×××اللهم عجل لولیک الفرج×××
سلام.. دیروز واسه اولین بار برنامه عمویی رو بین دوستای کوچولوم دیدم.. برنامه شروع شد..همه ساکت شدیم..عمو اومد..دست جیغ هورا!!! فاطمه گفت:عموپورنگ صداش خیلی قشنگه به تخته سیاه برنامه نگاه میکردم که موضوع روش نوشته نشده بود وقت مسابقه تلفنی بود...اسم شرکت کننده رو که دیدم خشکم زد...سجاد..از کجا؟از کرمان..خدایاااا..تموم سلول هام داغ شده بودن...دلم میخواست با صدای بلند گریه کنمو صداش کنم سجاد..داداشی...نمیشد نمیتونستم..بغضمو قورت دادم.. بهار گفت: با اینکه سجاد رفته اما همیشه پیش عمو هست.. (اگه سجاد نرفته بود عمویی وقتی دلش میگرفت نمیتونست حرفاشو بهش بگه، نمیتونست باهاش ناگفته هاشو بگه...)..آره..خیلی خوبه اما داداش آقا ما هم هستیما!! دیریست که دلدار پیامی نفرستاد... از اول تا آخر برنامه حسن بدون هیچ حرفی ایستاده بود کنار تلویزیون و فقط به عمو نگاه میکرد...دلم آتیش گرفت!فهمیدم منتظر خونده شدن اسمشه...حسن ۱۰ سالشه..با هم رو دربایستی داریم!دلم میخواد مثه بقیه دوستام تا میبینمش بغلش کنم بوسش کنم بهش بگم داداشی...اما تا حالا نتونستم.. بدجور دلم هوای سجاد رو کرده بود..بعد از برنامه ندیدم حسن کجا رفت اما دنبالش گشتم تا ازش بپرسم داداشی من میشه یا نه؟...ندیدمش...
پی نوشت ۱:شنبه تولد فاطمه قاسمی عزیزمه...تولدش مبارک! پی نوشت ۲: ۱۵ آبان تولد آجی رامینای عزیزم رو تبریک میگم.... به نام خدای بزرگ سلام، خیلی سخته دیدن سرخی چشمای کسی که خیلی برات عزیز.. سخته که نتونی برای یه لحظه کوتاه هم لبخند رو به لباش هدیه کنی..خدایا.. همه جا همهمه اس.. قطار تند و روشن دیگری غرش کنان آمد،شازده کوچولو پرسید: این ها مسافران اول را تعقیب میکنند؟! سوزنبان گفت:این ها هیچ چیز را تعقیب نمیکنند. این ها در قطار یا میخوابند یا خمیازه میکشند، فقط بچه ها هستند که بینی خود را به شیشیه ها میفشارند! خدایا،به حق دلایی که با خنده هاش با بازی هاش شاد شدن،دل خودش رو هم شاد کن.. خدایا این دنیا واسه بچه ها هم هست؟! خداجون ما از بازی های بی مفهموم آدم بزرگا خسته شدیم..تنهامون نذار.. ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش... التماس دعا...
به نام خدای مهربون سلام.. بچه ها که نقش مامان عمویی رو بازی میکردن دلم آب میشد! همیشه دلم میخواست منم نقش مامان عمویی رو بازی کنم ..از بچه هایی که خوب صحبت نمیکردن و وقت تلف میشد لجم میگرفت (حالا تصور کنین من اینا رو بلند بلند میگم مامان و بابامم میزنن زیر خنده! تا حالا بچه لجبازتر از عمویی آقا دیده بودین؟!..پور پوریه لجباز..مامانی..قربون چشمات برم واسه خودت میگم عزیزه مامان گاهی هم از فکر یه دست بازی منچ و مارو پله با عمویی ذوق زده میشم..من نمیدونم چرا مطمئنم یه روز با عمویی منچ بازی میکنم همیشه تصور میکردم اتاق عمویی پر از رنگای شاد و قشنگه..پر از عروسک..وقتی عمویی گفت تختش صورتیه مطمئن شدم همه چیز تقریبا همونجوره که فکر میکردم!..وای خدا..این عموی منه؟؟چقد کوچولوئه!...مامانیییییییییییییی!(جو منو گرفت!) گاهی هم..شرمنده عمو..میدونم الان میگین:خجالت بکش با تموم این فکرا یک بار در عمرم احساس کردم عمویی بزرگه! دوستت دارم عمویی قده تموم دنیا.... پیشاپیش عیدتون مبارک.... و حالا این شما و این هم کوچووووول! (از حموم اومده.. http://night-skin.com/upload/images/xiuf0dxof4yoohwwoys.jpg
(این زمستونه پارساله..اگه رو دیوار رو با دقت نگاه کنین نت برداری های منو میبینین!!) http://night-skin.com/upload/images/y893k72mh1lzm2aikjmg.jpg
(فضوووووووووووول!!! http://night-skin.com/upload/images/a573luwcrn9jknmwicis.jpg
(در حال بازیگوشی http://night-skin.com/upload/images/vws0vv2ctnmgunsy1dcq.jpg
(در حال گریه http://night-skin.com/upload/images/xybuexoz9sb3oxfc24xz.jpg
(تاب بازی کیف میده!!خوش به حالت کوچول!) http://night-skin.com/upload/images/othd08pj1p0g8s2qqm6.jpg
(لالا! http://night-skin.com/upload/images/j9flc4b1ijyy1sdckfyk.jpg
(آبجی کوچول..اسمشو گذاشتم دریا) دست علی یارتون/خدانگهدارتون![]()
![]()
![]()
...اون یکی گفت من شعر بارونش رو خیلی دوس دارم..![]()
حتما عمو یادش رفته بنویسه
..یهو فاطمه قاسمی ازم پرسید:چرا عموپورنگ رو تخته ننوشت؟
خنده ام گرفته بود!گفتم منم داشتم به تخته نگاه میکردم!بیا با هم حواسمونو جمع کنیم ببینیم عمو کی روی تخته مینویسه...بعد از میان برنامه موضوع همسایه داری رو تخته نوشته شده بود..با هم دیگه گفتیم ،نوشت ... نوشت!!!![]()
![]()
تازه یاد عمو افتادم!عمو انگار دلش نمیخواست با سجاد خداحافظی کنه!..ارتباط تلفنیشون کش اومده بود..
یه لحظه دلم خواست خودمو گول بزنم
..یه لحظه دلم خواست فکر کنم این سجاد خودمونه که از پیش فرشته ها با برنامه تماس گرفته...چه اتفاق شیرینی بود...دلم بدجور گرفت..دلم داداشمو میخواست..با بهار که صحبت کردم حالم بهتر شد..به بهار گفتم عمو دلش سجاد رو میخواد..با تموم وجود میخوادش..کاش اون نرفته بود..کاش...![]()
..سجاد..عزیزه آجی ازت ممنونم که عمو رو تنها نذاشتی......![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
!میگفتم اگه من جای اینا بودم واسه عمویی یه مامان مهربون میشدم..یه عالمه باهاش صحبت میکردم و..هنوزم همین حس رو دارم..گاهی نمیتونم تصور کنم این عمو همون عموی ۳۶ ساله اس
!وقتی بچه میشه،وقتی لباشو برمیگردونه و میگه نوموخوام!..دلم کباب میشه
!جیز جیز!میگم جاااانم مامانیییی، نه نه مامانم بغض نکن
!
)تازه،گاهی هم دعواش میکنم!مامانا که همیشه نباید قربون صدقه ی بچه برن،اینجوری به ضرر بچه اس
!اینهمه سفارش میکنم عمویی امروز خودتو ننداز زمین(تو دلم میگم مامانی!خو چکار کنم؟!اگه بنویسم مامانی عمو از وبلاگش پرتم میکنه بیرون
!)میگم خدای نکرده ممکنه شوخی شوخی حواست پرت بشه بدجوری بخوری زمین!دقیقا اون روزی که سفارش میکنم بدتر میشه!شیرجه میره
!شنبه همین هفته خیلی بد خودشو انداخت منم دادم رفت هوا...بلند بلند و با لج وصف نشدنی میگفتم:اصلا هر چقد دلت میخواد خودتو بنداز
..به من چه
!...اصن خوبت شد؟خوبت شد خودتو انداختی لباست کج و کوله شد
..خوبت شد..!مامانم تو آشپزخونه بود..کنجکاو شد اومد ببینه چه خبر شده
!مامانمم گفت:خب چرا خودشو میندازه؟کار خوبی نیست که..دکورشون خطرناکه!تازه مامانم گفت اصن از دکور ایندفه خوشش نیومده. بله!(منم دلم خنک شد!)
..چرا گوش نمیدی؟
همه ی احترام به مامان و بابا این نیست که وقتی میگم پفک نخور،نخوری
!مامانم،دوس داری دلم بشکنه..بلرزه؟میدونی لبه ی اون دکورتون چقد تیز و خطرناکه؟اذیت نکن دیگه مامانی..آفرین پسر گلم..........ها؟!
اِ نگا کن تو رو خدا
!..کجا بودم؟..آها،گاهی دلم میخواد عمو باشه و با بچه ها وسطی بازی کنیم...اگرم وسطه بازی عمویی آقا به نفس نفس بیفته من باهاش قهر میکنم و بازی رو ول میکنم میرم تو خونه..اصنم چه معنی میده عموییم زود نفس کم بیاره؟![]()
!هیچکدوم از فکرام برام غیر واقعی نیست
...نمیدونم چرا مثه همیشه مطمدنم همش اتفاق می افته..و این واسه دلخوشیم نیست!اطمینان کامل دارم!عمویی آقا که الان به حرفام میخندین اگه یه روزم به عمرم مونده باشه این اتفاقا می افته.حالا شما بخند!!!![]()
!..اما گاهی هم من میشم بچه عمو میشه مامان!![]()
مامان دوستت دارم!
..اونجاهایی که عمویی سفارش میکنه اونجاهایی که خدای نکرده اذیت میکنیم و داد میزنین!اونجاهایی که سکوت میکنین تا متنبه و پشیمون بشیم!و بعد با یه حرکت مهیج سکوت رو میشکنین و همه کنار هم میخندیم شبیه مامانا میشین....راستی،وقتی مامانی بچه اش واسش مهم نباشه نه بهش ایراد میگیره نه تذکر میده نه راهنماییش میکنه ...کاری به کارش نداره!..و چه خوبه که من هیچوقت همچین حسی رو نداشتم!..مامان..مامانی...مامان جون! قده تموم دنیا دوستت دارم!![]()
و خجالت کشیدم باهاش صحبت کنم!اولین باری که زفتیم دیدنت عمویی و من ۱۵ ساله بودم عمو یه کت مشکی پوشیده بود
...من اما انتظار داشتم عمو رو با لباسایی شبیه لباسای تو برنامه ببینم!با چشمای گرد عمو رو نگاه میکردم
...بعدها با خودم کنار اومدم که همیشه قرار نیست عمو مثه تو برنامه لباس بپوشه!!!و البته بعدا ذوق کردم که عموییم لباس بیرون از برنامه اش اینقد ساده و سنگین و آقایانه اس!(چی گفتم؟؟!
)
)

)
)
)

)
به نام خدای مهربون
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت
13:37 توسط ژاله موخرگوشی| |
نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت
9:56 توسط ژاله موخرگوشی| |
نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت
10:19 توسط ژاله موخرگوشی| |


