تبليغاتX
 عمو و مهربوني هاش

خاطره سوم رو چون حالتون گرفته اس الان نمینویسم

                      به نام خدای مهربون

سلام عموی خوب و صادقمنماز و روزه اتون قبول باشه ان شاالله

سلام دوستای گلم میدونم این روزا حال و روز خوبی ندارین همه ناراحتیم که عمو دست نوشت رو اپدیت نمیکنه اما من ناامید نیستم عمو مهربونه برمیگرده مگه نه؟

میخواستم سومین خاطره امو بنویسم دیدم هیشکی دل دماغ نداره گفتم ولش کن فقط عکساشو میذارم

من و مامانم و بابام سیزدهم فروردین رفتیم  پیش عمو یادش بخیر خانوم پاکروان مهربونم  هم بود

 

قبلش رفته بودیم قم و مشهد عمو جون و بابام منم اونطرف واستادم!امیر محمدم بود اما متاسفانه فیلمی که ازش  گرفته بودم پاک شدمهمترین چیزی که از این دیدار میتونم بنویسم اینه که عمو بازم خییییییییییییییییییلییییییییییییییییی سفارش کرد که:

اگه میخواین ما از شما راضی باشیم فقط حرف پدر و مادر! حرف پدر و مادرتو حتما گوش کن!

اقای اقاجانزاده مهربون رو هم که همیشه  فقط صداشونو  توی برنامه میشنیدم رو  دیدم .

حالا دلم برای همشون تنگ شده واسه عمو ـ اقای اقاجانزاده ـ خانوم پاکروان عزیزم ـ امیرمحمد نازم

هر وقت عمو دست نوشت رو اپ کرد منم با انرژی میام و خاطره امو مینویسم خوبه؟

  خدایا عموی ما رو سالم نگه دار و کاری کن که هر چه زودتر برگرده

و همیشه از ما راضی باشه

راستی همونطور که میدونین من امسال کنکور دارم پس نمیتونم زود به زود بیام و اپ کنم ممکنه ماهی یه بار دو ماه یه بار و.. بیام ولی مطمئن باشین هیچوقت فراموشتون نمیکنم  امیدوارم وقتی ماه به ماه میام ببینم که شما هم فراموشم نکردین. از بچه هایی که شماره ی منو دارن خواهش میکنم هر وقت اتفاق مهمی افتاد منو خبردار کنن که بیام و از غافله عقب نمونمدوستای گلم با تک تکتون خاطره دارم به نوشته هاتون  به حال و هوا تون عادت کردم برام سخته که ماه به ماه مطالبتونو نخونم ولی چیکار میشه کرد کنکور کنکور با کسی هم شوخی ندارهعمو جون ان شاالله همیشه سلامت باشی

                      دست علی یارتون   

                                       خدانگهدارتون

                                                        تو قلبه ما می مونه

                                                                        امید دیدارتون


 

نوشته شده توسط ژاله در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 ساعت 14:13 موضوع | لینک ثابت


خاطره ماه رمضون پارسال با عمو جون

                                   به نام خدای مهربون

سلام عموی مهربونمسلام دوستای خوبمو سلام ماه قشنگ و پر برکت رمضون

باورم نمیشه فردا پیشوازهچقدر زود گذشت نه؟!!!امروز میخوام شادترین و غم انگیز ترین خاطره ی ماه رمضون پارسالم رو براتون بنویسم.

یادش بخیر قبل از اینکه ماه رمضون بشه کلی نامه واسه عمو نوشتم و خواستم که توی این ماه عزیز امیر محمد مداحی کنه اخه مداحی امیر محمد خییییییییلییییییییی قشنگه وقتی میخونه دلم یه جوری میشه ...صدای بچه ها به دل میشینه

خلاصه گذشت و گذشت تا اینکه ماه رمضون شد ولی عمو اعلام کرد که توی اون یک ماه برنامه یه ساعت زودتر پخش میشه وایییییییییی یعنی بچه هایی که بعد از ظهری میشدن نمیتونستن  عمو رو ببینن چند روز که گذشت و من صبحی شدم با خیال راحت برنامه رو میدیدماگه یادتون باشه امیر محمد اخرای برنامه مداحی میکرد البته بعضی موقع ها واییییییییی من خیلی خوشحال شدم نمیدونم عمو نامه ام رو خونده بود یا نه ولی مهم این بود که به خواسته ام رسیدمامیدوارم امسالم اینکار رو بکنن

شبهای قدر همه یه حال دیگه داشتن  یادتونه عمو چقدررررررررررررررررر دلش میخواست توی مراسم شرکت کنه اما به خاطر  بچه هایی که تا میدیدنش دورش جمع میشدن نمیتونست ؟!چقدر با حسرت درباره ی اون شبا صحبت میکرددلم میخواست عمو هم بتونه بره مسجد اما مگه میشد؟ادما توی این شبا حسابی گریه میکنن  و تا صبح توی مسجد می مونن دعای توسل  و دعای جوشن کبیر  رو با هم  یک صدا  از عمق وجودشون میخونن همه با هم! اما عموی مهربون ما باید تنها بشینه توی خونه و این کار خیلی سختیه کاش بچه ها و خانواده هاشون  حداقل این چند روز اگه عمو رو دیدن نرن پیشش بذارن تنها باشه برای خودش باشه  اگه واقعا دوسش دارن  و میخوان که ببیننش برن جام جم اخه چرا یه لحظه خودشونو جای عمو نمیذارن؟!!!شبهای قدر زیبا ترین و بهترین خاطره برای من  بود و  موقع قران سر گرفتن اون جا که به امام جواد(ع) رسیدیم واسه عمو دعا کردم میدونم توی این خاطره همه ی ما بچه ها با هم مشترکیم اگه واسه خودمون دعا نکنیم عمو مونو فراموش نمیکنیم

فکر کنم اواسط ماه رمضون بودکه از سیمای نوجوان با من تماس گرفتن و گفتن که توی مسابقه ماه و مهرشرکت کنم

خیلی خوشحال بودم وقتی باهام تماس گرفتن سفره ی افطاری پهن بود و همه دور هم بودیم و من مسابقه رو بردم به این فکر میکردم که عمو داره برنامه رو میبینه یا داره فیلمای بعد افطار رو نگاه میکنه

کلا ماه رمضون پارسال خییییلییییییییییییی قشنگ بود عمو  قبل افطار که میومد ضعف و تشنگی رو فراموش میکردم عمو با زبونه روزه برنامه اجرا میکرد چقدر هم زیبا اجرا میکرد

                       امیدوارم امسال کلی خاطره ی خوب از ماه رمضون داشته باشیم

                و یه بار دیگه احساس پاکی از گناه رو بعد از مراسم شبهای قدر احساس کنیم

  و امیدوارم بچه ها بذارن عمو به ارزوش برسه و یه شبم که شده بره مسجد ان شاالله

   خیلی خیلی دوستتون دارم . واسه سلامتی عمو جون و همه بچه های ایران یه صلوات:

                                       اللهم صل علی محمد وال محمدو عجل فرجهم

                                           عمو ی مهربونم و دوستای گلم

             دست علی یارتون     خدانگهدارتون    تو قلب ما می مونه         امید دیدارتون


 

نوشته شده توسط ژاله در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386 ساعت 22:2 موضوع | لینک ثابت


نه عمو برادرزاده هاش رو فراموش میکنه نه برادرزاده هاعمو شونو فراموش میکنن!

                                      به نام خدای مهربون

سلام  عموی مهربونم ودوستای عزیزم

عموی گلم امیدوارم اگه هیچکدوم از پست هامو نخوندی این یکی رو بخونی!

عموی خوبم من ژاله ام همونی که از ۱۲ سالگیش تا حالا یه عموی دلسوز به اسم پورنگ داره ...

همونم که حتی تا پارسال که ۱۶ ساله بود از مدرسه تا خونه رو میدوید تا برنامه رو از همون اول اولش ببینه...همون ژاله ایم که همه اونو به اسم دوستدار عمو پورنگ میشناسن و قبول کردن که عمو پورنگشو مثه عموی خودش دوست داره...

همون ژاله که هر کسی میخواد بهش بهترین کادو رو بده به فکر عکسای عمو پورنگ و سی دی ها ش و بردنش به تهران میافته....

همونم که تا امروز پنجاه و نه تا نامه واسه عموش نوشته !

همونم که بدترین روزای عمرش  موقعیه که وقت پخش برنامه عموش یهو برق بره یا خواب بمونه !

همونم که وقتی اولین بار از نزدیک عمو پورنگمو دیدم از ذوق  زبونم بند اومده بود با اینکه کلی حرف برای گفتن داشتم اما خیلی کم صحبت کردم !

همونم که وقتی مادربزرگم داشت سمنو میپخت همش به یاد عمو پورنگم بودم و تا ۳ نصفه شب بالای سر شمعی که به نیت عمو پورنگم روشن کرده بودم بیدار نشستم تا ببینم تا اخرش میسوزه یا نه!

همون که.........

عمو شناختی؟

حالا اون ژاله ۱۷ ساله شده !

اما هنوزم سر برنامه تون خونه ام و امکان نداره برم بیرون! هنوزم اگه خدا قبول کنه هر جا میرم اول واسه شما دعا میکنم! هنوزم همون ژاله ام! اینو از خودتون یاد گرفتم. حالا دارم برای کنکور سال ۸۷ میخونم و تنها برنامه ای که نگاه میکنم برنامه شماست. عمو هنوزم بابام وقتی میخواد تشویقم کنه بهم میگه اگه  فلان کار رو بکنی میبرمت پیش عمو پورنگ!عمو ی مهربونم نمیدونم چرا دست نوشت رو اپدیت نمیکنی اما یواش یواش همه ما بچه ها دلمون داره میشکنه اخه میترسیم  از ما نارحت شده باشین  عمو جون خواهش میکنم اگه از ما ناراحتین ببخشینمون .عموی عزیزم  ما طاقت ناراحتی شما رو نداریم!خیلی دلم میخواست هر روز بیام نت و بع سایت شما ایمیل بزنم و وبلاگ خودمو اپ کنم اما به خاطر درسم نمیتونم به خدا قسم ما  خییییییییییییییییلیییییییییی دوستون داریم هر موقع میام نت به دست نوشت سر میزنم اما خبری نیست! عمو خواهش میکنم مثه قدیما زود به زود اپ کنین!میدونم که خیلی ها ناراحتتون کردن اما به خاطر دله اونایی که صادقانه دوستون دارن بنویسین !عموی مهربونم من توی این وبلاگ سعی کردم چیزایی رو که ازتون یاد گرفتم بنویسم اما اونقدر زیاده که نشد همشو بنویسم به خاطر همه ی زحمتایی که برامون کشیدین ممنونم عموی میبینی خیلی وقته که مینویسم و میگم ممنونم و از مرسی استفاده نمیکنم عمو من ۵ سال میشه که نوشابه نخوردم چون یه بار بهمون گفتین نخوریم! اینا تاثییرات کوچولویی از سفارشاتون بود تاثییرات بزرگتر رو سعی کردم بنویسم و حتی با بچه هایی اشنا شدم که با سفارشای شما با حجاب شدن عمو خوش به حالتون خدا خیلی دوستون داره! خوش به حالتون!

                      عمو همیشه به یادتونم خواهش میکنم شما هم منو و بچه های دیگه رو که

یواش یواش دارن بزرگ میشن رو فراموش نکنین درسته که  بر طبق شناسنامه دیگه کودک نیستیم اما

احساساتمون هیچ فرقی نکرده عمو شما باعث تقویت این روحیه در ما شدین ما با برنامه های شما بزرگ شدیم هیچوقت هیچوقت هیچوقت نمیتونیم فراموشتون کنیم ! خواهش میکنم شما هم ما رو فراموش نکنین!

عموی هیچوقت یادم نمیره وقتی به بابام گفتین: منم مثه عموش فرقی نداره!

عمو هیچوقت برادرزاده اش رو فراموش نمیکنه حتی وقتی بزرگ بشه !

عمو خیییییییییییلییییییی دوستتون دارم برام دعا کنین تا کنکور قبول بشم و شیرینی قبولیمو بیارم جام جم

عمو خواهش میکنم دله ما بچه ها رو با اپ کردن دست نوشت شاد کنین!

مثله خودتون میگم:دست علی یارتون خدانگهدارتون

تو قلبه ما می میمونه   امید دیدارتون


 

نوشته شده توسط ژاله در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386 ساعت 20:41 موضوع | لینک ثابت


خاطره من با عمو(2)

  به نام خدای مهربون

سلام

تولد تولد تولدت مبارک بچه ها پنجم شهریور تولد سحر دوست گلمون

رو بهش تبریک میگمارزو میکنم امسال به ارزوهای قشنگش برسه و عمو رو ببینه و توی کنکور هم قبول بشه و.......................

تولدت مبارک سحر عزیزم

 دوستای گلم اومدم همونطور که قول داده بودم دومین خاطره ام رو براتون بنویسم.

مثل همیشه بابام قول داده بود اگه توی امتحانات ترم دوم جزو شاگردای برتر بشم منو ببره پیش عمو سال دوم دبیرستان بودم  درسامو خوب میخوندم و به خاطر همین جزو شاگردای برتر شدم خیلی خوشحال بودم چون وقتش رسیده بود که بابا به قولش عمل کنه وقتی بابام فهمید گفت باشه میبرمت اما من گفتم میخوام روز تولد عمو تهران باشیم! پس تا اون روز کلی وقت داشتم.نامه نوشتم نقاشی کشیدم کارت پستال درست کردم و یه کادوی ناقابل واسه عمو تهیه کردم

خیلی خوشحال بودم بلاخره وقتش رسید و منو بابام ۳۱ تیر ماه رفتیم تهران

چون عمو یکم برنامه نداشت!مثل دفعه قبلی رفتیم توی حراست و  به مسئول اونجا سفارش کردیم که حتما عمو رو ببینیم. اون اقا هم با پخش تماس گرفت و هماهنگ کرد عمو هم گفت  ده دیقه دیگه میاد! خیلی خوشحال بودم از اینکه میتونستم  عمو رو توی روز تولدش ببینم روبه روی من یه دختر خانوم که دسته گل توی دستش بود نشسته بود تا  اونو دیدم از جا پریدم یادم اومد که باید دسته گل میخریدم . بدو بدو بدو بدو رفتم گل فروشی دل تو دلم نبود چون هر لحظه ممکن بود عمو بیاد و من اونجا نباشم نمیدونینن چطوری دسته گل انتخاب کردم فروشنده خنده اش گرفته بود اخه هر چی میگفت چه گلی بذارم من میگفتم هر چی میذارین بذارین فقط قشنگ باشه اونم با ارامش خاصی کار میکرد بلاخره درست شد دسته گلو گرفتم دوباره بدو بدو بدو رفتم توی حراست دیدم خبری نیست یه نفس عمیق کشیدم!متوجه شدم عمو کارش طول کشیده و بعد از برنامه میاد! اون دختر خانوم هنوز اونجا بود حس کنجکاویم گل کرد بعد از یه ساعت که روبه روی هم نشسته بودیم پرسیدم شما اومدین عمو پورنگو ببینین؟ گفت بله! یه احسنت به خودم گفتم که اینقدر باهوشم یه ربع دیگه تا شروع برنامه مونده بودکه خانوم پاکروان رو دیدم از دور سلام کردم ولبخند زدم ایشونم در حالی که با تعجب نگام میکرد سلام کرد اخه یادش نمیومد منو کجا دیده بعد زود از اونجا رفت تا به برنامه برسه! اون دختر خانوم از مسئول اونجا خواست که شبکه یک رو بگیره و ما هر دو عمو رو دیدیم البته صداش کم بود و لی خجالت کشیدیم بگیم صداشو زیاد کنه

ایندفه دوربین عکاسی نبردیم به جاش دوربین فیلم برداری برده بودیم همون جا شارژش کردیم وقتی برنامه تموم شد منو اون دختر خانوم مثله جت از حراست رفتیم بیرون و جلوی نگهبانی منتظر عمو شدیم! خانوم پاکروان مثه همیشه زودتر از همه اومد و من دوباره رفتم جلو یه خورده صحبت کردیم و پرسید شما از شاگردای من بودین؟ خندیدم و گفتم نه من همونم که پارسال با بابام اومدم عمو رو ببینم و تازه یادش اومد . خانوم پاکروان گفت عمو پورنگ با همکارا دارن کیک تولد عمو رو میخورن یه کم دیرتر میاد ! بعد با هم خداحافظی کردیم . خانوم پاکروان خیییییییییییلییییییییی مهربونه خیلی دوسش دارم یه ربع از برنامه گذشته بود که از دور عمو رو دیدم که دسته امیرمحمد رو گرفته و دارن با هم میان  خیلی ذوق کردم رفتم جلوتر اون دختر خانومم کنارم واستاده بود وقتی عمو به نگهبانی رسید بهش یه تابلو هدیه دادن عمو هم گفت:دستتون درد نکنه ما خودمون تابلو هستم و همه خندیدیم!دوربین رو دادم دست بابام ! عمو وقتی ما رو دید شناخت و دست تکون داد بابام رفت جلو سلام و احوال پرسی کردن و با هم اومدن پیش ما! منم زودی رفتم جلو سلام کردم اون دختر خانوم تهرانی بود و یه سال از من بزرگتر بود بابام به عمو گفت اول کار این انومو راه بندازین اخه ما میخواستیم فیلم بگیریم اون دختر خانوم تولد عمو رو تبریک گفت و هدیه اش و داد و رفت! بعدشم من دسته گلو نامه هاو کادو رو دادم به عمو گفتم تولدتون مبارک! عمو گفت:دست شما درد نکنه چرا زحمت کشیدین ما لیاقت این همه لطف شما رو نداریم و... یهو دیدم یه پیکان سفید اومد واستاد کنارمون ! عوامل برنامه منتظر عمو بودن! اقای اقاجانزاده پیاده شد و سلام و علیکی کردیم از اونجا به بعد هر چی خواستم بپرسم یادم میرفت چون همه منتظر عمو بودن و صداش میکردن! عمو با همون بلوز راه راه نارنجی که توی برنامه پوشیده بود اومده بود!گفتم عمو    پورنگ یعنی چی؟ عمو هم تند تند جواب داد پورنگ یعنی تلفیقی از رنگها!دوباره گفتم عمو ...چیز ..چیز! وای یادم رفت میخواستم چی بگم عمو هم مثه موقعی که توی مسابقه بچه ها من و من میکنن و با حالتی خاص نگاهشون میکنه نگاه کرد! خنده ام گرفته بود خدا رو شکر بابام میدونست چی میخوام بگم و سوالمو از عمو پرسید ! بعد دفترمو دراوردم دادم به عمو عمو هم پرسید اسمتون چی بود؟گفتم:ژاله و شروع کرد به نوشتن! بابا م سراغ امیر محمد رو گرفت عمو هم امیر رو صداش کرد که بیاد پیش ما. بابام امیر محمد و بغلش کرد باهاش یه خورده شوخی کرد اما امیر زیاد صحبت نمیکرد برعکس برنامه خجالتی بودمنم برای اینکه ببینم مجلات درست مینویسن یا نه  بهش گفتم:امیر محمد یه امضا میدی؟ گفت:نهعمو هم حرفشو کامل کرد و گفت: امیر هنوز بلد نیست امضا کنهبعد دوباره برگشت توی ماشین! بابام به عمو گفت: ژاله شما رو مثه عموی خودش دوست داره و... عمو هم  گفت: خدا خیرتون بده! دختر گلیه  ان شاالله عاقبت به خیر بشه و مثه همیشه بهم سفارش کرد که پدر و مادرم رو از خودم راضی نگه دارم. عمو عجله داشت چون همکاراش صداش میزدن و منتظرش بودن !بابام با عمو چند دیقه دیگه هم صحبت کرد وبعدش خداحافظی کردیم!!!

تا عمو رفت دوربینو از بابام گرفتم و اوردم از اول فیلم اما چشمتون روز بد نبینهمیدونین چی شده بود؟واییییییییییی بابام فکر کرده بود که وقتی دوربین رو بهش دادم دکمه ضبط رو زدم  در حالی که فقط روشنش کرده بودم !خیلی ناراحت شدم بابام اعصابش از دستم خورد شد .البته توی راه برگشت به گرگان دلداریم داد که غصه نخورم  گفت انشاالله دفعه بعدی فیلم میگیریوایییییییییییی بابام گفت دفعه بعدی! خیلی خوشحال شدم

طی راه برگشت فقط دفتر خاطراتم توی دستم بود از غصه صد بار نگاهش کردم

وقتی برگشتیم گرگان به همه گفتم فیلم نتونستیم بگیریم چون بابام دکمه ضبط رو نزده بودچرا اینجوری نگاه میکنین؟ خب اون کسی که فیلم میگیره باید حواسش جمع باشه مگه نه؟

دست علی یارتون                                             خدانگهدارتون


 

نوشته شده توسط ژاله در شنبه سوم شهریور 1386 ساعت 20:41 موضوع | لینک ثابت


report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting