×××اللهم عجل لولیک الفرج×××
به نام خدای مهربون خوب که فکر میکنم میبینم به تلویزیون مدیونم! از همون برنامه آقای علیرضا خمسه...یادش بخیر صبحا با بچه هایی که لباس قشنگ ژیمناستیک پوشیده بودن برنامه اجرا میکرد...ورزش میکردن...اون موقع 8 سالم بود...یک که میگم دستا جلو دو که میگم دستا بالا سه که میگم دستا کمر..چار که میگم چرخش کمررررررر شیش که میگم زانوها جلو هفت که میگم بشین پاشو...حالا بشین پاشو بخند..دستاتو باز کنو ببند...یادتون اومد؟!منم توی خونه تموم حرکات رو انجام میدادم عاشق ورزش بودم..یادمه چرخ و فلکو از همه اون حرکات بیشتر دوست داشتم و اونقدر خودم تمریت کردم که یاد گرفتم!!!...اونجا بود که استعدادم توسط مامان و بابام کشف شد و من از تابستون رفتم کلاس ژیمناستیک...خدا خیرشون بده!از همینجا از اقای خمسه تشکر میکنم هیچوقت اون برنامه اشون از یادم نمیره... برنامه دیگه ای هم بود که خیلی دوسش داشتم..آقای مهرداد نظری نقش یه پسر شیطون مدرسه ای به اسم حسنی رو بازی میکردن...بابای بیچاره اش همیشه از دستش حرص میخورد و دنبالش بود تا دفتر و کتاب و کیف مدرسه اشو بهش بده که جا نذاره..حسنی یه شعری هم زیر بارون میخوند اما هر چی فکر میکنم شعرش یادم نمیاد تا یه سال پیش یادم بودا!!!نوروز سال 76 وقتی که 6 سالم بود رفته بودیم اصفهان توی فرودگاه نشسته بودیم من خسته شدم برگشتم پشتمو نگاه کردم یهو...یهو با صدای بلند گفتم مامان بابااااااا حسنی!!!آره آقای نظری و آقای سعید آقاخانی به همراهه یکی از همکاراشون که متاسفانه اسمشون یادم نمیاد چند ردیف عقب تر نشسته بودن...من خیلیییییییییییییییی خجالتی بودم اما چون حسنی رو دوس داشتم بلیط هامونو گرفتم دستمو بردم تا برام امضا کنن...هر سه مهربون بودن اما من یکم جا خوردم !آخه حسنی که تو ذهنم بود فرق داشت..شیطون بود...صداش بچگونه بود...اما اونجا آقای نظری مهربون بود و بس!آقای آقاخانی هم واسم نوشت...سلام سلام صدتا سلام لای لالای لالای لای !یادتونه این شعرو توی طنزنوروز76میخوند؟خان دایی جان خان دایی جان..لای لالای لالای لای...؟؟!متاسفانه عکس حسنی چاپ نشد چون آخر فیلممون بود...شاید اگه اون موقع عموپورنگ بود و میدیدمش فرودگاهو میذاشتم رو سرم ...شاید موقع خداحافظی پاهامو میکوبیدم به زمینو گریه میکردم و نمیخواستم از عموم جدا شم ...اما جالبه که من لحظه خداحافظیمونو با حسنی یادم نمیاد!!!!با تمومه مهربونیش اما حسنی دنیای من نبود و برای همین راحت ازش جدا شدم!نمیدونم شاید آقای نظری نمیدونست که من حسنی رو دوست دارم و انتظار دارم اون ببینم..اینم عکس!کوچیکه منم اونم آبجیمه..ببخشین کیفیتش خوب نبود... بعد از این برنامه وقتی که 9سالم بود پورنگ و تورنگ شروع شد...عاشق نقاشی بودم واسه همین پای برنامه میخکوب میشدم اصل مطلب از ماه رمضون سال 81 شروع شد...برنامه کودک متحول شد اون پورنگ پورنگ نموند و عموی ما شد و توی این 7 سال هزاران پورنگ دیگه تربیت کرد.. اومد تا تنها نباشیم...اون موقع 11 سالم بود ..اولین مسابقه رایانه ای برنامه خونه خاله بود خیلی دوسش داشتم آخه عمو به اون آدما شخصیت میداد میگفت این ننه بلقیسه که داره رد میشه!!!کلی میخندیدم!..وقتی بچه ها به خونه خاله میرسیدن میگفت خاله رو صدا کن بعد خود عمو با صدای خشنو مردونه میگفت کیهههههه؟اینجا خونه داییه!!!خودش یه خاله بازی بود!آرزوم بود که اون ساعت عموپورنگی رو داشته باشم اماهیچوقت نتونستم توی مسابقه شرکت کنم!وحالا 18 سالمه!مامان و بابام و خواهرمم برنامه رو نگاه میکردن ..اردک تک تکو جوری خوند که دلم شدیدا میسوخت یادش بخیر یه روز عمو داشت درباره غذاهای مفید صحبت میکرد یه ساندویچ نون و پنیر توی استدیو اورد یه لقمه که خورد پرید تو گلوش و رفت پشت در(در دکوری)بعد کارتون نشون دادن تا عمو برگرده شونصدتا آیه الکرسی خوندم که عمو چیزیش نشده باشه اشکم دراومد عمو توی برنامه از بس قربون صدقه مامانش میرفت من روی این قضیه حساس شدم و فهمیدم هر چی هم که با مامانم مهربون باشم کمه..مخصوصا که مامانم سیده..حرفای اون روزای عمو جون باعث شد حالا که 18 سالمه بتونم هر قدرم که عصبانیم با مامان و بابام درست صحبت کنم و صدامو بالا نبرم البته گاهی اوقات صدام یه کوچولو بالا میره اما زود جبران میکنم و از خدا میخوام که منو ببخشه...حالا میدونم که اگه مامان و بابام ازم راضی نباشن زندگیم بر فناست یه چیزه خنده دارم بگم از سفارشای عمو...اگه یادتون باشه 4 سال پیش عمو گفت قول بدین نوشابه نخورین....حالا 4 ساله که نوشابه نخوردم و خوش به حالم شده چون خیالم راحته که پوکی استخوان نمیگیرم هر کسی هم که بهم تعارف میکنه میگم اولا ضرر داره دوما قول دادم نخورم! یه کار نکن رکورد 4 ساله ام بشکنه! خلاصه اینقدر از مضرات نوشابه که میشه ماشینو باهاش برق انداختو معده داغون میشه و ..اینا میگم که بنده خدا میگه راس میگی کاش منم بتونم نخورم!کاش عمو چیزای دیگه رو هم ازمون قول میگرفت تا خلع سلاح شیم! گفتم عمو توی این مدت هزاران پورنگ دیگه تربیت کرد اما اینجا باید بگم که هیچوقت هیچوقت از کسی حتی عمو تقلید نکردم ولادت حضرت معصومه(س) و روز دختر رو به تموم دخترای ایرونی تبریک میگم.... دختر ما مثله گله..گله و گله مثله یه شاخه سنبله ..گله و گله!!! پیشاپیش تولد دختر عموهای گلم رامینا و زهرا(جعفرزادگان)رو با تموم وجود بهشون تبریک میگم ومیگم که خیلییییییییییییییییییی دوستون دارم این عکس منو آبجیم...از همون اول معلوم بود عموپورنگی میشم اخه لباسم قرمز راه راهه!!! دست نوشت عمو جونمون : دست علی یارتون خدانگهدارتون![]()
..عروسک تورنگ خیلی واسم جذاب بود لباساش خیلی ناز بود اون کفشاش ...صدای بامزه اش...اول شعرشون این بود که..پورنگو تورنگ اومدن با کاغذ و رنگ اومدن ..بقیه اشو دستو پاشکسته یادمه کاش دوباره پخش بشه دلم خیلی واسش تنگ شده..کاش اون موقع میدونستم که پورنگی که داره با اون عروسک برنامه اجرا میکنه قراره عموم بشه..![]()
!خیلییییی احساسی خیلییییییی قشنگ...و چقدر خوب شد که اخرش اردکه با لک لکه دوست شد و تنها نموندن!و در قندون باعث شد یاد بگیرم به مشکلات لبخند بزنم ..هروقت ناراحت بودم و عمو این شعرو میخوند یا خودم سی دیشو میذاشتم به حرفه عمو گوش میکردمو میخندیم...هنوزم همینطوره..
..اما وقتی عمو برگشت فهمیدم همه اش جزو نمایش بوده
!!!هم حرصم دراومد هم به اشکای خودم خنده ام گرفت هم تو دلم به عمو مرحبا گفتم از بس قشنگ بازی کرده بود من توی سن تقریبا 14 سالگی گول خوردم !![]()
!!!این مهمترین چیزی بود که عمو جون با رفتارش بهم یاد داد...![]()
![]()
اگه یادتون باشه تقلید نکردن رو هم عمو بهمون یاد داد
..بذارین اعتراف کنم...فقط یه باروقتی 15_14ساله بودم از یکی از لباسای راه راهه عمو خوشم اومد و کل گرگانو واسه پیدا کردنش با مامانم گشتیم...مگه پیدا میشد؟!مامانم گفت:ژاله خسته شدم نیست!برو از عموپورنگ بپرس از کجا خریده!!!اما بلاخره پیداش کردیم همون لباسی که راه راهه قرمز و خاکستریه روشنه 3 تا دکمه پرسی داره...!خیلیم بهم میاد اما از وقتی من اونو پوشیدم دیگه عمو نپوشید!!!زنگ ورزش که میپوشیدمش همه بهم میگفتن عموپورنگ!این تنها تقلید من بود که البته فکر کنم همه ی بچه ها این تجربه با مزه رو دارن!یادش بخیر وقتی از دبیرستان خداحافظی میکردم دیگه همه بچه ها و معلما و ناظمو مدیر میدونستنن من عموپورنگیم! اول و دوم دبیرستان وقتی بعد از ظهری بودم از مدرسه تا خونه رو به سرعت برق میدویدم تا به برنامه برسم بابام خیلی از این کارم میترسید میگفت تو آخرش میری زیر ماشین!میگفت اگه یه روز ببینم توی خیابونم میدوی به عموپورنگ میگم که دعوات کنه!!!!البته من حواسم جمع بود ...سوم دبیرستان چادری بودم و نمیشد بدوم اما خدا رو شکر واسه برنامه تکرار گذاشتن و نیازی به دویدن نبود!!!این خاطره هم جزو خاطراتیه که بین منو دختر عموهام و( جدیدا متوجه شدم خود عمومون) مشترکه!!!به اندازه 7 سال خاطره دارم پس سرتونو درد نمیارم...از عوامل برنامه ی عموجون...از آقای خمسه عزیز و آقای مهرداد نظری مهربون واسه تموم زحمتاشون ممنونم ان شاالله خدا خیرتون بده(اینم ازدعاهای عموییه که 3 ساله یاد گرفتم!)![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387ساعت
15:2 توسط ژاله موخرگوشی| |





