تبليغاتX
عمو و مهربونياش
عمو و مهربونياش

×××اللهم عجل لولیک الفرج×××

                                                  به نام خدای مهربون

 

            توجه:لطفا صبر کنید تا عکسهای این پست کامل براتون باز بشه.ممنونم

 

                              آنان که نکونامند هرگز نروند از یاد

سلام عموجون و آجی ها...عیداتون مبارک..اول از بچه ها عذرخواهی میکنم که نتونستم روز تولد عمو بهشون سر بزنم..امروز اومدم که دلیلشو بگم...همونطور که میدونین من رفته بودم مسافرت..و ماجرا از همینجا شروع شد..آپ ایندفعه با همیشه خیلی فرق داره..طولانیه اما ازتون میخوام که تا آخرش همراهم باشین..مهمه..ممنونم..(عموجون این آپ همون چیزیه که میخواستم بگم..)

۲۷ تیر شب توی قطار گرگان ـ تهران بودیم و من آهنگای عمو رو گوش میدادم و دلم تنگ میشد!صبح که رسیدیم هوا خیلی گرم بود..دلم واسه عمو سوخت که توی همچین هوایی نفس میکشه!!قرار شد بریم امام زاده صالح..اما نرسیده به اونجا دلم بدجور برای عمو تنگ شد و گفتم مامان داریم از دفتر عمو رد میشیما!!گفت:منظور؟!گفتم خب اگه بشه واسه عمو یه تبریک تولد از طرف بچه ها بنویسم و بدم دست نگهبان تا بدش به عمو..گفت از کجا معلوم که عمو باشه؟گفتم خب منم نمیخوام که عمو رو ببینم!فقط میخوام تبریک به دستش برسه و خوشحال بشه فردا هم اولین روز برنامه اس سرشون شلوغه نمیخوام عمو رو ببیینم...تازه نه نامه هامو آوردم نه هدیه ی عمو رو..گفت:تو که میخواستی بیای اینجا چرا از گرگان نیاوردی؟!گفتم من چه میدونستم میایم اینجا!!خلاصه بدو بدو رفتیم از همون خیابوون یه کارت و یه هدیه کوچولو گرفتیم و ساعت ۱رفتیم دفترعمو..اما جز نگهبان کسی رو ندیدم(تو دلم گفتم آخ جون هنوز عمو نیومده ما اینا رو میدیم و برمیگردیم!)رفتم با نگهبان صحبت کردم  اما ایشون در حال تخمه شکستن و در حالت ولو جوابای سربالا میداد!یه لحظه دلم براش سوخت!آخه حس کرده بود مهمترین شغل دنیا رو داره که اینجوری لم داده  و ده سال یه بار جواب میدهمعطل نکردم و بدون اینکه حرفاشو جدی بگیرم رفتم پیش مامانمو آجیم..گفتم من اینا رو به این آقا نمیدم ..مهم نیست..همون لحظه پیرمردی رو دیدم که واسم خیلی آشنا بود...یادم اومد که از همکارای عموجونه..رفتم سلام کردمو ماجرا رو گفتم...با مهربونی برام توضیح داد که عمو دیگه خیلی کم اونجا میاد و..خودش پیشنهاد داد که هدیه و کارت رو بدست عمو برسونهمنم تشکر کردم و گفتم سلام برسونه..شماره امو گرفت تا وقتی به دست عمو رسوند بهم خبر بده..برگشتیم و توی راه داشتم تصور میکردم که عمو با دیدن اسمای بچه ها و نقطه چین هایی که جلوش بود چقدر خنده اش میگیره!!!بچه ها در واقع من و شما ۳ روز جلوتر تولد عمویی رو تبریک گفتیم..

۲۹ تیر کرمان بودیم..شهری که برام تازه و جالب بود..رفتیم توی خونه ای که آبجیم دوره دانشجویی رو اونجا میگذرونه..واقعا سورپرایز شدم..یادم رفت که خسته ام..حوض و حیاط و درخت خرما و گنجشک ها منو کشوندن به سمت خودشون...اینم عکسش:

 

اون روز اولین روز برنامه بود و ما خونه استاد آجیم دعوت بودیم..عمو که شروع شد خیلی ذوق کردم چون موهای عمو شده بود عین سال ۸۱تیتراژ رو که دیدم ذوق مرگ شدم...۷ سال طی برنامه یکبارم اسممم خونده نشد اما حالا  اسمم توی تیتراژ این برنامه بود..آی با کلاه آسمون خدا...ب به نام او مهربون خدا...پ پاشو بریم ایرانو بگردیم.....ر رستم ز مثل زال ژ مثل ژاله روی گل..من یه قسمت از این شعر رو متوجه نشدم آخه عمو با لهجه میخونه..اگه شما همشو متوجه شدین خوشحال میشم متنشو برام بذارینداشتم با ذوق نگاه میکردم که بچه ی استاد اومد و یه کم برنامه رو دید و بعد کانال رو عوض کرد و شبکه ۲ رو تماشا کرد...خیلی بغض کردم اما به رو خودم نیاوردم بلاخره اونم بچه اس دلش میخواست کارتون ماشین ها که شبکه ۲ پخش میکرد رو ببینهتا شب شدم عین برج زهرمار!آبجیم گفت خب میگفتی بزنه یک!گفتم روم نشد ..خلاصه یک ربع از برنامه رو ندیدم..


شب حدودا ساعت ۵/۱۰ رفتیم گلزار شهدا که بالای کوه ساخته شده بود ..قبل از اینکه وارد بشم همکار عمو باهام تماس گرفت و گفت که بسته رو بدست عموجون رسونده...و کلی تعارف و ..مثل بابابزرگا صحبت میکردن...خنده ام گرفته بود..میگفت پولای بابا رو اینقد خرج نکنین توی سفر!گفتم ما الان گلزار شهداییم جای خرج کردن نیست!ساعت ۱۱ شد و خداحافظی کردم و وارد گلزار شهدا شدم..جای عجیبی بود..شب اول مات ومبهوت توی اون فضا میچرخیدم و شاید بیشتر از ۳۰ بار ناخودآگاه تکرار کردم که: من کجام؟!اینجا کجاست خدا؟!شهدای خاصی اونجا بودن..مثل شهید عبدالمهدی مغفوری و شهید علی ماهانی..هر کسی از راه میرسید اول میرفت سراغ این دو شهید..من از دور منتظر مینشستم تا مردم از سر قبر شهید مغفوری بلند شن و من برم جلو..اما تا میرفتم نمیشد زیاد بشینم میدیدم یه گروه دیگه منتظرن تا بلند شم و..راستشو بخواین شب اول فقط واسه عمو تونستم چیزی بخوام و دعا کنم...زبونم قفل کرده بود ..نمیدونستم کجام..چه برسه به اینکه بخوام واسه خودم دعایی کنم!استاد آجیم فرزند شهید هستن از هر شهیدی که میگذشتیم درموردش برامون صحبت میکردن..گفتن موقع تشییع جنازه ی شهید مغفوری همگی صدای اذان گفتن ایشون رو شنیدن و موقع دفن هم صدای قرآن خوندنشونواینا رو که میشنیدم بدنم میلرزید..خدایا منو کجا بردی؟حس میکنم اونجا یه تیکه از بهشته..شبیه هیچ جا نیست..چند قدم اون طرف تر قبرای مردم معمولی بود و چقدر وحشتناک بود فضاشتا ساعت ۱ اونجا بودیم..اونجا خوب میشد فرق بین مرگ معمولی و شهادت رو فهمید..وقتی توی گلزار بودم آرامش خاصی داشتم اما وقتی میرفتم سمت قبرای مردم معمولی دلم میلرزید و احساس بدی داشتم..اینم عکسای گلزار شهدا..شهید مغفوری تا شب آخر نمیذاشت عکس بگیریم!!خودمونو کشتیم تا بلاخره شب آخر عکس گرفتیم..

این عکس شهید مغفوری:

نمیدونم چرا اون شب همش یاد خوابی میافتادم که از عمو دیده بودم..همونکه گفتم عمو رفته بود توی یه شهری خونه هاش کاهگلی بود و کوچه ها خاکی اما تمیز..من نرفتم پیش عمو اما خیلی دلم میخواست..از پله ها داشتم بالا میرفتم که دیدم عمو هم از پله ها اومد بالا...سلام کردمو خوشحال شدم.وقتی به بالای پله ها رسیدیم ایستادیم من آسمونو دیدم که آبیه آبی و صاف بود..یهو روبرومون توی آسمون اسم یه شهید رو دیدم که با ابر سرخ رنگی نوشته شده بود..با تعجب به عمو گفت:عمو عمو نگاه کنین...اینو کی توی آسمون نوشته؟عمو هم خندید و به اسم اون شهید خیره شد و گفت:دخترم اینو که کسی ننوشته!اینو خدا نوشته!و بعدشم رفتیم به طرف همون قسمت از آسمون..توی گلزار شهدا همش این خواب یادم میومد دیگه کلافه شدم نمیتونستم ارتباطشو پیدا کنم..هنوزم نتونستم..پله های گلزار شهدا رو که نگاه کردم شکم بیشتر شد..فقط به تنها نتیجه ای که رسیدم این بود :اونجا واسه عمو زیاد دعا کنم!!!برگشتیم و من گیج گیج بودم!۶ شبی که کرمان بودیم هر شب ساعت ۱۲ به بعد میرفتیم گلزار..شبای آخر دیگه تونستم درست و حسابی دعا کنم...واسه آجی ها واسه عمو و...


هر روز از صبح تا شب بیرون بودیم تا تموم دیدنی های کرمان و اطرافشو ببینیم اما بازم وقت کم آوردیم!!!ماهان،جوپار،آرمگاه نعمت الله ولی،باغ شازده،سیرچ،موزه شهدای کرمان،کتابخانه ملی کرمان ،بازار گنجعلی خان حاکم کرمان در زمان صفویه وحمام وکیل و....جاهایی بود که تا روز یکم رفته بودیم و قرار شد روز آخر بریم راین..۲ ساعت توی راه بودیم آجیمم تا یه ماشین مشکوک میدین میگفت:یا ابولفضل!اشرار اومدن!کلا بحث اشرار اونجا داغ داغهسر دو راهی رسیدیم یه راه میرفت راین یه راه به...به..به بم!استاد ازمون پرسید کدوم طرف؟!و من قند توی دلم آب شد و خجالتو گذاشتم کنار و گفتم اگه سخت نیست بریم بم!با تعجب نگام کرد و گفت:میدونی بم چقدر گرمه؟چیزی هم نداره..گفتم میخوام برم قبرستون!!!باز تعجبش بیشتر شد..گفت دو ساعت دیگه هم باید توی راه باشیما!؟!گفتم اشکالی نداره!همه قبول کردن و رفتیم به سمت بم..توی جاده آب میدیدم!پرسیدم آب وسط جاده چکار میکنه؟!گفتن داری سراب میبینی!تا به حال سراب ندیده بودم!جالب بود..داشتم تصور میکردم موقع زلزله عمو با چه حالی این جاده رو پشت سر گذاشته..جاده ای که برخلاف الان جای سوزن انداختن نبود و همه مردم از اطراف اومده بودن توی جاده بم..و حرکت ماشین ها چقدر کند بوده خدا میدونهاز اینکه داشتم به سجاد نزدیک میشدم سر از پا نمیشناختم..ساعت یک ظهر رسیدیم بم..رفتیم ارگ بمو ببینیم..روش کلی داربست زده بودن..دلم خیلی سوخت..عجب جایی بوده...ارگ بم در واقع یک شهر کوچیک بوده با کوچه پس کوچه هایی که هیچوقت توی عکسا ندیده بودم و اولین بار بود که همچین چیزی رو میدیدم..اینم عکسش:

از اونجا یک راست رفتیم قبرستون بم..توی راه استاد میگفت:شما الان فکر میکنی میری از بین ۴ تا قبر میگردی و پیدا میکنی؟!میدونی اونجا ۵۰۰۰ تا قبر هست؟!آدرس و نشونه ای داری؟گفتم آره!اسمش سجاد پور عباس قلی و قبرشون خانوادگیه!گفت:به به چقدر دقیق!حتما پیدا میکنی!!هنوز اونجا رو ندیده بودم و امیدوار بودم...با ماشین دور تا دور قبرستون رو نشونم دادن..سرم گیج رفت!یعنی سجاد کجا بود؟اما با این وجود خیلی امیدوار گفتم من پیداش میکنم!مطمئنم!!!خندیدن و گفتن ما حرفی نداریم برو تا فردا هم بگرد اگه پیدا کردی خوشحال میشیم!!از اینکه توی اون گرما استاد آجیمو کشونده بودم قبرستون حسابی شرمنده بودم اما باید سجاد رو پیدا میکردم...قطعه به قطعه اونا توی ماشین منتظر میشستن و من بدو بدو میگشتمو از روی قبرا میپریدم متاسفانه جای راه رفتن نبود تا صدایی هم از پشت سر میومد مو به تنم سیخ میشد گفتم ژاله اشرار پشت سرت هستن اشهدتو بخون!بعد میدیدم کسی نیست!چند قطعه رو گشتم اما نبود..از خود سجاد کمک خواستم..گفتم که فقط واسه دیدن اون اومدم بم..گفتم که خیلی دوسش دارم و..توی این فکرا بودم که یک متر جلوتر عکسی رو روی یک قبر دیدم که برام آشنا بود..سر جام میخکوب شدم توی دلم خدا خدا میکردم که درست دیده باشم..از رو قبرا پریدمو رفتم کنار اون قبر..باور نکردنی بود..سجاد پور عباس قلی..اسماء پورعباس قلی و...خودش بود خود خودشنمیدونم چطوری حسمو بیان کنم..واقعا دیر رسیده بودم..روی اسمش که دست میکشیدم سر انگشتام میسوخت هوا خیلی داغ بود!به تاریخ تولدش نگاه کردم برخلاف تصورم که فکر میکردم خیلی کوچیک تر بوده دیدم سجاد متولد ۱۳۷۰ ،یعنی یکسال از من کوچیکتره..باهاش درددل کردم واسش اردک تک تک خوندم و گفتم که روز تولد عمو توی وبم عکسشو کشیدم..گفتم که عمو هر جا بره ازش تعریف میکنه و خواستم که هممون رو دعا کنه تا پاک خاک بشیم مثل خودش..آخرشم دلم نیومد همینجوری بگم خداحافظ!واسشون شعر دست علی یارتون خدانگهدارتون رو کامل خوندم ..دلم نمیخواست ازش جدا شم اما چاره ای نبود اون بنده های خدا منتظر من بودن وقتی از دور نگاهشون کردم دیدم اونا با دهن نیمه باز دارن به من و سنگ قبر نگاه میکنن!باورشون نمیشد که پیدا کردم!پرسیدن چطوری؟!گفتم نمیدونم..یهو انگار جلوم سبز شد!سجاد خیلی مهربونه..

قبرستون بم فضای عجیبی داشت..دلم خیلی گرفت..سنگ قبرهای خانوادگی به همراه عکس دختربچه های موخرگوشی و پسر های شیطون کنار خانواده هاشون..اما متاسفانه عکس سجاد نبود فقط عکس باباش بود...به عکس باباش خیره شدمو تصور کردم سجاد،داداش نازم چه شکلیه

اگه این عکسا نبود الان باورم نمیشد که اونجا بودم..همش مثل خواب بود..یهو اتفاق افتاد.. 

 


سفر عجیبی بود برام..بهترین سفر عمرم..حرف زیاد بود اما خسته میشین..

و در آخر این جمله ی همیشگی

                                 چقدر زود دیر میشود...


نتایج مسابقه ی تولد عمو اعلام شد...به دوستای گلم تبریک میگم..به این ادرس برید:

                                        http://www.poorang.persianblog.ir


پی نوشت۱:سیرچ مکانی که زمستونا مردم واسه اسکی میرن...چند سال پیش یک هواپیما با ۲۷۶ نفر سرنشین که برای حفاظت از رهبر به زاهدان میرفتن به کوه های سیرچ برخورد میکنن و همگی شهید میشن..تازگی روی این کوه ها یه مکانی برای یادبود ساختن..

پی نوشت ۲:اشرار که میگم توی کوه های اطراف جاده ی بم و چند شهر دیگه هستن که معمولا شب حمله میکنن و از طرف کشورهایی مثل انگلیس و آمریکا و اسرائیل به شدت حمایت میشن..توی گلزار شهدا روی سنگ قبر ها رو که میخوندم میدیدم خیلی ها به دست اشرار شهید شدن..برای دفاع..

پی نوشت ۳:کرمانیا اسم قدیم کرمان بوده..

پی نوشت۴:دیشب که مامانم واسه بابام تعریف میکرد کجاها رفتیم و به خاطره ی دفتر عمو رسید بابام بهم گفت:ژاله کی بزرگ میشی؟!منم گفتم یعنی چی؟!گفت:هیچی!!

نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 14:42 توسط ژاله موخرگوشی| |

.

.

 

.

.

.

.

!

 

!

 

!

 

!

 

؟

 

؟؟؟

 

 

؟؟؟؟؟

 

 

؟؟؟؟؟؟؟

 

 

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

 

    

  دم در بده بفرمایین تو..همه ی عموپورنگیا میدونن اینجا چه خبره!

جشن تولد عموپورنگ با حضور افتخاری سجاد

  

 

سلام

گوش کنین..نه بابا آهنگ وبلاگو نمیگم که!
..شما هم میشنوین؟
آخی!

صدای کلیک های عموجونهههههه...


بچه ها آماده این؟وبلاگا خوشگل؟آهنگا شاد؟..عمو داره میاد ها...


عمو نزدیک میشود!!

چیک.. چیک..چیک ..چیک..

 

                                            

                              

بچه ها بیاین قبل از اومدن عمو جون یک عکس یادگاری بگیریم..آماده این؟

همه بگین سیب..

۳

 

 

۲

 

 

۱

                               

فکر کنم غیر از صباح و رامینا و زهره  بقیه همه گفتیم هلو!سولماز بخنددددد

 

بچه ها سجاد جونمون اومد بازم بیاین عکس بگیریم...

 

آی آی آی  امید آقااااااااااااا!ناخونک نزنزینب چرا موهای شیوا رو میکشی؟؟؟!

واییییییی !دست صباح هدیه اس!من هدیه عمو رو یادم رفت بیارم..الان میارمش

             اینم لینک این عکسمون که چون بزرگه مجبور شدم اینجوری بذارمش توی وبم!

                    http://night-skin.com/upload/images/pthz5i71fjf035pu9a0j.jpg

 

            عمووووووووو اومددددددددددد


                 بچه ها شادی کنین عمو اومدهههه           نکنه غم بخورین خیلی بدهههه!


عمو خوش اومدین صفا آوردینkids-057

خیلی منتظرتون بودم عمو..خیلی.. میدونین از کی؟!

از دوم مرداد 87 ..روزها و لحظه ها رو شمردیم،روی تقویم خط کشیدیم،

آآآآآآآآه راجو!!!امروز روز تولدته!!  children-076(نوزاده شمایین ها!)

.

.
همون روزی که تموم گل های مریم دنیا،تموم رنگ های سبز دنیا،تموم شلوارهای بندی دنیا،تموم باقلاقاتوق های دنیا،تموم لباس های راه راه دنیا،تموم گیلاس های دنیا،تموم فیلم هندی های دنیا،تموم شلوارهای سفید دنیا،تموم کتاب های پائولوکوئیلوی دنیا،تموم مداد رنگی های دنیا، تموم کفش های زرد دنیا،...

و

تموم بچه های دنیا خوشحال شدن...چون کسی به دنیا اومد که خیلی دوسشون داشت!

               تولد تولد! تولد عموجونم مبارک...هوراااا     

         mdol5i84yalbn401v3k8.gif

 

  

 

عموجون چشماتونو ببندین..عمویی زیر چشمی هم نگاه نکنینا!!عموووووووو!آها ممنون!:

عموییی چشماتونو باز کنین!!!

اینم هدیه تولد عموجون، تقدیم به عمویی:

 

 

   

 

                 kids-052عمو جون گل های مریم تقدیم به شما:    kids-056

                                  fcoj33sygfscvkinjyxx.jpg

 

                                                           

 

چند تا عکس قدیمی اما جدید!!!!هدیه من به شما آجی های گل که توی جشن تولد عمو شرکت کردین:

 

                                                                        

                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                         

                                                               flowers001c

                          

                                                           flowers001c

                         

                                                                                   

یک عکس ویژه هم دارم از یک سالگی عموجون..اگه یادتون باشه عمویی ماشین بازی رو بیشتر از بازی های دیگه دوس داشته..عمو اجازه؟!

                                                     A baby sitting on the floor with his finger in his mouth pushing a red car  

                                                   تاریخ عکس: ۱/۵/۱۳۵۳

                                                      


خب حالا میرسیم به بخش ویژه

عمو جون این بخش مربوط به خاطرات ما بچه هاست...خاطرات شب قبل از تولد شما طی این چند سالی که وبلاگ نویسی میکنیم...


سولماز نوری 

 این خاطره ای که مینویسم مربوط به اولین سال وبلاگنویسی ام برای عموپورنگ است.چقدر ذوق و شوق داشتم،تازه وارد اینترنت شده بودم به قول معروف صفر کیلومتر بودم اما هزار تا فکر توی سرم بود و میخواستم همشون رو پیاده کنم تا بهترین وبلاگ عموپورنگی مال من باشه..بخصوص وقتی که نزدیک تولد عموجون شدیم بیشتر از قبل شوق و ذوق نشون میدادم.یادمه شب تولد عموجون کامپیوترمون خراب شد و ویندوز بالا نمیومد.داداشم گفت تنها راه ،عوض کردن ویندوزه..ولی هرچی ازش خواهش کردم این کار رو تا فردای اونروز برام انجام بده قبول نکرد.خلاصه اینکه من موندمو یه دنیا حسرت.با این حال اون سالم بیکار ننشستم و روز تولد خودم که رسید یه جورایی جبران کردم.اونروز توی وبم به جای تولد خودم تولد عمو رو جشن گرفتم...خنده دار بود اما با این کار خودمو دلداری دادم که بلاخره منم برای عمو جشن تولد گرفتم هرچند یه خرده دیرتر از .....اونروز از ته دلم آرزو کردم که عمو بیاد و به وبلاگم سر بزنه و ببینه که براش جشن تولد گرفتم نمیدونم که این اتفاق افتاد یا نه،نمیدونم اونروز تونستم عمو رو خوشحال کنم یا نه اما عمو واقعا منو خوشحال کرد اونروز عمو توی برنامه شعر تولد رو خوند و من از ته دل خندیدم.


صباح غلامی

دو سال پیش بود . دقیقا روز اول مرداد ساعت 9 صبح باید برای برنامه ی سینمای تابستانه سر ضبط حاضر ‏میشدم .ای خدااااااااااا . برا همینم برای اپ روز تولد عمو باید 7 صبح بیدار میشدم‏ . بدتر از اون اینه که ‏کامپیوتر ما تو اتاق مامان و بابامه ، باید بالا سر مامانم که بیچاره خواب بود تایپ میکردم .خلاصه رفتیم ‏کامپیوتر رو روشن کردیم ، گوشام رو هم گرفتم که اون صدای بوق اول کامپیوتر رو نشنوم . بیچاره مامانم با ‏همون صدا بیدار شد . حالا مگه نت وصل میشد ؟؟؟؟؟؟ وقتی ادم عجله داشته باشه همه چیز روزگار ‏باهات لج میکنه . بعد از کلی مکافات وصل شدن و اپلود عکس ها و نوشتن و.... با خیال راحت روی " ثبت مطلب ‏‏" کلیک کردم .دیگه داشتم حاضر میشدم تا برم، که بدترین اتفاق دنیا رخ داد : همه ی مطالبم پرید . ‏وااااااااااااااااااای باید از اول اون همه عکسو اپلود میکردم و دوباره مینوشتم و....اخر سر با هر استرس و ‏نگرانی که بود به هزار زور و بدبختی اپ کردم و رفتم ولی بازم دلم از اپم راضی نشده بود


زهرا ناظمی

 در اين 6 سالي كه جشن اينترنتي را برگزار كرديم ،‌ خاطرات زياد بودند.. از حضور بچه ها ، از همكاريشان و از همه چيزهاي قشنگ..
گاهي همكاران عمو در جشن ما حضور داشتند كه اين باعث مي شد بچه ها انرژي چند برابري بگيرند ..
گاهي هم جمع فقط بچه ها بودند كه اينقدر اين جمع صميمي و مهربان بود كه واقعا احساس لذت مي كرديم..
عمو در جمع ما نبود .. اما به ياد او و با نام او شاد بوديم و يك جشن واقعي مي گرفتيم و در اخر جشن برايش دعا مي كرديم و اين روز را با قشنگترين جملات تبريك مي گفتيم..
امسال هم جشني ديگر خواهيم داشت… شايد امسال هم عمو در جمع ما نباشد اما ما بچه هاي ايران برايش جشن مي گيريم تا بگوييم هميشه عموي مهربانمان را دوست داريم و به يادش هستيم..
عموجان تولدتان را تبريك مي گويم و اميدوارم هميشه شاد و سلامت باشيد…


شیوا صرامی

سال 87 بود که کلی عکس گذاشته بودم و کلی متن نوشته بودم و می خواستم ثبت مطلب را بزنم......که یهو برقهامون رفتاگه بدونین چقدر گریه کردم،اینقدر زدم تو سر رایانه امبیچاره رایانه ام اخه یکی نبود به من بگه رایانه ات چه گناهی کردهبعد هم زنگ زدم اداره برق و گفتم خب چی می شد 2دقیقه دیرتر برقها را قطع می کردین؟ اونها هم گفتن شرمنده نمی دونستیم شما کار دارین وگر نه اصلا برقها را قطع نمی کردیممنم مجبور شدم یه بار دیگه عکسهام را اپلود کنم و متنهامو بنویسمنتیجه ی اخلاقی:اینکه متن را اول توی word نوشته و سپس آن را save کنیم.عکسها را از قبل آپلود کرده و ادرس انها را در word ذخیره کنیم،و از قبل هم با اداره برق هماهنگ کنیم


رامینا سادات حسینی

تولد عمو برام یکی از قشنگترین روزای ساله!چون هرسال یکی دوماه قبل همه بچه ها ی نت تو حال و هوای تولدن!که واسه عمو چیکار کنیم؟چطوری جشن بگیریم؟چکار کنیم خوشحال بشن؟چکار کنیم که گوشه ای از زحماتشونو جبرا کنیم؟هر چند با این کارها حتی گوشه ایش هم جبران نمیشه...بهترین خاطره ام اینه که منم چند ساله توی این جشن شرکت میکنم.


ژاله فرهادروش 

سال ۸۶ اولین سالی بود که برای عمو تولد میگرفتم.تازه دو ماه بود که وبلاگ نویسی رو شروع کرده بودم برای همین نمیدونستم چطوری باید عکس بذارم و...!به جاش از ته قلبم برای عمو نوشتم اما چشمتون روز بد نبینه ۳ بار آپمو آماده کردمو هر ۳ بارم یه جوری پاک شد!هر دفعه که جیغم میرفت هوا مامانمو آبجیم میخندیدن!میخواستن ببین بلاخره کی کم میارم و بی خیال تولد میشم!اما برای بار چهارم آپ کردم و به لطف خدا و دعاهای خیر پدر و مادرم!!!ثبت شد!


زهرا جعفرزادگان

2سال پیش من صبح یه روز قبل تولد عمو یه اپ کردم که بچه ها بیان و واسه تولد عمو برام پیام تبریک بذارنو.....گفتم به عمو هم میگم بگم بیاد ببینه...
عصر همون روز زنگ زدم با عمو صحبت کنم وبگم...اما با اقای اقاجانزاده صحبت کردم....قبل اینکه من خودمو معرفی کنم و بگم کارم چیه خودشون هم شناختنم هم هرچی میخواستم بهشون بگم رو خودشون گفتن!!!
من ماتم برد!!گفتم شما از کجا همه اینارو میدونستید؟گفتن بی خودی که تهیه کننده نشدم!


سمانه کاویانی

پارسال همش فکر میکردم که یه جشن خیلی قشنگ برا عمو تو وبم بگیرم...یه چند تا هم مسابقه گذاشته بودن.منم از نرگس خواستم که اسم منو هم برا جمله تبریک ثبت نام کنه. و بعد خودم هم رفتم وب عموپورنگ و اونجا هم جمله مو دادم.بعد که روز تولد عمو رسید کلی فکر کردم که چه جوری جشن بگیرم.کلی فکر کردم ولی هیچی به ذهنم نرسید و برا همین تصمیم گرفتم که فقط برا سلامتی عمو یه ایت الکرسی و یه دعای توسل تو وبم بنویسم.و دیگه جشن هم نگرفتم...چند روز بعدش نرگس(سیده نرگس رو میگم)بهم گفت که تو وبلاگ نویسی سوم شدم.... باور کردنش برام خیلی سخت بود.اخه گفتم من که ثبت نام نکرده بودم...به نرگس هم گفتم که من اصلا واسه مسابقه وبلاگ نویسی ثبت نام نکردم و اصلا تو وبم برا عمو هم جشن نگرفتم،چون خیلی سخت بود....نرگس هم گفت حتما بخاطر اون دعاهایی هستش که تو وبت نوشتی.براهمینه که سوم شدی.منم کلی خوشحال شدم و تموم شد اینم از خاطره ی من



خب اینم از خاطرات بچه ها...خودمم دو تا خاطره ی دیگه از تولد عمویی دارم که هر وقت یادم میاد کلی میخندم:

یه سال که بچه ها توی مسنجر جشن گرفته بودن هر کدوم یک شعر یا مطلبی رو آماده کرده بودن تا به نوبت بخونن...منم قرار بود شعر بخونم..میکروفنم روشن بود اسپیکرم روشن بود اما هر چی جیغ جیغ کردم کسی صدامو نشنید..من از اینور بلند بلند و با حساسیت خاصی شعر میخوندم،بچه ها ازاونور میگفتن ژاله بخون دیگه چرا نمیخونی!!دیگه شعر رو حفظ شده بودم!!آبجیم خواب بود از صدای منو بچه ها بیدار شد و کلی بهمون خندید!شده بودم عین مورچه ای که بین جمعیت کسی نمیبینش!هنوزم نمیدونم مشکل از کجا بود!...توی اون جشن هایی که میگرفتیم جای عموجونمون همیشه خالی بود..

...عمو یه خاطره ی کوتاهم برای شما و بچه ها میگم شاید واستون جالب باشه..

سال ۸۵ روز تولدتون با  بابام اومدیم دیدنتون..توی ساختمون حراست منتظر بودیم که چشمم به دسته گلی افتاد که تو دستای دختربچه هم سن و سال خودم بود..یهو از جام پریدم گفت باباااااااا!اصلا حواسم نبود دست گل بگیرم واسه عمو!حالا هر لحظه ممکن بود شما بیاین..بابام گفت زود بپر برو بگیر..منم فکر کنم به طرف گل فروشی پرواز کردم!به فروشنده گفتم آقا یه دست گل واسه تولد میخوام..گل مریم ندارین؟گفت نه!با عجله گفتم خب هر چی میذارین بذارین فقط قشنگ باشه!فروشنده کنجکاو شده بود گفت:شما از باشگاه خبرنگارا اومدین؟!!!!(به خاطر چادر و هدبند مشکیم این حدسو زد!)گفتم نهلطف کنین زودتر!..دسته گل اصلا یادم نیست چه گلی توش بود تا درستش کرد دوباره به طرف ساختمون حراست پرواز کردم..میگفتم نکنه عمو این بین اومده باشه و معطل شده باشه...اما وقتی رسیدم بابام گفت هنوز عمو نیومده..دست گلت خوشگله!!..بعد از یک ساعت متوجه شدم اون دختر دیگه هم واسه تولد عمو اومده بود!!!اون روز عمو برنامه داشت،روم نمیشد به مسئول اونجا بگم بزنه کانال یک..اما اون دختر،خدا خیرش بده گفت و مسئول اونجا هم با مهربونی گذاشتن ما برنامه عموجونمون رو ببینیم..تا برنامه تموم شد رفتیم بیرون منتظر عمو شدیم..از دور یه آقایی داشت تنها میومد کپی عمو بود!منم از ذوق از دور باهاش بای بای کردم...کم مونده بود مثله ۷ سالگیم که بابام میومد مدرسه دنبالم زیگزاگ بپرم بالا و پائین..اما اون آقا اصلا عکس العملی نشون نداد.. شک کردم..گفتم ژاله،عمو با امیر میاد بیرونااا!!وقتی دقیق شدم دیدم بلهههههه من اشتباه کردم!داشتم از خنده و خجالت میمردم اما اصلا به روی خودم نیاوردم و همچنان به اون دور دورا خیر شدم تا اون آقا رد شه!!!


                    

اینکه اول جشن گفتم با حضور سجاد دلیل داشت..من مطمئنم که سجاد امروز توی جشنمون شرکت کرده..واسه همین این کار رو کردم تا خوشحال بشه...تا بدونه همیشه به یادش هستیم...پسرعموی خوشگلم ممنون که اومدی و خوشحالمون کردی...دوست دارم هوارتا!


                                             حالا همه دستا رو به آسمون...

                              اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

خدایا..ای خدای بزرگ..عموی داریوشمون و خانواده اش رو در پناه خودت سالم نگه دار و کاری کن تا هر لحظه و هر نفس به تو نزدیک تر بشه...خدای عزیز..ای خدای مهربون..به عمومون کمک کن تا برنامه اش همونی بشه که تو دوست داری و انتظار داری...خدای مهربون خدای عزیز..کاری کن تا امسال بچه های خوبی باشیم و عموجونمون رو ناراحت نکنیم...خدای مهربون...خدای بزرگ آرزوهایی که به صلاح عموجونمونه رو برآورده کن...       الهی آمین..آمین یا رب العالمین

                             اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم


عمو جونم و دوستان عزیز!تموم این شوخیا مزاح بود!!(عمو چپ چپ نگاه میکنین؟!) آها!نه!تموم این شوخی ها مزاح نبوده.. شوخی بوده! نشد؟! خب..منظورم اینه که قصدم فقط شاد کردن دل شما بوده و میخواستم واسه تولد عموداریوشم سنگ تموم بذارم که فکر کنم باز سنگ حموم گذاشتم!! امیدوارم که منم تونسته باشم به سهم خودم شادتون کنم!و امیدوارم که نقاشی هام قابل تحمل بوده باشه!از بچه هایی که توی عکس نبودن عذرخواهی میکنم دوربینم فیلم نداشت ببخشید!سال بعد ان شاالله جبران میکنم راستی عکسا رو با توجه به حسم نسبت به هر کدوم از بچه کشیدم و بعضی چیزا هم اگه دقت کنین با واقعیت جور درمیاد..

                                                دوستون دارم...

                                       

 

 

نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 5:28 توسط ژاله موخرگوشی| |