×××اللهم عجل لولیک الفرج×××
دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد سلام.. ابروهاشو بالا انداخت و تموم جملات بزرگونه ای که برای مقابله با دنیام بلد بود تو ذهنش مرور کرد..و من خیلی ساده حدس میزدم چی قراره بگه..الان میگه..الان میگه بچه بازیه!..اگه نگفت اسممو عوض میکنم میذارم اقدس! ـژاله به نظرم اینا خیلی بچه بازیه! چشمامو بستمو یه نفس عمیق کشیدم..یه مکث کوتاه...یه دنیا خاطره ی سبز و صورتی مثه فیلم از ذهنم گذشت..به چشماش دقیق نگاه کردم..منو نبرد..منو با خودش به هیچ دنیای خاصی نبرد...اون متعلق به دنیایی بود که آدماشو میدید..میتونست به در و دیوارش دست بکشه..میتونست آدمای دنیاشو به همه نشون بده...به همه...نمیدونست که فقط هر چیزی که دیده میشه اصل نیست...نمیدونست که توی همین دنیا میتونه میلیون ها دنیای خوب و بد باشه که تک تک آدمای روی کره ی زمین واسه خودشون ساختن...نمیدونست باید به دنیاهای خوب اخترام گذاشت..به قول آجی پری کی مشخص میکنه دنیای ما واقعیه یا دنیای اونا؟...از کجا معلوم دنیای اونا یک اشتباه نباشه؟...اون روز خیلی تنها بودم خیلی دلم گرفته بود با بغض و کمی جیغ!به پریسا میگفتم پس ما چرا اینقد تنهاییم؟چرا نمیتونیم راحت باشیم؟..گفت:مگه ما خدا رو میبینیم؟!...اینو که شنیدم آروم شدم...آره دنیامون تو دلمونه و همه نمیتونن درکش کنن اما شیرینه..مثله عسل دوباره به چشماش نگاه کردمو گفتم:دنیای من اینه! (نتیجه اشم تو نقاشی ها میبینین! به سکوت سرد زمان به خزان زرد زمان نه زمان را درد کسی نه کسی را درد زمان بهار مردمی ها دی شد زمان مهربانی طی شد آه ازاین دم سردی ها،خدایا آه از این بی دردی ها ،خدایا..
سلام سلام! دلم تنگ شده عمویی...۲۴ اسفند ۸۴.. بچه ها اینا لینکای ۲ تا خاطره ایه که سالای قبل توی وبم نوشتم(مائده خانومی تقدیم با عشق!) http://amoovamehraboonihash.blogfa.com/86041.aspx http://amoovamehraboonihash.blogfa.com/86061.aspx
مبارزان راه روشنایی پائولو کوئیلو
دست علی یارتون خدانگهدارتون
پی نوشت۲:اسم اعظم بکند کار خود ای دل خوش باش... سلام عمویی عزیزم و آجی های قشنگم ..این بخش از کتاب در سینه ات نهنگی میتپد رو خیلی دوست دارم.. دنیا دیوارهای بلند دارد و درهای بسته که دور تا دور زندگی را گرفته اند.نمیشود از دیوار های دنیا بالا رفت.نمیشود سرک کشید و آن طرفش را دید.اما همیشه نسیمی از آن طرف دیوار کنجکاوی آدم را قلقلک میدهد.کاش این دیوارها پنجره داشت و کاش میشد گاهی به آن طرف نگاه کرد.شاید هم پنجره ای هست و من نمیبینم.شاید هم پنجره اش زیادی بالاست و قد من نمیرسد. با این دیوار ها چه میشود کرد؟میشود از دیوارها فاصله گرفت و قاطی زندگی شد و میشود اصلا فراموش کرد که دیواری هست و شاید میشود تیشه ای برداشت و کند و کند.شاید دریچه ای،شاید شکافی،شاید روزنی. همیشه دلم میخواست روی این دیوار سوراخی درست کنم.حتی به قدر یک سر سوزن،برای رد شدن نور،برای عبور عطر و نسیم،برای...بگذریم. گاهی ساعت ها پشت این دیوار مینشینم و گوشم را میچسبانم به آن و فکر میکنم،اگر همه چیز ساکت باشد میتوانم صدای باریدن روشنایی را از آن طرف بشنوم.اما هیچوقت،همه چیز ساکت نیست و همیشه چیزی هست که صدای روشنایی را خط خطی کند. دیوارهای دنیا بلند است،و من گاهی دلم را پرت میکنم آن طرف دیوار.مثل بچه ی بازیگوشی که توپ کوچکش را از سر شیطنت به خانه ی همسایه می اندازد.به امید آنکه شاید در آن خانه باز شود.گاهی دلم را پرت میکنم آن طرف دیوار.آن طرف،حیاط خلوت خانه ی خداست.و آن وقت هی در میزنم،در میزنم،در میزنم،و میگویم:دلم افتاده توی حیاط شما،؛میشود دلم را پس بدهید... کسی جوابم را نمیدهد،کسی در را برایم باز نمیکند.اما همیشه دستی دلم را می اندازد این طرف دیوار.همین.و من این بازی را دوست دارم.همین که دلم پرت میشود این طرف دیوار،همین که.. من این بازی را ادامه میدهم و آنقدر دلم را پرت میکنم،آنقدر دلم را پرت میکنم تا خسته شوند.تا دیگر دلم را پس ندهند.تا آن در را باز کنند و بگویند:بیا خودت دلت را بردار و برو.آن وقت من میروم و دیگر هم برنمیگردم و من این بازی را ادامه میدهم... (عرفان نظر آهاری ـ کتاب در سینه ات نهنگی میتپد)
پی نوشت ۱:عمو بابت همه چیز ممنون پی نوشت۲:به حسن گفتم داداشم میشی؟خندید..و آره ی آرومی گفت..حالا دو تا داداش دارم..سجاد..حسن..فداشون بشم الهی پی نوشت ۳:شیوا صرامی..آجی..دلم برات یه ذره اس..دوستت دارم آجی..ببخش که سرم شلوغه آجی فرزانه عزیزم..خیلی با معرفتی به خدا پی نوشت ۴:گوشیم یه مدت خاموشه..به خاطر درس!!![]()
..خاطراتمو برای خودم نگه داشتمو خندیدم.. به تلاشش برای بیرون آوردن من از جهل خندیدم
!!...کیف سنگینمو برداشتمو رفتم سر کلاس..
نقاشی های سر کلاس!پائینی رو خانومه خوب اسکن نکرد..واسه ساعت ریاضی بود..
)
!!!! ![]()
![]()
کتاب امروز!
پی نوشت۱:چهار تا خاطره نوشته بودم دوتاشو نتونستم پیدا کنم..بازم میگردم..چون عجله داشتم نتونستم آرشیومو کامل ببینم..
![]()
![]()
![]()
![]()
..مروارید جان..ممنونم..خوشحالم که بلاخره قسمتت شد بری..آجی محدثه نازنینم به یادت هستم..
آجی صباحم کجایی؟دلم برات قده نخود شده
آجی نرگسم واقعا نمیدونم چطوری ازت تشکر کنم..![]()
و....
به نام خدای مهربون
نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت
15:40 توسط ژاله موخرگوشی| |
به نام خدای مهربون
نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت
11:57 توسط ژاله موخرگوشی| |
به نام خدا
نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت
9:51 توسط ژاله موخرگوشی| |


