×××اللهم عجل لولیک الفرج×××
سلام عموی عزیزم...سلام آجی های مهربونم میخواستم از چیز دیگه ای صحبت کنم اما مهربونی شما آجی های خوبم باعث شد اون مطلب رو بذارم برای بعد ... نمیدونم چطوری باید ازتون تشکر کنم...دست تک تکتونو میبوسم و از ته دلم میگم که دوستون دارم.. امروز ۱۹ ساله شدم ...اما همون ژاله موخرگوشی ام!!!قول میدم همیشه موخرگوشی بمونم امسال جشن تولد نمیگیرم..واقعا بدونه شما نمیتونم شاد باشم..باور میکنین؟ کتاب امروز نامه های خط خطی نویسنده :عرفان نظر آهاری این کتاب مثل شما لطیف و نازه! بچه هایی که گفتین میخوایم برگردیم به ۸۱..از این به بعد همگی حواسمون به کارای هم هست تا از ۸۱ پرت نشیم بیرون خب؟ اسامی بچه های ۸۱ !! سولماز نوری ـ شیوا صرامی ـ رامینا سادات حسینی ـ شیوا محجل ـسمانه کاویانی ـمریم ـ الهه ـ زینب صائمی ـمهدیه ـ فائزه ـ سحر از گیلان ـ فروغ ـ هما نظری ـ تینا راد ـ حسنا حسینی ـ نرگس احمدی ـ نیلوفر پاکدل ـ شیرین ـ خودم کسی هست که اسمشو نگفته باشم؟ تولد بسه! ببخشید که با دو تا پست قبلیم ناراحتتون کردم...اشک ریختین...واقعا شرمنده..اما اینا حرفای دلمه که خیلی وقته میخوام بگم..حالا شما بگین فقط از شادی ها بنویسم یا نه ادامه بدم حتی اگه ناراحت کننده باشه؟ دوستون دارم...از همگی ممنونم.. سلام... بدویین سوار شین..بیاین دیگه..مگه قرار نبود برگردیم به گذشته؟!خب...بسم الله.. این روزا شدیدا دلم گرفته..این ناراحتی ریشه در اتفاقات یکی دوسال اخیر داره...هم از طرف خودم هم از طرف بچه ها..این روزا به همه ی خاطرات گذشته فکر میکنم..به قول مجری برنامه نقره من آدم خاطره بازی هستم!..شاید باورتون نشه در این حد دلتنگ شده باشم، اما میام به وبلاگاتون و قدیمی ترین نوشته هاتونو میخونم..گاهی اشکم درمیاد..حسرت میخورم به اون روزا..زود گذشت نه؟! اون روزا که همگی کوچولو بودیم..با تعجب و با ذوق برنامه کودک جدید یعنی پورنگ رو نگاه میکردیم..میگفتیم خدایا یعنی پورنگ کیه؟!خدایا یعنی میشه منم توی مسابقه شرکت کنم و به عمو پورنگ بگم عمو خیلی دوست دارم؟!خدایا یعنی میشه منم ساعت مچی با عکس عموپورنگ داشته باشم؟!..بذار تمرین کنم..نه اینجوری نمیشه،بذار برم جلو آینه..خب..اول باهام تماس میگیره اسممو میپرسه منم اول به نام خدا میگم تا برام دست بزنن!بلند حرف میزنم که اعصابش خورد نشه..آها بعد که موقع خداحافظی شد میگم عموجون خیلی خیلی خیلی دوست دارم!!نه..اینجوری شبیه بچه های دیگه میشه اونوقت از کجا بدونه من خیلی بیشتر دوسش دارم؟!..آها شعر میگم براش!... عمو برگشت..همه چیز خوب بود..عمو وبلاگ نویسی رو سال ۸۲ برای دل بچه ها شروع کرد (اون موقع من نمیدونستم!)و مثل یک عموی واقعی برامون نوشت..به تک تک بچه ها سر میزد..وای شیما کجایی؟!شیمایی که جونش به جون عمو بند بود..کجاست؟دلم براش تنگ شده!مثل یک عموی واقعی دعوامون کرد و مثل یک عموی واقعی تحسینمون کرد..اما سال ۸۳ برای همیشه وبلاگشو بست .. البته عمو همچنان به تلفن ها ی استدیو و حتی همراهش با ذوق و شوق جواب میداد..بچه ها هم خوشحال بودن چون واقعا عمو کنارشون بود..سال ۸۴ به بعد کم کم اوضاع فرق کرد..نهبذارین بهتر بگم!اوضاع رو تغییر دادن!کیا؟معلومه دیگه..آدمای فرصت طلب!دیگه فقط بچه ها به اون شماره ها تماس نمیگرفتن..انواع و اقسام آدما تماس میگرفتن تا بگن ما هم با پورنگی که اینقدر معروفه صحبت کردیم!!این حالت خوبش بود البته!یکسری هم در عالم دیگه ای به سر میبردن و از اینکه با پورنگ صحبت کنن ذوق زده میشدن حتی اگر این مکالمه ی چند لحظه ای به داد عموپورنگ ختم میشد براشون اهمیت نداشت!به عبارتی توهم فانتزی داشتند...و ای کاش ادامه نداشت..هنوز این غصه ادامه داره!..و باعث شده وقتی تلفن عمو یا استدیو زنگ میخوره دیگه عمو اولین نفری نباشه که با مهربونی جواب میده..یه شب با سولماز صحبت میکردیم رسیدیم به اینجا که عمو چقدر غصه میخوره وقتی پیام های عجیب و غریب ارسال شده رو میخونه!..و چقدر بغض میکنه وقتی میبینه یه بچه ی ۱۶ـ۱۷ ساله پیام های عجیب و غریب بهش میده..چقدر عذاب آوره..چرا خیلی ها نمیدونن دوست داشتن مراتب مختلفی داره؟!!چرا اشتباهی یه جور دیگه عمو رو دوست دارن؟!..بایدم عمو از موبایل بیزار شده باشه ..و حالا با گذشت ۷ سال که عمو عضوی از خانواده ی ماست چقدر سخته که وقتی موضوع مهمی برامون پیش میاد نمیتونیم به عمومون بگیم..جریان چوپان دروغگو شده کار ما!هر چی هم کارمون مهم باشه دیگه فرقی نداره!اینقدر قبل از ما آدماییی بودن که برای چند دقیقه صحبت با عمو هزار تا دروغ سر هم کردن و دل عمو رو سوزوندن که واقعا عمو رو خسته کردن و ما بهتره سکوت کنیم انگار!
خاطره ای تلخ از آجی عزیزمون تینا که امروز برام تعریف کرد و واقعا نمیدونم چی بگم: ******************* خب..اینم از خاطره ی تینا...آهای اونایی که زنگ میزنید به عمو فقط برای اینکه تفریح کرده باشین...ببینین...ببینین یه بچه ی ۶ ساله چطوری از دنیا رفت..حالا بازم از تماس گرفتن با شماره های مختلف عمو لذت ببرید..لذت ببرید از آرزو به دل گذاشتن تیمای کوچولو.. تیما ی عزیزم تو الان یه فرشته کوچولویی ..شاید رفتی پیش سجاد و عسل..شاید الان دارین خاطره هاتونو برای هم تعریف میکنین..دوستون دارم و شرمنده اتم که نبودم و نمیدونستم تا کاری برات انجام بدم دلم گرفته..چرا چند سالیه که معیار دوستی های بعضی ها این شده که ببینن از قدیم تا حالا کی بیشتر با عمو صحبت کرده کی بیشتر به دیدنش رفته و..؟! خیلی عذاب آوره وقتی میبینی دوستات تا وقتی که باهات کار دارن دوستت هستن!!نه؟ سجاد هم با عمو تلفنی صحبت کرد به جز اون عمو نامه هم براش نوشت ازش صحبت هم کرد و و و..!الان سجاد کجاست؟خیلی مهمه که چند بار با عمو صحبت کرده؟!چرا یادش از دلامون نمیره؟سجاد صادقانه عمو رو دوست داشت بدونه هیچ انتظاری..سجاد وبلاگ نداشت!تهرانی هم نبود!سجاد از بم از شهر محروم بم فقط به عمو نامه مینوشت..اما از ته دلش..سجاد ۱۲ ساله به حرفای عمو عمل میکرد و لذت میبرد!انگار همیشه عمو کنارش بود که با اینهمه امید برای عمو مینوشت و خسته نمیشد!سجاد شماره تلن استدیو رو هم نداشت چه برسه به موبایل عمو..!سجادم حتما مثل ما برای عمو بیشتر از خودش دعا میکرد و صلوات میفرستاد و نماز میخوند..چرا؟بذارین حرف دلمو بگم!عموجون!بچه ها!من روی عمو داریوش به شدت حساسم!دلم میخواد همیشه بهترین بنده ی خدا باشه...دلم میخواد همیشه دریای چشماشو ببینم...دلم میخواد همیشه پاکی نفسش رو با تموم وجود حس کنم..دلم میخواد صداقت کلامشو به رخ عالمو آدم بکشم..دلم میخواد با متانت و صبوری و مهربونیش پیش همه پز بدم...دلم میخواد همیشه مامانش ازش راضی باشه اونقدر راضی باشه که مثل اونروز آخر برنامه شبکه پورنگ پشت خط قربون صدقه ی بچه اش بره...باور کنین اینقدر که روی عمو حساسم اگه روی کارای خودم حساس بودم و دقت میکردم الان قدیس شده بودم!! شما همتون عمو عمو میکنین اما وقتی به عمل میرسه حرفمو گوش نمیکنین! دلم آتیش گرفت وقتی عمو اینو گفت...واقعا عصبانیت در این حد رو نخواسته بودم خدا!!!اما وقتی فکر کردم دیدم واقعا عمو درست میگه..با هیچکدومتون کار ندارم بچه ها...دارم خودمو میگم..من حالا دقیقا یکساله که تک و توک به عمو پیام میدم..این یکی از حرف گوش ندادن ها..عمو گفت فقط روزی نیم ساعت پای کامپیوتر بشینین و گرنه مدیونین! اما من چند ماهه بعد از کنکور خیلی بیشتر از نیم ساعت میشینم..عمو گفت وقت نماز و دعا هرچی کاره یه جا پر!اما من جدیدا نمازمو دیرتر میخونم....عموگفت زیارت عاشورا بخونین اما من فقط همون یکبار خوندم باز تنبلی کردم...عمو گفت جلوی مامان بابا پاتونو دارز نکنین اما من یادم میره..عموگفت توی خونه به مامان کمک کنین اما من اصلا کمک نکردم اونقدر که بابام باهام قهر کرد(البته الان آشتیه!!)...عمو..عمو...عمو..وای عمو چقدر سفارش کردی!همش یادمه اما یه مدت که نبودی و یه مدت که بودی اما باهامون صحبت نمیکردی کمتر به اینا عمل کردم اما همش عذاب وجدان داشتم!ولی دیگه تموم شد..دیگه دخترت به تموم حرفات عمل میکنه مثل ۱۱ سالگیم..قول میدم..میخوام برگردم.. خسته شدم از اینهمه همهمه که تو گوشم پیچیده..من میخوام برگردم به سال ۸۱..دیگه برام مهم نیست عمو اجرا کنه یا نه..باور کنین این ظاهر قضیه اس..از این سفر خیلی چیزا فهمیدم..دلم برای عمو تنگ میشه اما عمو هرجورم اجرا کنه به اجرای سالای اولش برنمیگرده عمو میخواد کار جدید انجام بده..اصلانم مشکلی با این ندارم. کارشون درسته..اما من که میتونم برگردم به گذشته چرا غصه بخورم؟چرا توی برنامه های جدید هی دنبال عموم بگردم یا فشار بیارم که عین سال ۸۱ اجرا کنین؟!چرا؟مگه من برای عمو تعیین تکلیف میکنم؟میدونین بچه ها،من الان حس میکنم عموداریوشی دارم که مجری برنامه کودکه!نه مجری برنامه کودکی که اسمش عموپورنگه!بعد از ۷ سال همه چیز برعکس شد برام..من عموداریوشی دارم که ازم دوره..تنها راه ارتباطی هم با عموم دیدن برنامه اش و ۳۰۰۰۰۱۴ پیامک برنامه اس و وبلاگمه که مینویسم و شاید عموم بیکار که بشه بخونه...همین. امشب آخرین پیام رو به عمو میدم و شماره ی عمو رو علاوه بر گوشیم از ذهنمم پاک میکنم..(برای اینکه دروغ نباشه میگم که از این تاریخ در سال فقط یک پیام به عمو میدم اونم به همین سادگی ها خرجش نمیکنم!سالی یک پیام اونم به دلیل محکم کاری!چون ممکنه چیزی پیش بیاد که مجبور بشم به عمو بگم!هر کی با این موافقه بگه.) وبلاگ عموپورنگی چه معنی داره؟یکی واسم معنی میکنه؟اگه اسم وبلاگ کسی عموپورنگه پس همه انتظار دارن مطالبشم هماهنگ باشه..همیشه سعی کردم از این به بعد بیشتر سعی میکنم که وقتی میاین توی وبم نخوره تو ذوقتون و نگین این نوشته ها چه ربطی به ما داشت!!!برای هر پستی زحمت میکشم و فکر میکنم نه اینکه تا چیزی به ذهنم رسید تایپش کنم و یا چهار خط سلام و احوال پرسی بنویسم فقط برای اینکه آپ کرده باشم اگه بخوام همه چیز رو بنویسم خیلی میشه...فکر کنم حالا راه برگشتمون واضح و روشنه نه؟ شعار ما برادرزاده های واقعی عمو: عموی ما فقط تو تلویزیون و قلبمونه نه تو موبایلمون! بچه ها من به محض اینکه سرم خلوت بشه دوباره واسه عمو به نشونی برنامه نامه مینویسم. شما چی؟کی موافقه؟ و در آخر از عموی عزیزم به خاطر این چند ماه که پیام میدادم عذر میخوام.. دوست دارم عمو
![]()
![]()
![]()
![]()


![]()
![]()
![]()
بچه ها من و سولماز و شیوا قبول شدیم...دعامون کنین درست انتخاب رشته کنیمو هرچی به صلاحمونه پیش بیاد.ممنون.
اگه نامه هامو نخونن چی؟ خدایا خدایا یه کاری کن عموپورنگ نامه ی منو بخونه
..!!! یادش بخیر..بزرگتر که شدیم اولین باری که عمو میخواست بره و چند ماه برنامه نداشته باشه داشتیم میمردیم از غصه..افسرده بودیم به معنای واقعی کلمه..قلبای کوچولومون فقط با دیدن عمومون شاد میشد و بس..عمو نمیدونست اینقدر بهش وابسته ایم..اما با بی تابیمون ایران رو خبردار کردیم که ما عموپورنگمونو میخوایم!!![]()
من خواهري داشتم ودارم كه مبتلا به سرطان خون بود و عاشق عمو عمو را خيلي دوست داشت
گفت ميخوام تو مسابقه عمو شركت كنم و با عمو حرف بزنم رفتم نامه نوشتم برا ي عمو كه خواهرمو شركت بدن تو مسابقه اما خبري نشد ان قدر بچه بود تو مسابقه شركت كنه كه ديگه وقت به خواهر من نميرسيد با بابام مشورت كردم گفتم بيا بريم شماره عمو را پيدا كنيم تا خواهرم بتونه با عمو حرف بزنه بابام گفت باشه ما هم در به در دنبال شماره عمو ان قدر به بچه هايي كه شماره عمو را داشتن
گفتم شماره عمو را بدين اما هيچ كس نميداد. خب حق داشتن قول داده بودن من با انهايي كه قول داد
بودن كاري نداشتم گفتم باشه قول دادي زيز حرفت نزن اما با انهايي كار دارم كه با تلفن من ميگفتن برو بابا حنات پيش ما رنگي نداره
آن موقع نميفهميدم كه براي چي اينو به من ميگن دلخور نشدم اما الان بعد مدتي فهميدم یعني چي.من كه به عمو نميخواستم دروغ بگم تا الان هم به عمو دروغ نگفتم و نميگم اين قدر به اين در ان در زديم تا بالاخره يه ادم خوب پيدا شد و شماره عمو را داد اين هم بگم ها
از بچه ها نبود از بچه ها نبود يه اقايي خوب و متين بودن نه از اينكه شماره عمو را داده ها نه به خاطره اينكه دركمون كرد . صبح روز پنچ شنبه بود كه من شماره عمو را به دست اوردم بدو بدو با پدرم رفتيم بيمارستان امديم تو راهرو بيمارستا مامانم را ديدم با چهره اي كه نميشه توصيفش كرد من به مامانم گفتم شماره عمو شماره عمو پيدا كردم رفتم بدو تو اتاق خواهرم ديدم خوابيده یه خواب ناز و راحت و بدون درد بهش گفتم اجي جونم پاشو قربونت برم شماره عمو را آوردم بهش گفتم پاشو ولي پانشود
من براي انهايي كه فكر ميكردن من دورغ ميگم واقعا متاسفم![]()
![]()
![]()
البته اشتباه نشه!من روی عمو حساسم نه روس حاشیه هایی که واسه هر هنرمندی درست میکنن..خواسته ی عمو از برادرزاده های واقعیش میدونین چیه؟ اینکه به حاشیه ها اهمیت ندن و وقتشونو هدر ندن..یادمه یه روز که خیلی خیلی بچه ی بدی شده بودم و عمو رو عصبانی کردم(چند روز قبل دعا کرده بودم عمو رو عصبانی کنم ببینم چطور میشه!عجب بچه شری هستم من!)میدونین عمو چی بهم گفت؟عمو با دلخوری گفت:
!کی موافقه؟
پی نوشت۱:بچه ها اشتباه نشه...منظورم از اجرای جدید عمو این نبود که برنامه جدید قشنگ نیست..من دوست دارم عمو حرفای خودشو بهمون بگه نه متن نویسنده رو...اما خب ۶ سال اینطور بوده..حالا به قول آقای آقاجانزاده بچه ها بچه های قدیم نیستن باید اجرای عمو تغییر میکرد..قبول دارم ..برنامه همین روزای اولشم از همه ی برنامه کودک ها سره..ولی ژاله عموشو میخواد!!و اینم مشکل منه نه عمو و همکاراش!خودمم راه حلشو پیدا کردم..دیگه اصراری ندارم که عمو مثل قدیم اجرا کنه..۶سال خود عمو برامون صحبت کرد حالا فکر کنم دیگه وقته عمل رسیده..من در کنار برنامه ی جدید عمو چندتا برنامه قدیمی رو هم که دارم نگاه میکنم..
به نام خدای مهربون
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت
1:30 توسط ژاله موخرگوشی| |
به نام خدا
نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت
0:25 توسط ژاله موخرگوشی| |

