به نام خدای خوب و مهربون
سلام خوبین انشاالله؟
همیشه دلم میخواست یه روز برم خونه ی سالمندان رو ببینم . با مادبزرگا وپدربزرگایی که دلشون شکسته صحبت کنم و....
عمو چندین بار از خونه ی سالمندان صحبت کرد و توی دست نوشت درباره اش برامون توضیح داد با خوندن اونها و به خاطر علاقه ای که خودم داشتم چند روز پیشم با دوستام رفتیم خونه ی سالمندان
از اونجایی که مردادی ها خیلی احساساتی هستن قبل از وارد شدن به خودم قول دادم گریه نکنم چون اونها به اندازه کافی خودشون غصه می خورن .وارد که شدیم به مامان بزرگا یی که توی سالن نشسته بودن سلام کردیم. بعد وارد اولین اتاق شدیم با تک تکشون سلام واحوالپرسی کردیم. توی چشمای مهربونشون غصه و انتظار موج میزد دلشون میخواست کنارشون بشینیم باهاشون صحبت کنیم نمیدونم چند ماه یا چند سال بود که کسی بهشون سر نزده بود.یکیشون کنار تختش ۳ تا عروسک گذاشته بود عاشق عروسکاش بود نمیدونم شاید بجای بچه هاش با اونها درد دل میکرد. یکی دیگه روی تخت نشسته بود و قران میخوند (گیلانی بود) لهجه اش خیلی شیرین بود کنارش نشستم درد دلهاشو شنیدم ازش خواستم برام دعا کنه چنان دعا میکرد که انگار داره واسه بچه ی خودش دعا میکنه.یکی دیگه کر ولال بود ولی از چشماش فهمیدم که چقدر تنهاست همون مامان بزرگ گیلانیه گفت هیشکی نمیاد به این سر بزنه دلش گرفته حالم یه جوری شد رفتم کنارش نشستم بوسش کردم دستای خسته اش رو بوسیدم نمیدونین چه ارامشی بهم دست داد. اون نمیتونست چیزی بگه ولی دستاشو روی سرم میکشید و اینطوری میگفت که دوسم داره به دستش اشاره کرد منظورشو نفهمیدم از بقیه پرسیدم گفتن داره میگه اینجا میزننش دلم خیلی سوخت خیلی خیلی....
قبل از اینکه ببینمشون توی دلم میگفتم من برم اونجا چه کار کنم؟چه دردی از اونها درمون میشه؟ ولی وقتی میخواستیم برگردیم یکی شون گفت همه کسایی که میان اینجا میگن بازم میایم ولی دروغ میگن. پی گیر بود که دوباره کی میریم گفتیم پنجشنبه حتما میایم.اینجا بود که جواب سوالمو گرفتم متوجه شدم رفتن ما براشون خیلی مهمه وهمیشه منتظرمون نشستن. نمیدونین چقدر دلم براشون تنگ شده کاش به ما هم مثه عمو اجازه میدادن ببریمشون خونه مون.
بازم دست عمو درد نکنه که نمیذاره ما خیلی چیزهارو فراموش کنیم

