تبليغاتX
عمو و مهربونياش
عمو و مهربونياش

×××اللهم عجل لولیک الفرج×××

                                   به نام خدای مهربون

سلام ..

عموجون خوبین؟عمو ببینین همه وبلاگا پر شده از شکلک ناراحت..امروز خیلی دلم گرفته..آخه میدونین چی شد؟عمو امروز قشنگترین وبلاگ دنیا رو دیدم...البته به سختی..کلی باهاش کلنجار رفتم تا تونستم نوشته هاشو بخونم..عمو دلم گرفت..دلم تنگ شد..چرا اون موقع من وبلاگ نداشتم؟

ببین عمو یادتون میاد..با اجازه ی عموجون:

وارد شدن به دنیای بچه ها کار بسیار سختی است.برخلاف تصور بعضی ها که معتقدند با استفاده از رنگ های شاد میتوان دل بچه ها را بدست آورد و با آنها ارتباط برقرار کرد.....ولی من بر این باورم که در کنار رنگ و چهری شاد باید قلبی پاک و صادق داشت چرا که بچه ها آن قدر بی شیله پیله هستند که در مقابل هر چیزی که دوست نداشته باشند صادقانه و سریع واکنش نشان میدهند که البته من فکر  میکنم با توکل به خدا وعنایت او و دعای مردم به خصوص کوچولوهای عزیز توانسته باشم که وارد دنیای قشنگ بچه ها شوم....درست است که بزرگم ولی بچگی را دوست دارم و از دنیای بزرگترها خسته شده ام...خسته....

۱۳۸٢/۸/۱٧ پورنگ | لینک دائم


جیییییییییییییییییغ...عموجونم اومدددددددددددددد!

                      ساعت   ۱۸:۲۰

هوراااااااا...خدایا من شدم عین یویو!سرجام بند نمیشم...عموجون واقعا اومدینا!!اصلا توی یه حالی بودم که الان با دیدنتون از این رو به اون رو شدم...وای عمو مامانم صدام زد..اما حیف از نصفه دیدم..وای عموجونم چه شعر خوشگلی خوندین...اما الان یک کلمه اشم یادم نیست از بس ذوق دارمای بابا!این شکلکا چرا حال ندارن درست بخندن؟خودم از همه اینا الان باحال تر میخندم..عمواگه آجی سحرم خواب نبودا جیغغغغغغغغ میزدم اما مجبور شدم جیغمو قورت بدم و توی گلوم جیغ بزنم..اینجوری: اووووومممممممم!

عمویی خوش اومدین صفا آوردین...حالا دوباره روزای زوج منتظرتونیم...لباس خوشگلامونو میپوشیم..عمو واقعا اومدین؟باور کنم؟!عموووووووووو خوشحالم

ببخشید وسط این آپ اینجوری پیام بازرگانی دادم!آخه دست خودم نبود!بذارین شب دوباره ادامه اش میدم الان اصلا دیگه تمرکز ندارم میخوام برم پیش مامانم یه کم جیغ جیغ کنم چند دورم دور اتاق بدو ام!

به مناسبت برگشتن عمویی میخوام هدیه بدم!این ۳ تا شعر عموجون تقدیم به آجی های گلم...
http://www.geocities.com/media_norooz08/Pourang.wma
http://www.geocities.com/media_norooz09/Pourang2.wma
http://www.geocities.com/media_norooz09/Pourang3.wma


خب!الان ساعت ۱۲ شبه و ادامه ی آپم!..

امروز با خوندن دست نوشته های عموجونم خیلی بغض کردم..سال ۸۲ـ۸۳ که روحمم خبر نداشت عمو واسمون می نوشته...عموجون اون روزا هنوز حتی باهاتون تلفنی هم صحبت نکرده بودم..هیچوقتم از طریق استدیو باهاتون تماس نگرفتم اصلا فکرشم نمیکردم بشه..هیچکسی رو هم نمیشناختم..سال ۸۶ که وبلاگای بچه ها رو دیدم ذوق زده شدم..خاطره هاشونو دوست داشتم..وقتی میگفتن رفتیم پیش عمو و عمو فلان سفارشو بهمون گفت من ذوق زده میشدم..خودمم که وبلاگ زدم خاطره امو از دیدن شما نوشتم...فکر میکردم همه خوشحال میشن..فقط با همین قصد عکسا و خاطره هامو گذاشتم توی وبم..اما حالا بعد از چند سال میبینم بعضی از بچه ها دلشون میسوخته...اینو که فهمیدم بدجوری دلم گرفت...عمو میدونین چیه؟دلم میخواد یه روز همه بچه های قدیم باهم شما رو ببینیم اینجوری دیگه عذاب وجدان نمیگیرم!!!عمو..بعضیا گفتن بچه هایی که عمو رو از نزدیک دیدن ،عمو بیشتر دوسشون داره!!!!..بچه ها شما عمو رو اینجوری شناختین؟..بذارین یه مثال بزنم..ما هر روز با افراد زیادی سر و کار داریم با هم صحبت میکنیم، میخندیم ،بحث میکنیم و..حالا به نظر شما ما همه ی این آدما رو فقط به این دلیل که از نزدیک باهاشون در ارتباطیم دوسشون داریم؟!!عمو همه ی برادرزاده هاشو دوس داره..تازه!من طی ۴ـ۵ ماه بعد از برنامه به عمو پیام میدادم و درباره برنامه هر روز نظر میدادم و واقعانم فکرشو نمیکردم که عمو ناراحت بشه ..اما بچه ها بعد از یه مدت بهم ثابت شد که درسته ۳ روز در هفته پیام میدم ولی با توجه به تعداد زیاد پیامهایی که از تموم ایران!به عمو ارسال میکنن همین دینگ دینگ ۳ تا پیام منم اعصاب خرد کن میشه..پس مطمئنا عمو از من ناراحت شده و خودم خبر نداشتم!هر کسی که پیام میده و یا از نزدیک عمو رو میبینه عزیز تر نیست..این اصلا دلیل منطقی ای نیست..من برم خدا رو شکر کنم که عمو معذرت خواهی منو قبول کرده باشه و بدونه که قصد مزاحمت نداشتم همین واسم کافیه..این که از همه عزیز تر باشم حرف خنده داریه..اینقدر بچه های گل هستن که من به گرد پاشونم نمیرسم خودتونم میشناسیدشون..اینا که میگم تعارف نیست حرف دلمه و احساس میکنم با پاکترین مخلوقات خدا در ارتباطم.عمو،عموی من و عموی سولماز و عموی زهره و...نیست عموپورنگ عموی همه ی بچه های ایرانه..عزیزترین کسیه که عمو ازش راضی باشه..من که شک دارم عمو ازم راضی باشه..!

یه بحث دیگه هم هست که خواستم حتما بگم..بچه ها مگه عمو واسه شادی ما نیومده؟چرا بعضی از بچه ها توی وبلاگاشون اینقدر گریه و زاری میکنن؟واقعا برام جای سوال داره..چرا آهنگای غمگین میذارن؟چرا فضای وبشون اینقدر غمگینه؟بخدا دله من که دوستتونم میگیره چه برسه به عموجون!الان یه سری میگن تو ما رو درک نمیکنی!بچه ها منم از شروع برنامه ی عمو یعنی از ۱۱ سالگیم تا ۱۵ سالگیم هنوز عمو رو از نزدیک ندیده بودم پس مطمئنا میتونم درکتون کنم..عمو رو خیلی دوست داریم خب درست..همه همینجوریم..اما این گریه ها و غصه ها چه معنی میده؟دلمون تنگ میشه؟خب..درسته منم همین امروز یه عالمه دلم تنگ شد برا عمو اما در اتاق به رو خودم نبستم بشینم های های گریه کنم!انگار که دنیا به آخر رسیده!از بچگی تا الان وقتی دلم واسه عمو تنگ میشه پکر میشم بغض میکنم اما زندگی برام تیره و تار نمیشه..درک نمیکنم بعضی ها رو...نمیدونم کجای دینمون بهمون اجازه داده که به بنده ی خدا بیشتر از خدا توجه کنیم؟میگن عمو ما رو به خدا نزدیک میکنه درست..اما اگه یادتون باشه نوشتم که عمو بعد از اینکه من داشتم از کارایی که بهمون یاد داده میگفتم بهم گفت:اگر واقعا اینطوره که شما میگین دنبالش رو بگیرین و ادامه اش بدین..بچه ها(یه دسته خاص)عمو نگفت بشینین صبح تا شب واسه من عکس درست کنین یا عکسامو سیوکنین!!گفت به کارایی که میگین یاد گرفتین عمل کنین!عمو راضی نیست کسی به خاطرش غمگین باشه..عمو از ما دوره دلمون تنگ میشه اما بچه ها تصور کنین اگه عموداریوش عموی تنی خودتون بود و رفته بود یه شهر دور و شما نمیتونستین ببینینش بازم همینجور صبح تا شب دنبال فعالیت های عموپورنگی بودین؟باور کنین اینطور نمیشد...

مشکلم با بعضی از وبلاگا اینه که مدل گریه هاشون بچگونه نیست مدل خنده هاشونم همینطور..کاش همگی عین بچگی هامون گریه کنیم و بخندیم...

                                                      همین!


 منو سولماز و شیوا میخوایم به قدیما برگردیم..دیگه کی با ما همسفر میشه؟


زندگی خواهم کرد

رنج خواهم برد....لیک زنده خواهم ماند تا ببینم که ثمر خواهد داد

 گل امید بر سر شاخه یاس...


 کتاب امروز!

داستان سیستان(ده روز با رهبر)

نویسنده:رضا امیر خانی

کتابش عالیه حرف نداره..


                         دوستون دارم قد تموم دنیا...شاد باشید دیگه عمو اومدا

                                                به امید دیدار عمویی

                                        دست علی یارتون خدانگهدارتون

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 1:3 توسط ژاله موخرگوشی| |
                                                به نام خداوند بزرگ

                                  به مدپوشان بگویید آخرین مد کفن است!

سلام..

مدتهاست که حرفهایم روی دلم انباشته شده اند و هر بار که خواستم بگویم دلم نیامد چون همیشه دوست داشتم در این وبلاگ از خوبی ها و مهربانی ها بگویم...

اما حالا حس میکنم باید قسمتی از آنها را بنویسم...

با بچه های قدیم که صحبت میکنیم بدجور دلمان میگیرد!!تعریف میکنند که سال ۸۱ تا ۸۳ هر وقت دلشان میخواست میتوانستند با عمو صحبت کنند..اصلا خود عمو با ذوق و شوق گوشی را برمیداشت...قبل از برنامه...بعد از برنامه...اما حالا چه شده که بچه ها برای صحبت با عموپورنگشان باید هفت خان رستم را پشت سر بگذارند؟؟

جوابش خیلی ساده است!همیشه کسانی هستند که از هر موقعیتی سوءاستفاده میکنند..چقدر خودخواه بودند که دلخوشی بچه ها را بی رحمانه از بین بردند..آنها همان کسانی بودند و هستند که آمدند وب زدند و چند ماه یا چند سال مقاومت کردند!!! اما فضا به شدت کودکانه بود و به مذاقشان خوش نیامد!و آخر گفتند هیچکس ما را نمیفهمد!و بعد وبلاگ هایشان را بستند و رفتند..

کلاغ ها هم خبر آوردند که فلانی دیگر بی خیال برنامه ی عمو شده!!

(ما هم از صمیم قلب میگوییم خدا را شکر!)

آنها انگار خودشان هم نتوانستند خودشان را بفهمند!!!


رامینا امروز داغ دلم را تازه کرد!میگفت ژاله نمیشه زمان به عقب برگرده و همه چیز مثل قدیم بشه؟!...جوابش را محکم و بدون شک دادم..من و سولماز میخواهیم و آرزو داریم به عقب برگردیم..همان روزهایی که نه شماره ی عمو را داشتیم نه همکاران عمو را میشناختیم ...این روزها خیلی از بچه ها با یک حسرت عجیبی به ما میگویند:کاششش شماره ی عمو را داشتیم!!!بگذارید حرف دلم را بگویم..من و سولماز هیچوقت دنبال شماره ی عمو نگشتیم همه چیز یکهو اتفاق افتاد ..من خوشحال شدم چون میتوانستم خبر قبولی کنکورم را به عمو بگویم و شادش کنم...حالا حدودا یکسال است که من شماره ی عمو را دارم!طی این یکسال بچه ها گفتند عمو از پیام دادن ما ناراحت نمیشود..عموی ماست!و...کم کم باور کردم که واقعا عمو ناراحت نمیشود..اما حالا میدانم عمو واقعا خسته شده..از موبایل از پیام..دخترعموهای عزیز شما قصدی نداشتید اما بدانید که این فکر شما اشتباه بوده و واقعا عمو ناراحت میشود...و مطمئنم اگر پیام ها فقط از طرف برادرزاده های عمو بود هیچوقت عمو ناراحت نمیشد..متاسفانه شماره ی عمو پخش شده و غیر از ما هزاران نفر شماره را دارند و تا دلشان بخواهد پیام میدهند!!حتما این هم  برایشان تفریح جذابی شده!

به غیر از این چیز دیگری که خودم کشف کردم این است که پیام های ما بیشتر درباره ی مشکلاتی است که برای دوستان اینترنتی و یا خودمان پیش می آید و به عمو میگوییم تا دعا کند!!!..باز هم برخلاف میلم که دوست دارم عمو درجریان ریز کارهای ما باشد و همیشه هم دعایمان کند از این پیام ها هم صرف نظر کردم...

حالا دیگر میدانم آن صحبت های عمو در صندلی داغ مربوط به همان سال ها بود و الان شرایط تغییر کرده است..

وقتی دست نوشت هست و میتوانیم با عمو صحبت کنیم دیگر نیازی به شماره ی عمو ندارم..

میدانم نامه هایی که برای برنامه ی عمو میفرستند خیلی زیاد است و طبیعتا تعداد کمی از آنها باز میشوند اما این هم دیگر مهم نیست!دوست دارم نامه بنویسم و به این فکر نمیکنم که نامه ام چه میشود..خوانده میشود یا نه؟!من همان ژاله ی ۱۱ساله ی قدیمم و نمیتوانم از خواسته های کودکانه ام صرف نظر کنم..شاید به نظر کار بیهوده ای بیاید،اما من دوستش دارم..این حس من چیزی شبیه احساسم بعد از خواند شازده کوچولو ست!میدانم شازده کوچولو نیست اما مطمئنم که هست!!!عقل ردش میکنداما قلبم عاشقانه دوستش دارد و یواشکی با او صحبت میکند!!..نامه هاشاید اصلا بدست عمو نرسند اماازاینکه مینویسمشان و باذوق برای عمو پستشان میکنم لذت میبرم..عمو از این نامه ها در این ۷ سال زیاد خوانده!مهم نیست که نامه ی من خوانده شود یا نه..من عاشق آن ذوق کردن ها و حساسیت هایم در نقاشی کشیدن و نوشتنم برای عمو هستم و به هیچ وجه حاضر نیستم این لحظه های زیبا را که ریشه در کودکی ام دارند به خاطر استدلال های بی رحم عقل،از دست بدهم...شاید اگر روزی آدرس دفتر عمو هم عوض شد و هیچ آدرسی هم اعلام نکردند من همچنان به نامه پست کردنم ادامه بدهم!!!

شنیده ام که میگویند انسانهای احساساتی و درونگرا کلا در زندگی خیلی چیزها را از دست میدهند..موقعیت شغلی.درآمد خوب..دوستان خیلی با کلاس!..و کلا خودشان هم به شدت بی کلاس اند!!میگویم اهمیتی ندارد..اینهمه آدم با کلاس اطرافمان هستند یکی کمتر، مشکلی پیش نمی آید!میگویند عصر عصر پاچه خواری است!و اگر پاچه خواری نکنی کلا نصف عمرت بر فناست!

من معتقدم که انسان پاچه خوار شبیه کسی است که حول یک دایره در حال دویدن است

(تصور کنید در حالی که زبانش هم آویزان است و له له میزند!)اما هیچوقت نمیرسد!

چون دایره یک منحنی بسته است!!!

همواره به دنبال کسب اعتبار است اما بدست نمی آورد که هیچ،اندک اعتبار خود را هم از دست میدهد..

کلا انسانهای قابل ترحمی اند این پاچه خواران!حس میکنم با تمام وجود ضعف و حقارت خودشان را فریاد میزنند

و اگر پاچه خواری نکردن و ...باعث عقب ماندگی در زندگی به حساب می آید من به شدت علاقه مندم عقب مانده باشم!


یک چیز جالب هم بگویم شاید حرف دل شما هم باشد!سال قبل دلم میخواست عمو را به شکلی عصبانی کنم تا ببینم چطور داد میزند!!خب این هم جزو خواسته های خنده دارم بود..یک شب دعا کردم یک چیزی بشود که عمو از من عصبانی شود البته خیلی کم!چشمتان روز بد نبیند خدا زود زود دعایم را برآورده کرد..تجربه ی جالبی بود!  نمردیم عصبانیت عمو را هم دیدیم!حالا نوبت رامینا شده!گفتم رامینا از این دعاها نکن چون تا الان هر کداممان این دعا را حتی اگر به شوخی هم گفتیم برآورده شده!


کتاب امروز!

" دا "

نویسنده:سیده زهرا حسینی

انتشارات سوره ی مهر امسال در نمایشگاه کتاب تهران فقط کتاب دا میفروخت..

این کتاب را پیشنهاد میکنم به آنهایی که تشنه ی حقیقت اند...و حقیقت تلخ است..


                             توجه توجه:۲۳ تیر شروع صلوات های تولد عموجون...

                          وقتی خیلی ناراحت باشم لحنم برمیگردد!!!برای تنوع بد نبود!

                                              دست علی یارتون خدانگهدارتون

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 22:14 توسط ژاله موخرگوشی| |