|
عمو و مهربونياش
×اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم×
|

به نام خداوند
صبح تا غروب زل زده بودم به كلبه ي عمو و فكر ميكردم...![]()
عمو ميرفت و ميومد..از صبح چند نفر از بچه ها اومدن و رفتن..صداي خنده هاي كودكانه شون توي جنگل ميپيچيد..عمو از پشت پنجره باهاشون باي باي ميكرد و به محض رفتنشون،مي نشست پشت ميز چوبي جلوي پنجره و نامه هاشون رو ميخوند
!لبخند ميزد..![]()
گاهي هم بلند بلند ميخنديد!توي دلم گفتم حتما نامه ي نرگس بوده!![]()
دم دماي غروب فانوس رو روشن كرد..چشمامُ بستمُ چند بار تك تك حرفايي كه ده سال كنج دلم قايم شده بودن رو مرور كردم..![]()
عمو چاي دستش بود وبا كتابي كه قصد خوندنش رو داشت به سمت تختش ميرفت!..
سريع از جا پريدم و همينجور كه رو به كلبه ي عمو ميدويدم جيغ جيغو و مثل بازي زو گفتم:عمــــــوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو!![]()
![]()
احساس ميكردم هر قدر به كلبه نزديك تر ميشم خرگوشي هام شبيه جودي ابوت ميره تو هوا!دو تا خرگوشيه ذوق زده!![]()
عمو سرشُ با تعجب كج كرد و وقتي منو ديد چشماشُ گرد كردُ لباشُ خنده دار به هم فشار داد!![]()
با شتاب در زدم..صداي عمو رو ميشنيدم كه ميگفت:اي خدا صبرم بده!![]()
حالا مودب جلوي در ايستاده بودم گفتم سلام عمويي!![]()
![]()
بامزه خنديد و گفت:سـِــــــــــــــلاممم..حـــــــــــــــــالت چــــطوره؟!![]()
از لحنش خنده م گرفته بود
..به خودم یادآوری میکردم که جدی باشم تا نتیجه ی فکرامو بتونم به عمو بگم!![]()
-خب!ژاله ی فرهادروش!!
چه خبر؟(نشست لب تختش)
دوباره خنده م گرفت و سعي كردم بزرگونه جوابش رو بدم تا فضا آماده بشه براي حرفام و هي خنده م نگيره!![]()
-سلامتي..شما خوبي عمو؟راستي چرا استراحت نميكنين كمرتون دردميگيه ديگه!بابام دو هفته استراحت كرد كه كمرش خوب شد اما شما چي؟!!![]()
چپ چپ خنده دار نگاهم كرد و گفت:من دو روز كمرم درد گرفت بادكش گذاشتم خوب شد
!من جوونم منو با بابات مقايسه نكن!![]()
دستمو زدم به كمرمُ گفتم باباي منم پير نيست!![]()
![]()
اگه ساكت مي موندم عمو همش يه چيزي ميگفت كه خنده م ميگرفت
!تعارفم كرد و گفت:چرا ايستادي؟!
سرجام موندمُ يه نفس عميق كشيدم...![]()
-عمـــو؟يه چيزي بگم؟![]()
(جدي شد) چي شده بگو دخترم..![]()
زل زل نگاهش كردم!
...حالا چطوري و از كجا بايد ميگفتم!
..اونم اينجوري! رو به روش!
اصن كاش نامه نوشته بودم...كاش....
-دخترم؟!چيزي شده؟!!![]()
عمو منتظر بود..يهو يه فكري به ذهنم رسيد!
بدو بدو رفتم پيش عمو..سرم گذاشتم روي زانوي چپش و چشمامُ محكم بستم!![]()
خنديد و گفت:كچل!![]()
-عمو؟حالا بگم؟...عمو؟..آدم بزرگاي اون طرف جنگل فكر ميكنن شما آدم فضايي هستين!
اما عمو، من ميدونم شما از فضا نيومدين!ميدونم كه از آسمون نيومدين..
عمو..من "همين" عموم رو دوست دارم...
همين عمويي كه راستِ راستشو بهم گفت...بهم گفت كه از اول عاشق نبوده...از اول بچه هاش رو اينقد دوس نداشته...بهم راستشو گفت..عمو من خوشحالم كه فرشته نبودي و از آسمون نيومدي!
خوشحالم كه شما هم مثل بقيه آدما اشتباه ميكردي!..بعد با كمك خدا با عشق،اشتباها رو پاك كردي و چيزايي رو اضافه كردي كه خدا دوست داره...اين با ارزش تره....زحمت كشيدي عمو...من دوستت دارم..عمو؟چرا آدم بزرگاي اون طرف جنگل اينقدر عجيبن؟چرا فکر میکنن باید آدم فضایی باشین که دوستداشتنی باشین؟!!
(بغض گلوم رو گرفت..اشكام قطره قطره ميچكيد روي پاي چپ عمو
...نميديدمش...ساكت بود...اينجوري راحت تر حرفامو ميگفتم...تند و تند!)
عمو؟..عمويي؟...عموي من داريوش فرضياييه...نه فقط داريوش فرضياييه اين ده سال...
عموي من عموي تموم عمرشه...از بچگي تا همين الان....با همه ي تجربه هاي تلخ و شيرنش...![]()
عمويي ؟1 عالمه دوستت دارم...
سرمُ از روي پاي عمو برداشتمُ زل زدم تو چشماي يكدونه عموداريوشم..
پ.ن:آبجي سولمازم زحمت پوستر آپم رو كشيد...يه عالمه ممنونم آجي![]()
پ.ن:رامينا اسباب كشي كرده عمو!اينجا كليك كنيد

به نام خداوند
دوست استاد شهريار به ايشون كه خيلي غمگين بودن گفت:
استاد!شما شهرياري!مشهورترين شاعر آذري..نبايد اينطور غمگين باشين!
استاد شهريار آهي كشيدن و گفتن:
منم از همين ناراحتم!..هرجا ميرم به من ميگن برامون شعر بخون!!...
چند بارد غم دنيا به تن تنهايي واي بر من تن تنها و غم دنيايي . . .
پ.ن:
فصل جوجه س..بچه ها با ذوق جوجه رنگي ميخرن و گاهي هم از عشق زياد اونقدر اونو توي مشتشون نگه ميدارن و بوسش ميكنن كه جوجه بي حال ميشه و...!!

به نام خداوند
آروم اومدي..
آروم اومــدي.. مثل رقص يك پروانـه با ناز سايه ي گل . . .
پ.ن:لطفا آهسته بياد آوريد،خطر ريزش اشكــ . . . .
پ.ن: اولين جمله اي كه با ديدن اين عكس به ذهنتون،به دلتون ميرسه چيه؟
به نام خدا
سلام
نميدونم چرا اين روزا اينجوري ميشه!!
پنج سال از اولين باري كه با دوستاي مدرسه م به مركز سالمندان ميرفتيم ميگذره..
بعد از قبولي دانشگاهم ديگه فرصت نشد برم..
چند روز پيش داشتم به اون خانوم مهربوني فكر ميكردم كه هميشه روي تختش در حال قرآن خوندن بود و خيلي دلنشين صحبت ميكرد..خيلي دوستش داشتم...خيلي...![]()
دلم تنگ شده بود اما احساس ميكردم نميتونم برم سر بزنم...
اتفاقا يكي از دوستاي دانشگاهيم پيشنهاد داد تا۵-۶ نفري روز مادر بريم مركز سالمندان!!
نميدونستم دلم ميخواد برم يا نه!...
بلاخره امروز ديدم كه رو به روي در كوچيك مركز ايستادم!..
به جز ما يك گروه هم از يك دبيرستان همراه دبير پرورشي شون اومده بودن...
مركز حسابي شلوغ شده بود..من همون ژاله ي پنج سال پيش نبودم...يك گوشه ايستاده بودم و به احوالپرسي هاي بقيه نگاه ميكردم...
واقعا توانش رو نداشتم انگار..
بعد از نيم ساعت به خودم اومدم و همراه بچه ها يكي يكي به اتاق ها سر زديم..
برامون دعا ميكردن..يك عالمه...يك عالمه...
دو نفر از دوستام در اتاق رو بستن و يك آهنگ شاد گذاشتن و شروع به رقصيدن كردن!
مادربزرگها سر ذوق اومده بودن و دست ميزدن..ياد جووني هاشون...ياد خوشي هاشون...
همزمان دبير پرورشي با دلخوري به دانش آموزا ميگفت كه برن يك اتاق ديگه!اينا الكي خوشن!!
بي نهايت از اين طرز فكر ناراحت شدم و دوستم گفت:
الكي خوش نيستيم!قراره امروز بخندونيمشون!
از ته دل از حضور دوستام خوشحال بودم بابت رقصي كه بي نهايت سبز بود!..
عيب رندان مكن اي زاهــــد پاكيزه سرشت!
كه گناه دگران بر تو نخواهند نوشت!
من اگر نيكم و گر بد تو برو خود را باش!
هر كسي آن دروَد عاقبت كار كه كشت
همه كس طالب يارند چه هشيار و چه مست
همه جا خانه عشق است چه مسجد چه كنشت
سر تسليم منو خشت در ميكده ها
مدعي گر نكند فــــــــهم سخن گو سر و خشت
نااميدم مكن از سابقه لطف ازل
تو پس پرده چه داني كه كه خوب است و كه زشت..
يهو دلم براي اون خانوم مهربونه پنج سال پيش تنگ شد..از مدير مركزپرسيدم ايشون كجان؟از اينجا رفتن؟
من و من كرد و گفت:هشت ماه پيش...فوت كردن......
هشت ماه پيش.........و اين هشت ماه گذشت و من سر نزدم به مركز....و تا آخر عمر حسرت ديدار با اون خانوم توي دلم باقيه...و يك عذاب وجدان....
احساس ميكنم ديگه روحيه ش رو ندارم كه برم....به توانايي دوستام غبطه ميخورم..كه امروز چقدر قشنگ همه ي اون مادربزرگها رو شاد كردن...
روز مادر مبارك![]()
پ.ن:

عمويي نازنينم،امروزمنو مژگان به نيت شفاي عزيزجون رفتيم امام زاده نور..عمو ما رو از حال مادربزرگ نازنينمون بي خبر نذارين..