×××اللهم عجل لولیک الفرج×××
سلام عموی خوب و صادقم سلام دوستای گلم میدونم این روزا حال و روز خوبی ندارین همه ناراحتیم که عمو دست نوشت رو اپدیت نمیکنه میخواستم سومین خاطره امو بنویسم دیدم هیشکی دل دماغ نداره گفتم ولش کن فقط عکساشو میذارم من و مامانم و بابام سیزدهم فروردین رفتیم پیش عمو قبلش رفته بودیم قم و مشهد اگه میخواین ما از شما راضی باشیم فقط حرف پدر و مادر! حرف پدر و مادرتو حتما گوش کن! اقای اقاجانزاده مهربون رو هم که همیشه فقط صداشونو توی برنامه میشنیدم رو دیدم . حالا دلم برای همشون تنگ شده واسه عمو ـ اقای اقاجانزاده ـ خانوم پاکروان عزیزم ـ امیرمحمد نازم راستی همونطور که میدونین من امسال کنکور دارم پس نمیتونم زود به زود بیام و اپ کنم ممکنه ماهی یه بار دو ماه یه بار و.. بیام ولی مطمئن باشین هیچوقت فراموشتون نمیکنم امیدوارم وقتی ماه به ماه میام ببینم که شما هم فراموشم نکردین. از بچه هایی که شماره ی منو دارن خواهش میکنم هر وقت اتفاق مهمی افتاد منو خبردار کنن که بیام دست علی یارتون خدانگهدارتون تو قلبه ما می مونه امید دیدارتون
نماز و روزه اتون قبول باشه ان شاالله![]()
اما من ناامید نیستم عمو مهربونه برمیگرده مگه نه؟![]()
یادش بخیر خانوم پاکروان مهربونم هم بود
امیر محمدم بود اما متاسفانه فیلمی که ازش گرفته بودم پاک شد
مهمترین چیزی که از این دیدار میتونم بنویسم اینه که عمو بازم خییییییییییییییییییلییییییییییییییییی سفارش کرد که:
هر وقت عمو دست نوشت رو اپ کرد منم با انرژی میام و خاطره امو مینویسم خوبه؟
خدایا عموی ما رو سالم نگه دار و کاری کن که هر چه زودتر برگرده وهمیشه از ما راضی باشه ![]()
![]()

و از قافله عقب نمونم
دوستای گلم با تک تکتون خاطره دارم به نوشته هاتون به حال و هوا تون عادت کردم برام سخته که ماه به ماه مطالبتونو نخونم ولی چیکار میشه کرد کنکور کنکوره و با کسی هم شوخی نداره!![]()
![]()

![]()
به نام خدای مهربون
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت
14:13 توسط ژاله موخرگوشی| |


