداره!یک ساعت اینجوری گذشت و سرم پر شد از دوپس دوپس!!!بعد که خسته شد در و دیوار اتاق رو نگاه کرد و گفت:ای آجی همش عموپورنگه که!گفتم پس میخوای چی باشه؟ساسی مانکن بذارم خوشحال میشی؟!خنده اش گرفت!! بعد از ظهر منتظر برنامه ی عمویی بودم که  علی هم اومد کنارم نشست تا ببینهبا جدیت تموم یه نگاه به ساعت میکردمو یه نگاه به تلویزیون!برنامه شروع شد.حواسم به علی هم بود..واقعا میخندید..آخر برنامه شیطنتش گل کرد و کانالو عوض کردمنم  حسابی داغ کردمو زدم یک و باهاش قهر کردمغر زد!فهمیدم که به عمو حسودیش شده!حس کرده که به عمو بیشتر توجه میکنم تا اون!چنان اخمی کرده بودم که تا یک متری من رد نمیشدچند ساعت بعد رفت پای رایانه..باز خودشو لوس کرد و هر دو خنده امون گرفت و آشتیییییی!نشست پای رایانه و آهنگا رو باز کرد اما ایندفه اردک تک تک رو خوند!!یک بار دو بار ده بار...گفتم بسه علی!حداقل یه آهنگ دیگه رو بذار!گذاشت در قندون!یک بار دو بار بیست بار!..من دیگه خسته شدم رفتم بیرون از اتاقم.اما بازم تا ساعت ۱۲ شب صدای اردک تک تک و در قندون رو میشنیدم..وسط آهنگ عمو یهو میگفت:آجی عموپورنگ که صداش اینقد قشنگه راحت میتونه رپ بخونه ها!!!گفتم هر کسی هر آهنگی رو نمیخونه!بستگی به شخصیت آدم داره که چی بخونه..علی فکر میکرد هر کس که رپ بخونه و گوش کنه یعنی بزرگ شده و همه تحویلش میگیرن!ولی آهنگای بچگونه مال نی نی هاست!!!۵/۲ صبح پنجشنبه یهو تصمیم گرفتیم بریم رامسر!!!البته مامان و بابای من نیومدن.من به سختی از مامانم جدا شدم(سفرمون ۴ روزه بود)بغض گلومو بدجور فشار میداد.از اینورم زن عموم حواسش بهم بود اگه گریه میکردم بهم میگفت نی نی!اول رفتیم نمک آبرود،اونجا که سوار تله کابین شدیم یاد توچال و عمویی افتادمیادش بخیر..

.شنبه رامسر بودیم صبح زود عموم گفت بریم جواهر ده.من خیلی ناراحت بودم چون عمو برنامه داشت و...وقتی حاضر شدیم عموم گفت :خب ژاله عموپورنگ کی شروع میشه؟ذوق مرگ شدم!گفتم ۵/۵عموم مکث کرد و گفت:خب من تو رو ۴ میرسونم تا عموپورنگتم ببینی خوبه؟!اینقد خوشحال شدممم..نمیدونم عموم از کجا میدونست من نگران برنامه ام و اصلا از کجا میدونست عمو شنبه برنامه دارهتوی جواهر ده که بودیم اصلا فراموش کردم که تابستونه!یخ زدمعموم گفت ناهار چی میخورین؟هر کی یه چیزی گفت،یهو چشمم افتاد به  شیشه ی رستورانباقلاقاتوقتا اینو دیدم گفتم من باقلاقاتوق میخورم!عموم که میخواست سفارش بده گفت چی میخواستی؟باقلاقاتوم؟!اونجا حسابی غذای مورد علاقه ی عموجونو تبلیغ کردم!تا غذا رو بیارن خدا خدا میکردم روش تخم مرغ نذاشته باشن اگرم نمیخوردم در یک تجربه ی عموپورنگی شکست میخوردم!علاوه بر این ضایع هم میشدم!غذا رو آوردن...خدا رو شکر!روش تخم مرغ نبودمن به شدت از شیوید بدم میاد از شانس خوش من!۹۰٪ باقلاقاتوق شویده!بقیه اشم باقلی خلال شده بودو تخم مرغ.اما جوری خوردمش که آجی سحرمو زن عمومم یه کم خوردن!منم تاخیالم راحت شد که باقلاقاتوقش بی مرغانه اس!شروع کردم به به به و چه چهگفتم همیشه جوجه کباب و کوبیده و این چیزا هست اما باقلاقاتوق نه!عمو ابراهیمم گفت ژاله همیشه دنبال چیزای جدید و ناشناخته اس!خلاصه جای عمو و شما خالی به آرزوی ۷ ساله ام رسیدم و بلاخره نمردمو فهمیدم باقلا قاتوق چیه!اینم عکسش!

عموم از ساعت ۳ نگران برنامه بود!آخرشم یک ساعت زودتر رسیدیم!خوشحااااال بودم تو دلم گفتم الان همه میشینن به صحبت منم با خیال راحت و با صدای بلند عمو رو میبینماما تا رسیدیم همه غش کردن از خستگی!!!منم فقط به امید برنامه سر پا بودم!!حالا تصور کنین همه خوابن..یه صندلی گرفتم آوردم جلوی تلویزیون!صدا هم در حدی زیاد کردم که وقتی به تلویزیون میچسبیدم متوجه میشدم چی میگن!برنامه شروع شد..وقتی فقط عمو صحبت میکرد کامل لب خونی میکردم اما وقتی بچه ها م صحبت میکردن میچسبیدم به تلویزیوندر همین حالت بودم که عموم بیدار شد اومد تو اتاق که منو اینجوری دید!اینقدر دلش سوووووووووخت !اومد لپمو کشید(تپل نیستما!بچگی هام تپل بودم عموم عادت کرده لپمو بکشه!)گفت خب زیادش کن!!!!

دریا که رفتیم همش یاد شما و عمو بودم...یاد سولماز و مائده که تازه دریا رفته بودن.روی ماسه ها یه عالمه نقاشی کشیدم پائین نقاشیم یه کادر مستطیلی کشیدم و توش آدرس سایت عمو رو نوشتم!!!!کم کم بقیه هم اومدن کنار نقاشی من نقاشی کشیدن ...

هر چی دنبال اون صخره که عمو روش ایستاده بود گشتم پیداش نکردمآجی سولمازم از اونور میگفت اشکال نداره!دریا که همون دریاست!دلم میخواست رو به روی دریا بشینم اما چادرم خیس نشهرفتم اون جلوی جلو با سنگای کنار ساحل یه چیزی ساختمو نشستم توش!هر چی هم آب با شتاب میزد بهش خیس نمیشدم..اما زن عموم اومدگفت بریم قایق سواری ..تا رفتیم تو قایق یکی اومد توی خونه ای که ساختم نشست

آجی شیوا  و آجی تینا و آجی نرگس و آجی شیوا محجل از همتون ممنونم که خبر دست نوشت عمو رو بهم میدادین...دیشب تا رسیدیم گرگان اومدم سراغ دست نوشت و وبلاگم

امروز علی تا دم رفتنشون آهنگای عمو رو گوش داد

علی کوچولوی ما متوجه شد که همرنگ جماعت شدن افتخار نیست

اینم غروب آفتاب بابلسر...


کتاب امروز

نداریم!!!چون وقت نشد کتاب بخونم!خب چی کنم؟!چرا خشن نگاه میکنین؟!

قول میدم این هفته یک کتاب خوب بخونم و اسمشو بگم


پی نوشت۱:عکسا رو باید از کافی نت بذارم تو وبم  چون حجمشون زیاده منم بلد نیستم حجمشو کم کنم

پی نوشت۲:نیمشه یک روز مشخص آپ کنم چون ممکنه یه اتفاقی پیش بیاد مثل این شنبه که گرگان نبودم...واسه همین یک بار در هفته آپ میکنم حالا هر روزی شد...

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 19:39 توسط ژاله موخرگوشی| |